یه خبر بد.

بعد چندین سال....

الان دیگه تلگرام و واتساپ و وایبر و اینستاکرام مد شده.

شاید دیگه یاد کسی یم نمونده وبلاگی بود...(فازگلایه نیست!)

حتا من رمز وبلاگ خودمم یادم رفته..

خانوم‌کفیلی فوت شدن.

ناراحتم.

خدا بیامرزدش...

بازیهای ماااا :)

یادش به خیر اونروزا که کلاس باحالی داشتیم و همه هم مثل هم و یه مدرسه عاصی بود از دستمونو و ناظم هم اصلا کلاس مارو "گوزدن گویمازدی"...

یادتونه یه مدت زوووووووو بازی میکردیم؟؟ واااای چه حالی میداد... من فقط یه بار موفقیت حاصل کردم تو این زووو بازی کردن !

یه بار زووو گویان(!!) که وارد میدان حریف گشتم فکر کنم مریم بود (آره کی غیر مریم جرات میکرد زوو گو رو بگیره !!) منو گرفت. منم که ماشالله یه نیگاه کردم به مریم و یه نیگاه به خودم ولش فکر کردم که دیگه همه چی تموم شد و عمر مام به پایان رسیده و اینا و بعد چند لحظه دیدم که فقط من نبودم که یه همچین فکری میکردم افراد حریف هم یه همچین فکری از ذهن مبارکشون رد شده و الان همگی هجوم آوردند طرف من !! و گیر افتادم...

من ولی اصلا خودمو نباختم ، همچو شیر غران و همچو پلنگ درنده و اینا .... عزمم رو جزم کردم که همه ی این افرادی رو که نامردی نکردند در حقم و دستشونو تا حلقم بردند تو و ولم نمیکنند رو بسوزونم.... یه نیگاه به خط کردم یه نیگاه به پام بعد خودمو کشون کشون -لازم به ذکر است که همچنان زوووو گویان بودم- بردم طرف خط و پامو جوری دراز کردم که یه آن احساس کردم بدنم تو نیمه شد !! ولی ی ی...

ولی ی ی ی آری بچه های عزیزم  عذرا موفق شده بود که همه ی اون افراد رو بسوزونه ه ه !!

*فکر کنم همه سوختند دو نفر موند!

**ولی انصافا تا یه هفته احساس "لک لک" بودن بهم دست میداد .....

یا مثلا یه بار منو و ژیلا و عطیه و سوگند دیدیم سر زنگ دینی عجیب داره خابمون میگیره ، گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ بیاییم اسم و شهرت بازی کنیم..... حالا ما وسط اسم شهرت بازون ، من کامل برگشتم (انگار زنگ تفریحه) داریم تند تند مینویسم و منم رفتم تو بحر بازی... یه آن دیدم یه سایه ی سیاهی بالا سرمه... اصلا نشماریدمش و بعد یه مدت با ذوووق تمام سرمو بلند کردم و استپ استپ گویان چشمم به جمال معلم روشن شد... اصلا خودمو نباختم کاغذو گذشتم لای کتاب وزین دینی...سرمو برگردوندم طرف تابلو و انگار که من نبودم ..... معلم یه کم نیگام کرد بعد دید که دیگه در مقابل پرروی من چیزی نداره به نمایش بگذاره -البته اگه به یاد داشته باشین ایشون کلا چیز زیادی واسه به نمایش گذاشتن داشت.- بیخیال شد.... بعد فحش دادم به دوستان که میمیرید یه اشاره ای چیزی بیایین که آدم بفهمه؟؟؟

ژیلا: آخه تو اشاره ی مفهمی چیه؟؟؟ اینجا خودمونو به هر شکلی در آوردیم مگه ول کنه اون لامصصب میشدی ؟؟

من : آیکون نیشخند.....

یا مثلا چشمک بازی میکردیم... آغا دوتا نیمکت رو میچسبوندیم به هم و درحین اینکه افرادی درحال چسبوندن نیمکت به هم بودند یه نفر هم به تعداد نفرات کاغذ دو سانت در یه سانت می برید و توی یکیشون عکس چشمک میذاشت.... بعد همه دوووورتا دور نیمکتها مینشستیم و با برداشتن کاغذها بازی شورو میشد. به هر کی اون چشم زیبا افتاد باید به بقیه چشمک میزد.. یادمه من هیییچوقت نتونستم بفهمم که طرف داره بهم چشمک میزنه که من کاغذمو بندازم. طرف چششو از جا میکند با کل بدنش چشمک میزد و من اصلا شعورم قد نمیداد تا اینکه یکی کشف کنه که طرف داره بهم چشمک میزنه و اون چشمک زن بدبخت میسوخت ! ویا یکی از جالب ترین نکات چشمک، چشمک زدن های طاهره بود !! همینکه اولین چشمک رو میزد فردی به کوری من میدیدم و میگفتم چشم دست طاهره س ! و یا چشمک زدنهای سحر که چنان با مهارت چشمک میزد که حتا نسیم-فکر کنم ماهرترین شخصیت سوزاندن بود.- نمیتونست تشخیص بده...

آغا یه بار چشمه افتاد دست من-یه بار فقط هاااا- من به هیشکی چشمک نزدم ! همه همینجوری نشسته بودنو و همدیگه رو نگاه میکردن که بالاخره یکی یه عکس العملی ساطع کنه.. منم تو دلم داشتم به همه پوزخند میزدم..-از اول یه جوری بودم نه؟ شماها: نه نبوده ای تو از اول دختر گلی بوده ای (!!) {با این ادبیات یاد خانوم دینی افتادم}-

یا مثلا جرات حقیقت .. ولی جرات حقیقت حال نمیداد چون آدم نمیتونست زیاد کارای شرورانه بکنه... نمیشد.. ولی شنیده شده بچه ها تو خوابگاه بازی میکننن و بدجور هم رو مخ ملت راه میرن و دیلخوش میشن. آللاه چوخ گورمه سین اولارا دا...

--همینا یادم بود. اگه چیز دیگه یاد شما هست بگین اضافه کنیم.

موفق و موید باشد انشالله !!

یک چیز نوشت: الان نگاه کردم دیدم تاریخی که من استارت نوشتن این مطلب رو زدم مربوط میشه به بیست و هفت اسفند یکهزار و سیصد و نود و یک.. واقعا از محضرتون به خاطر این همه کم کاری پوزش میطلبم..

خرداد آمد...

الان صبح ساعت نه هستش و من و عطیه باز کلاس ریاضی رو پیچوندیم و اومدیم سایت و میخواییم گزارش کار بنویسیم و نشستیم که این پی سی های زاغارت یه چی رو باز کنن !!!!

منم از فرصت استفاده کرده و اومدم اینجا که عرض ادبی بکنم و از روزگار بگم!!!

روزگار که گه !! رسما گه... نبودن من هم نه به خاطر بچه داری به خاطر انتگرال گیری هستش !!!  هفته ی بعد امتحانام قراره شروع بشه و من نشستم اینجا و دارم اینارو واسه شما مینویسم !

این ترم افتضاح بود... یعنی خیلی بد . یعنی در حدی که نمیدونم چی بگم...

هیچ گونه دلخوشی ایی ندارم و از هیچی نه شاد میشم و نه ناراحات! (کلا دو نقطه خط تشریف دارم) اصلا نمیدونم کجا زندگی میکنم من!

اینجا باز داره دوران افولیت(!!) رو طی میکنه و همه رفتن تو غیبت صغری! البته تقصیری هم نداریم... یا نزدیک کنکوره یا امتحانات...ماشالله هزار ماشالله شوهر کرده نداریم که علاف باشه بیاد آپ کنه!! (البته شوهر کرده هم داشته باشم عمرا شوهرش بذاره که بیاد اینجا....-من خودم اول شرط میکنم با آقامون که تا ابد اینجا میام!!!{کی خواست به من شوهر بده آخه !!}-)

تابستون ایشالله میاییم و میترکونیم...

یه کم فکر کنین ببینین چیکارا میتونیم بکنیم که وبلاگ جون دارترشه و بیشتر حال کنیم و بعدها که خواهیم خوند بیشتر به دلمون بشینه...

فعلا...

--هان یادم رفت بگم... گفتیم اومدیم دانشگاه باکلاس شدیم و امتحاناتمون رو تو تیر میدیم... کشیدن یک خرداد عین بچه مدرسه اییی ها بیستم هم تموم میشه !!-عقده شد!-

قراره همیشه یه عنوانی باشه؟

۱-میگماااا دو روز بعد اولین صندلی داغو با حضور مریم شروع کنیم! دیگه تعارف معارفو بذریم کنار و چرا تو نشدی و این یکی رو میگفتنی و اینا.... دو روز بعد راس ساعت ده و یا یازده به نتخاب شما.

۲- میدونین از دبیرستان شهرک ۵ نفر واسه المپ قبول شدند و از مدرسه ی ما ۳ نفر؟؟؟واقعا افسوس خوردم...ببین کیا میرث ماها شدند ... هر چند وقتی فکر هم میکنم این مسئله ها دور از ذهن نبود برام ولی وقتی آدم میدونه و همون اتفاق می افته بیشتر میشکنه... چون یکبار به خاطر دونستن و یه بار به خاطر دیدن همون اتفاق. (فلسفی شد رسما) خلاصه اینکه دلم شدیدا پر هست آخه این مسئله رو تعمیم میدم به خیلی جاها و به خیلی چیزا و به خیلی مسائل دیگه و اونوقت هست که سرم سوووت میکشه و دلمم بیشتر میشکنه -حالا چرا اینارو دارم اینجا میگم؟؟- (آخیردا باتاجاقلار...هامیسی و هامیمیز!)

۳- از عطیه-ک خبری نیست دوستان..... چیکار میکنه و کجاست. از شیما چه خبر؟ هاله-ب کو؟ یگان ... مینا و نیلوووووخر که اصلا جواب نمیده بیشعور.... از بقیه تقریب خبر دارم...

کسی از راضیه آگاه هست آیا؟؟

۴-اینقدررر گفتین که بالاخره خودم دچار شبهات فرهنگی شدم اینجا که یعنی شماها هیییچ کدوم نمیتونین نظراتو ویرایش کنین؟؟؟؟ بعد رفتم دیدم نه باباااااا همه میتونند ولی کسی نمید ویرایش کنه !!

و همچنین امکان عوض کردن قالب و اینا.... فقط به پستهای همدیگه نمیتونین دسترسی داشته باشین ... همین.

(بسه دیگه برم بخوابم...خوابم میاد.   فعلا)

آیا میدانستید؟

یادتونه؟؟ یادتونه وختی داشتم این بلاگو میزدم قرار بود هیشکی از وجودش خبر دار نشه ؟؟

اونروز تو وبگذر وبلاگ داشتم گشت میزدم طرف نوشته "طاهره عزیزم " اومده بلاگ ما  طرف نوشته "عذرا" اومده بلاگ ما.... یعنی یک وضعی.... با این سانسور کردن اسامی ای هم که شوما دارین هیــــــــــــــچ احد الناسی نمیفهمه که ما کی هستیم !! (رسما فقط خودمونو اسکل فرض کردیماا !) خولاصه اینکه لازم نیست بنویسی دونه دونه ی اسم دبیرارو ، همین که یه اشاراتی بدین منگل که نیستیم ، همه هم تو یه کلاس بودیم میگیریم چی به چیه !! لازم نیست بنویسی عذرا ... بنویسی عذر-ذ ی عذرا-ف همه میگیرند خب (حالا میتونید به جای عذرا-ذ از عذرا استفاده کرده و به جای عذرا-ف از "یه چیز گرد مشکی " ! استفاده بنومویید !!) این بود مطلب اول.

مطلب دوم اینکه بیایید به چالش بکشیم همدیگه رو . خیلی وقت بود میخواستم یه همچین چیزی رو بگم ولی تا اونموقع که وبلاگ جای خودشو باز نکرده بود نمیشد. العان ولی خوبه وضعیتش.. میگم بیایید یه صندلی داغ راه بندازیم. یه کم عشق و حال کنیم و سوتی بگیریم و فضولی کنیم. نظرتون چیه؟؟ (منکه موثبتم صد در صد)

بعد دوتا مطلبم میذارم ایشالله دا این دم عیدی حال کنین. (آقا که ندارین حداقل اینجارو بخونید یه کم دلتون واااشه !!)

دلمان تنگ بید !

من میخوام الان یه چی بنویسم !!

ولی چیزی تو چنته ندارم. یعنی دارما به درد اینجا نمیخوره !!!

میخوام بگم "دلم تنگته وای تنگته وای تنگته !!!" بله دیگه خولاصه اینکه دلم یه ذره شده واسه صورت بی سبیل هر کدوم از شماها !

دلم تنگه واسه ......(از به کار بردن لفظ معذوریم شما جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید ) بی سکه ی ندا !

دلم تنگه واسه ریتمهای مریم ! که گاهی با کم اومدن افراد میومد وسط و یه قری میداد !

دلم تنگه واسه نسیم و نمایشهای جالب انگیزناکش !

دلم تنگه واسه طاهره و خزعبلاتش !!!

دلم واسه هاله-ب و عذرا که فــــــــــقـــــــــــــــطـــ فک میزدنو آخرشم نفهمیدم چی به چی شد تنگه !!

دلم واسه سحر و ساعتهاش !!!

واسه عاطفه و تستهای عربیش.

واسه زهرا-م و استعدادهای شکوفا نشدش.

واسه آرام و زاهرا-ع که اون جلو فقط به تابلو نگاه میکردند و بچه مثبت بودند (البته تو کلاس ما اوصلا کسی بچه مثبت نبود !!)

واسه هاله و سارا که حرفای سوسیس کالباسی داشتند.

واسه نیلوخـــــــــــــــر که واقعا خره !!

و یا مینا که همیشه زیست میخوند و اون قسمت از هوای محیط رو آلوده میکرد.

و سوگند همیشه یه عالمه کتاب اضافی تو کیفش حمل و نقل میکرد.

و ژیلا (ای جاااان ) ژیلا... چیزی ندارم که بگم !! ژیلا و بی آقاییش ! ژیلا و بدبختی های سر کلاس . ژیلا و تقلبهامون سر هر گونه جلسه ی نهایی و امتحان و... ژیلا و کتاب زبان خواهرش که دزدیده بود و یه صحنه داشت اولش ، ژیلا و نمایشهای سر زنگ خانوم ر !! هــــــــــــی ژیلا چه روزایی داشتیمااااا

و مهسا و یگان و هرگونه هری پاتر.اعم از کتاب و فیلم.

و عطیه .ک و ثری و شیمااااا !

عطیه همیشه در رو نگه میداشت که کسی به صورت اکشن وارد کلاس نشه. هــــــــــــــی.

و آمارهای مریم !(یعنی اوصولا من هر چی خبری مدرسه ای بود از مریم میشنیدم !)

یاد باد آن روزگاران یاد باد.

هی بابام هی!!!

وززززززززززز

نکته:این مطلب توسط دو فروند عطیه و عذرا در اتاق سایت فیزیک دانشکده ی فیزیک دانشگاه تبریز در حال تغذیه خورون و در شرایطی که کلاس شیمی را به زمین زده اند نوشته میشود !!!

مکان:کلاس پیش ریاضی زنگ هندسه تحلیلی و جوی آرام و بدون هیچ گونه صدای اضافی !!!

معلم:پای تابلو در حالت تدریس یک مهم ریاضی برای دانش آموزانی که کنکور خواهند داد....

دانش آموزان:در حالتهای خوابیده،نشسته ،ایستاده ،خورنده انواع توغوذ -ج تغذیه- و صد البته با مخهایی مملو از شرارت های به انجام نرسیده

وقتی صدای لبهات میپیچه توی کلاس/تپشهای قلب من سر میزنه به آسمون

میخوام آروم بشینم/چه کنم نمیتونم/با چه شوقی چشامو به چشات میدوزونم

....(عطیه استعدامو کور کرد نذاشت بقیه شو بیام!)

طاهره:عقبگرد درحال نیشخند زدن

عطیه.ق:در حال خاراندن سر به حالت علامت سوال

سوگند:بز(نیازی به گفتن بود حالا!!)

ژیلا:هن ندی نه یه باخیرسان؟(خطاب به عطیه.ق)

سارا و هاله.ح:سمت نگاه به آن سمت کلاس و با دندانهای بیرون زده و نگاه هایی مشرورانه و کمی عاقل اندر سفیه.

عذرا.ف:اسکل و در خواب!!

عطیه.ق:خفه لن طاهیره گوی بیر زاد هوش الییم...

طاهیره:با نیشی باز،والله من دئیرم...

عطیه.ق:مرا مشکی ننوما!!

کمی بعد

عطیه.ق که همچنان علامت سوال بوده :استغفرلله گویموللار هااااا

و نگاهی از روی عجر به سمت نسیم...

نسیم:بو اشح دی باااا بو اششششح (به سمت ندا)

عطیه.ق:دراز کش در زمین با چهره ای شبیه لبو....

ژیلا:سس گلیر؟؟نولوب؟؟

عطیه.ق:آلا بااااا سس چیخالدیر اوزونن(اشاره به ندا)

عذرا.ف:نولوب؟؟؟

سوگند:همچنان بز

عطیه.ق:سس چیخالدیر

عذرا.ف:هانی؟؟

عطیه.ق:ندا اوزونن سس چیخالدیر

عذرا.ف:هانی آخی ائشیتمیرم !!

ژیلا:اوتور اونی(در حالت لبو شدگی

عذرا.ف:آخی نولوب...منه دئیین دا

عطیه.ق در حالت کوبش پا به زمین:بیر گولاغ آس ....

عذرا .ف بعد از چند مین:هـــــــــــــــــــــــــــــن قیز ائشتدیم !!!

خانوم و لحظه ای مکث....بچه ها صدا میاد

ما سه تا:نقش بر زمین از اونور هاله و سارا و طاهره و تا حدودی نسیم !سوگند همچنان در عالم نبوده ..

خانوم:یه نگاه به قیافه ی مشرورین کلاس و ندیدن هیچ گونه علائم شرارت در قیافه ی آنها. 

یه نگاه به پنجره، حرکت به سمت پنجره، بازکردن پنجره، یه نگاه به بیرون، ندیدن هیچ گونه علائم صدا از محیط بیرون، بستن پنجره.

یه نگاه به در، حرکت به سمت در و باز کردن در و ندیدن هر گونه علائم ایجاد صدا و مشرورین بقیه کلاسها در راهرو، بستن در.

یه نگاه به کلاس . قدم زدن تو کلاس.....

ما:داریم رد معلم رو میگیریم که الان میخواد چیکار کنه....از کنار ندا رد شد، رفت به طرف مریم، رسید به ته کلاس و پیش عطیه .ق که لبو شده بود ! نیافتن هیچ گونه سر نخ و نافرجام ماندن این حرکت...برگشتن به سمت ندا.......یه لحظه....

وااااااای معلم بالا سر ندا ایستاد

ما:واااای دده بدبخت اولدوخ و نیشمان تا بناگوش باز......

معلم:یه نیگاه به بالا سرش...

معلم:از مهتابی صدا داره میاد....!!!!

انفجار عطیه.ق ، سر بزیری ژیلا ، نگاه های مشکوکانه طاهره، قیافه ی شرورانه ی هاله و سارا و سوگند:چی شده؟؟

عذرا.ف:(بالام اینتیظاریز واریدی او لحظه سوگنده بیر زاد دئسین؟؟؟؟؟)سکوت توام با خنده توام با نگاه های شرورانه

سوگند:چه علطی دارین میکنین؟

عذرا.ف که یه کم خودمو جمع و جور کرده !:بابا ندا داره از خودش صدا ساطع میکنه !!

خنده ی سوگند.

و معلم طی همه این فرایندها داره مهتابی رو تحلیل میکنه... : هزینه نمیکنن که اینا وسط کلاس رو اعصاب آدم نباشن که !!!

ندا : بله خانوم تو کلاس فیزیکم رو اعصابمونه ... !! اصلاْ نمیتونیم به درس گوش بدیمـــــــا !!! - و مسلما قطع شدن صدا :دی -

خانوم : گویا قطع شد ... ادامه میدیم ...

چند لحظه بعد ، خانوم در یک حرکت انتحاری به طرف در پرت میکنه خودشو !! و یهو درو باز میکنه و یه نگاهی به بیرون میندازه ! بعد در حال خاروندن سرش میاد داخل کلاس !!

ما : میمیریم از خنده !

خانوم : گفتم شاید یکی مرض داره از پشت در داره برامون صدا درمیاره !!

عطیه .ق : خانوم تو این مدرسه همه مرض دارن!!-کیفور شدن همه-

نگاه معنی دار خانوم ...

و تا آخر زنگ طفلی همینجوری بین تخته و مهتابی و پنجره و صدالبته در ، درگیر بود و آخرشم با کلی فحش دادن به رسیدگی نشدن به وضعیت نابسامان مدرسه از کلاس رفت بیرون !!

و ما ماندیم و ادامه ی جریان سر کلاس خانوم ر !!

عذرا نوشت:انشالله در آینده ای شاید دور و شاید نه چندان دور شاید همین فردا شاید دو دیقه بعد شاید وقتی شوهر کردیم !!! بنویسیم !و شما ها یاد بگیرید که خواندن یک رشته ی سخت و جان فرسا ی "فیزیک"هیچ منافاتی به شرارت های دانشگاهی و یادآوری شرارتهای مدرسه ای آپ هرگونه وبلاگ و چت و کلی کارهای دیگه ندارد....

(قابل توجه اوناییکه نشستند تو خونه و میخورند و میخوابند و بیست و چهار ساعته تو یاهو و فیس آن هستند و یه سامانی به این وبلاگ نمیدند !)

روزی به یاد ماندنی!!

یعنی یادم نیستا کی پست گذاشتم!!!:دی ی ی

الان به جای اینکه برم فیزیک بخونم اومدم ولگردی!!!!!خدایا ببخش منو!!از تـ ـــ ــــرم بعد .........!!!!

حالا هیچی نشده موکول میکنم به ترم بعد!!!

میدونید امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونید؟؟پ شما چه جور دوستی هستین!!

امروز تولد یگانه دوست عزیزمان در دیار غربت (تنهای تنهای در شهر ارومیه) هست!!!

تولد تولد تولدش مبارک!!!

خب در این روز منور بذارید یادی بکنین از این گل نوشکفته ی کلاس!!

 

 

اون جانب ژیلا-ع ملقب به پدر ژپتو در آبان ماه سال ۷۲ پا به عرصه ی هستی نهاد .تحصیلات ابتدایی را در یک مدرسه ی ابتدای گذراند و از اول راهنمایی به جمع دیوانگان فرزانگانی پیوست!!!و تا آخر در آنجا به تحصیلات خود ادامه داد و در هر گونه شرارتی که بوده شاید(!!) از او هم ردی به میان باشد!!!

برای یافتن این ردود(جمع رد ها) هر کی هر چی خاطره داره تو نظرات بنویسه!! منم خودم تو نظرات خواهم نوشت!!

و باز هم صد سال به اون سالها!!(اون سالها منظور سالعای آقادار شدنش!! صد سال به این سالها رو میخواد چیکار کنه آخه؟؟)

پیر شی جووون!!

یک نصفه روز در دانشگاه تبریز..

از اونجاییکه من آدم بسیار اجتماعی و بیرون برویی هستم(نشون به اون نشون که هر وقت میام از خونه بیرونو میرسم سر کوچه میبینم یه مغازه جدیدالبازشو داریم!!) تبریز که سهله همین شهر خودمون رو هم نمیشناسم و از تبریز یه ولیعصر و یه آبرسان تو برنامه ی مغزیم هستو و دیگه هیچی.

بابام گفت با اون آی کیویی که تو داری ما بعد یه هفته باید آگهی بدیم برا گمشده بهتر آنست که چند واحد پیش نیاز تبریز شناسی و دانشگاه شناسی پاس کنی.

از این رو دیروز اینجانب تو تبریز مشغول گشت و گذار و از این جور چیزها بودم.

واااااااااای خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه تا کمر بی حس شده بودم.احساس میکردم عضوی دارم که میذارمش رو زمین و این عضو باعث میشه من تغییر مکان بدم.دیگه پارو احساس نمیکردم!

هیچی دیگه تو ترمینال پیاده شده و به سوی آبرسان رفتیم و بعد دانشگاه و دانشکده ی خودمون!!

از در اصلی دانشگاه که میری تو اول دانشکده کشاورزی بعد دامپزشکی بعد داروسازی و کلا رشته های تجربی هست همین باعث شد فکر یک تجمع که چرا حق ما رو میخورین و ما همون اولش نیستیم.

از همون نگهبانه پرسیدیم آغا دانشکده فیزیک کجاست گفت دوتا فلکه رد شین سمت چپ!

ما یه چهارراه مانندی رد شدیم

از بابام میپرسم الان این فلکه حساب میشه یا نه؟؟

بابام:(آیکون علامت سوال)

وااااااااااااای مصیبت رسما اون چهارراه مانند فلکه نبود و ما دوتا فلکه رد شدیم و رسیدیم به دانشکده فیزیک.من فکر میکنم وقتی داشتن دانشگاهو میساختن یادشون رفته دانشده فیزیک رو هم بسازند بعد که ورودی های فیزیک اومدن و دیدند بد غفلتی از خودشون نشون دادن آوردند هر چی جای مزخرف و پرتی اون ته ته های دانشگاه مونده یه دانشکده فیزیک هم زدند.

با این وضعیت فکر نمیکنم ما رو ببرند اردو چرا که رسما در دامنه کوه سکنی گزیده ایم.

شایدم هم به این دلیل اونجا ساختند که بعد از چند ترم دانشجوهای فیزیک سر به بیابون و کوه و دشت میزارند که با این کارشون این مهم رو راحتتر کردند.

اما بچه ها دانشگاه بزرگ کسی کسیو نخواهد دید یعنی راحت باشین!()

درخت هم زیاد داره به همه میرسه!!!()

و من در آنجا دست در دستهای بسی زیادی دیدم(هرچند هنوز شورو نشده دانشگاه)

و ماشالله دخترااااا

وای

وای

و باز هم وای

فک آدم در ابعاد ۴در۴ باز میمونه رسما!!

هیچی دیگه

خلاصه ای بود از آنچه گذشت!!

"راستی من و ژیلا نمیتونیم نظر بذاریم

کد رو نمیاره"

خطاب به مهسا:خاک توووووووووو سرت!!!آبروم رفت!!

یه اشتباه:توی پست"سوتی ها قسمت دوم" من نوشتم خانوم ک درحالیکه اون خانوم د هست نه خانوم ک.

شرمنده دیگه

یه جیز دیگه:این ثبت نام اینترنتی چرا هنوز برا ورودی ها به کار نیوفتاده؟؟

ساعت از ده صبح هم گذشت!

نتایج بالاخره

نتایجو دادند

احساس مزخرفی داریم(منو عطیه-ق)بسوزه پدر تله پاتی که احساسامونم مثل هم هستش ....

خب چه خبر؟

اکثر بچه ها تبریز هستنو به سلامتی به گند میکشیم دانشگاه رو..

یادتونه آقای "م" میگفت یکیتون برا یه دانشگاه کافیه؟؟دوتان اگه یه جا باشین به گند میکشین؟؟

الان تقریبا میتونم بگم ۵-۶ نفری هستند که از دانشگاه تبریز قبول شدند.نه الان که شمردم تا اینجا هفت نفریم!!عدد مقدسی هم هست به قدس میکشیم!!

نمیدونم الان یعنی به گفته ی آقا ی "م" باید پیام تسلیت بفرستیم به مسئولین دانشگاه تبریز؟؟؟

خب دیگه موفق باشین

به قول عطیه-ق بریم فکر کنیم!!

نمیدونم

هیچی

منگ

گنگ

گیج

مبهم

حتی نمیتونم خودمو توصیف کنم

کل چیزای که به چشم میاد....

موفق باشید دوستان

دیگه دانشجو شدیم و..

آقا هیچ کدوم رو با این قیافه ها نبینماااا

به جان خودم ببینم میندازمتون از دانشگاه بیرون(یکی نیست بگه خود اول بفرما!!)

بعدا از دو دیقه نوشت:راستی در مورد این قیافه و این جور مسائل میگم گروهی بریم شاید تخفیف هم بتونیم بگیریم!!!

بعد از سه دیقه نوشت:فکر کنم سازمان سنجش فکر کرده من دارم شوخی میکنم یا میخوام میزان عشق و علاقه ی فیزیک رو به خودم بسنجم که آورده منو از فیزیک قبولونده!!

وقتی میگم قبولونده یعنی قبولونده!!

جان خودم فرم انتخاب رشته امو سر و ته گرفتن!!!

سوتی ها قسمت دوم!

یک زمانی سوتی نوشتم بعد عاشق شدم دیگه حسش نیومد!!! بعد ژیلا نوشت داد دستم گفت ببر اینارو بذار وبلاگ منم جای وبلاگ گذاشتم لای سررسیدی که اینترنتی گرفته بودم!!و اونروز به هوای یادآوری مجدد دوستان بازش کردم و کلی خوندم و خندیدم ...

دیدم ژیلا که دیده از من بخاری بلند نمیشه و پخوم تولانباردا یانمیر خودش اومده نوشته ولی به صورت ناقص..

اینم در پی تکمیل پست ژیلاس

خوندنش خالی از لطف نیست.

-زنگ خانوم "ر"

مهسا:زشته میبینه هااااا

ژیلا:آره میبینه ولی نمیفهمه!

-خانوم ادبیات(از اون اصطلاحات بود هاااا رسما!):وسط سیاوش میخوایین بخندین؟؟{هر گونه برداشت را پذیراییم}

-نیلوفر:ما کرانداریم ولی به چه همگراییم....{اینم برداشت آزاد!!}   *این نیلوفر هم آز بولموش دئیر هاااا

-خانوم دیفرانسیل(!!):زهرا -م زود رشد میکنه!!(و باز هم برداشت آزاد)

-ترم اول آقای "ق" داره مستمری هارو نشون میده و همه میرن مستمریو میبینن و میان

یکی از بچه ها:آقا بیز هئچ اؤز نؤمره میزی گؤرمه دیخ کی...

آقا:به صوبدن دی گلیرسیز بورایا هارا باخیرسیز؟

-عطیه-ق رفته پای تابلو خانوم د میاد جلو...

عطیه-ق:خانوم میترسم

خانوم-د:چرا؟

عطیه-ق:خشن میایین جلو

(خانوم د میره جلوتر)

عطیه-ق:هیییییی

(خب دیگه بچه حق داشته خانوم د با اون هیبت و با اون مانتوهای هیبت نما(!!) بایدم عطیه -ق با اون جثه اش بترسه!!)

-خانوم ک:یه دانشجو داشتم تو درس من که دو واحدی بود ۲ گرفته بود و تو درس یه استاد آقا که ۴ واحدی هم بوده ۱۹ گرفته بود

عطیه-ق:هییییی ببین چیکار کرده که استاد این نمره رو بهش داده!!

ما:عرق شرم نشسته بر روی جبینمان و سکوت اختیار کرده و خود را به نشنیدن میزنیم!!

-دوستان:از فلانی خبری نیست چند وقته!!

عطیه-ق:آره رفتن ارومیه ..رفتن پیست اسکی و از این جور چیزا

من:بابام پیست اسکی.داغ و... فرق ائله مز.بیر تیر(تایر!{تلفظ ترکیش رو ت و ی را با فتحه بخوانید!!}) بیر آغا بیر ده اؤزون فرق ائله مز هارداسان...هر یئرده کئف ائله مغ اولار!!

تذکر نوشت:هر جا که دیدین معنی کلمه رو نمی فهمین بدونین یا من ک گذشتم و یا الف!!!از این دو حرف استفاده کنین تا کلمه معنی دار شه!!هر چند که میدونم عادت کردین دیگه به این غلط های تایپی من.

 

 

راستی سیزسیزله میشم!!(همان سنسیز له میشمین جمعی دا!!)

کوفت نوشت:نتایج....

تصاویر دلخراش زلزله

ببینید اینارو

 

 

 

 

 

 

 

 

زلزله

 

زلزله

 

زلزله

 

 

شماره حساب ۹۹۹۹۹ برای کمک نقدی زلزله زدگان

 

این لینک رو مطالعه بکنید حتما

طاهره گفت که بگم بهتون به این شماره حساب پول نریزید

منم میدونستم که نباید این کارو کرد و خودمون هم کمک هامون رو تا الان نگه داشتیم و به جایی ندادیم.

ما(خونواده ی ما)کمکهای نقدی و غیر نقدی(البته ارجحیت با کمکهای نقدیه)میدیم به شوهر عمه ام که اون بفرسته اگه کسی خواست و راضی بود میتونم کمکهای اونا رو هم بدم و شوهر عمه ام ببره.

البته خوشبختانه به خونه پدری شوهر عمه ام هیچی نشده و الان تو زمین کشاورزیشون هستند و نمیخوان از وزرقان بیان بیرون فعلا.

ولی میتونن تو جا افتادن کمک هامون نقش اساسی داشته باشن چون هر طور که باشه ورزقان جای کوچیکیه و همه از هم خبر دارند و خونواده ی شوهر عمه ام میتونن به اوناییکه واقعا مستحق واقعی هستند برسونن (یعنی الان همه شون مستحق هستند ولی بعضیا میتونن از یه جاهایی کسب درآمد کنن و بعضیا که از نظر مالی قبل از زلزله هم وضع خوبی نداشتن میشن مستحقتر.)

زلزله

آزربایجان سنین باشین ساغ اولسون.

بونو هارا گئدیرم گورورم.

میدونم اینجا شاید خیلیا باشند که مهارتی تو ترکی خوندن نداردند و به خاطر همین فارسی مینویسم.

نمیدونم چقدر از جزئیات زلزله ای که اومد خبر دارید.ولی همینقدر بگم که تا دو و نیم نصفه شب پیگیر اخبارش بودم.

و در ضمن شوهر عمه ی من خودش اهل ورزقان هستو وقتی رفته وضعیت فاجعه بار بوده و خونه ی چند تا از فامیلاشون کلا از بیخ خراب شده

تو رو خدا بچه ها بیایین هر چند کوچیک و ناچیز یه کاری بکنیم.

تو خونه تون تا جاییکه میتونید اطلاع رسانی کنید.

تور رو خدا.

هموطنامون اونجا از بی آبی دارند میمیرند.

اگه عکس بچه هایی رو که تو بغل مادارشون مردند رو ببینید.

اگه عکس جنازه های زیر آوار و خرابی ها رو ببینید.

انتخاب رشته.(مفاهیم کلی!!)

به درخواست عذرا-ذ عزیز اینو گذاشتم.اوناییکه هنوز تو موندن یا نموندن گیر کردن پست قبل رو مطالعه کنن.

تاکید میکنم اینایی که گفتم کلیات هستند و شاید نشه چیزی بدست آورد.

بسته به شرایط و مشکلات و گیرهایی که دارید شاید روشها هم فرق کنه.

در مورد انتخاب رشته مهمترین عامل علاقه هست و ظرفیت دانشگاه ها.

اصولا تو رشته ی ما سهمیه ی 30-70 خیلی به چشم میاد.

مثلا دانشگاهی 100 تا مهندسی برق برمیداره و 70 تا مرد و 30 تا زن هستند و این باعث میشه یه دقت خاصی روی این داشته باشیم که چه جوری انتخاب رشته بکنیم.

1-میخوای تو یه دانشگاه خاص درس بخونی و مهم نیست زیاد چه رشته ای بخونی و اول میخوای بری دانشگاه مورد علاقه ات و بعد تغییر رشته بدی و رشته ی مورد علاقه ات هم جور بشه:

این شرایط اوصولا واسه دانشگاه های تهران اتفاق می افته چون سطح علمی خوبی دارند.انتخاب یه رشته ی کم خواهان میکنی و میری بعد یک الی دو ترم اگه امکانش بود تغییر رشته میدی.تو اینجور شرایط رتبه ات تقریبا باید تا ده هزار باشه(تعجب نکنید یه همچین اتفاقی میتونه بیوفته) و میتونی یکی از دانشگاه های مورد علاقه ات رو توی تهران بر اساس اولویت هات انتخاب کنی و بری درس بخونی.

رشته هایی که خواهان کمی دارند ریاضی و کاربردها-آمار و کاربردها-شیمی و.. هست.

البته درمورد دانشگاه تبریز وضیت فرق میکنه و نمیتونی تغییر رشته بدی و بین دانشکده ها جابه جا بشی.

این روش یه ریسک بسیار بسیا بزرگ داره که رشته ای که میخوای از اون رشته های پر خواهان باشه و دیگه نتونی تغییر رشته بدی جایی واسه تو نباشه و مجبوری تو همون رشته ای که انتخاب کردی تا آخش ادامه بدی.

کار مزخرفی از نظر خودم و ریسک بسیار بسیار بالایی داره چون که اگه نتونی تغییر رشته بدی یه عمر بدبخت میشی!!البته اینی که گفتم در بهترین شرایط هست.میتونید برید شرایط دانشگاه هایی رو که میخوایید وارد بشید شرایط و ضوابطشو دربیارین و بعد یه همچین کاری رو انجام بدین.

البته اینم بگم که این روش مستلزم داشتن یه پارتی بسیار بسیار قوی هست که بشه روش حساب کرد.

پس در حالت کلی این روش منسوخ میشه.ولی اگه میتونی به غیر از رشته ی مورد علاقه ات توی رشته های دیگه ای هم ادامه تحصیل بدی میتونی به دانشگاه مورد نظرت با انتخاب اون رشته وارد بشی و اینم یه راه حل هست.

2-به یه رشته ی خاصی علاقه ی شدید داری و میخوای تو اون رشته به هر قیمتی که شده قبول بشی.تو این شرایط باید دانشگاه ها رو بر حسب اولویت توی برگه انتخاب رشته ات بنویسی و از هر کدوم که شد قبول بشیو

تو این روش میتونی به پیام نور و تربیت معلم هم فکر کنی چون مد نظرت رشته ی تو هست و نه دانشگاهی که میخوای توش درس بخونی.

ولی منظورم این نیست که بیای دانشگاه واحد زابل و زاهدان و.. رو که از نظر موقعیت جغرافیایی و فرهنگ و... یا بهتره بگم از هر نظر باهامون فرق دارن رو انتخاب کنی.با در نظر گرفتن رتبه و شرایط خودت و اینکه تا چه حد میتونی دور از خانواده باشی میتونی انتخاب کنی البته منظورم از این هم این نیست که بیای پیام نور واحد سیه چشمه یا فیرورق رو انتخاب کنی.

3-اگه نه به یه رشته ی خاصی علاقه داری و نه به یه دانشگاه خاص میتونی بر حسب اولویت های روز انتخاب رشته بکنی و اول از اون رشته هایی که در نظرت خوبن و میتونن ایجاد علاقه کنن شروع کنی و بعد دانشگاه های رو انتخاب کنی.البته تو این شرایط که علاقه چندان مهم نیست یعنی علاقه ای وجود نداره چه درمورد دانشگاه و چه درمورد رشته باید خیلی دقت کرد چونکه با یه انتخاب نادرست یک عمر از خودت و رشته ات و آینده ت متنفر میشی.من خ.دم چون توی این دسنته از افراد قرار نمیگیرم اگه یه همچین آدمی بودم ترجیح میدادم رشته ای که انتخاب میکنم اولا آسون باشه و در حد کارشناسی و کارشناسی ارشد بشه باهاش یه کارایی انجام داد که دیگه دوران تحصیل زیاد طولانی نشه و حوصله ی آدم سر نره.

البته در حالت کلی برا همه افراد این حوصله سر رفتن به وجود میاد ولی کسی که به رشته اش علاقه داره میتونه این حس منفی رو با اون حس مثبت(علاقه اش)از بین ببره و یه کارایی بکنه ولی در صورت نداشتن علاقه اون حس منفی خودشو بیشتر نشون میده و بیشتر آدمو اذیت میکنه.

منطق هم تو این انتخاب رشته ها جای خاص خودشو داره.

مش.رت هم تا حدی که دخالت به حساب نیاد خوب هست و کارساز ولی سعی کنین با آگاهی کامل برین دنبال یه رشته ی خاص.

اینم بگم که علاقه داشتن به یه رشته خیلی مهم تر از علاقه داشتن به یه دانشگاه خاص هست چون تو یه مدت محدودی توی یه دانشگاه درس میخونی ولی تا آخر عمرت رشته ات همراهت هست و بعضی جاها سرنوشتت رو تعیین میکنه.

به صورت کلی این قدر راهنمایی میتونستم بکنم.حالا اگه کسی سوال خاصی داره یا در مورد رشته ها میخواد بدونه بگه وتا اونجاییکه میتونم دنبالش میرمو درمیارم.

من از خیلیا خیلی سوال کردم و خیلی وقت هست که دنبال اینا بودم چون میدونستم که هرچقدر هم درموردش فکر کنم باز هم تو این شرایط منگ و گیج میمونم.و اکثر آدمایی که باهاشون حرف زدم و یکی دیگه هم هست که اونم حرف زده و سوال پرسیده همه اینو گفتن که اولویت اول توی انتخاب رشته علاقه هست.

ولی بعضی وقتا ترجیح خیلی مهمتر میشه .ترجیح یعنی علاقه ی آمیخته با منطق.

در ضمن نسبت به سال قبل ظرفیت های اکثر دانشگاه ها زیادتر شده.

شرمنده از اینکه اشتباهات فاحش تایپی دارم.تند تند تایپ میکنم که یادم نره چی میخوام بگم به خاطر همین(همین جوری هم خیلی چیزا یادم رفته اگه سوال کین شاید یادم بیان!)

واقعا یعنی این همه استفاده شد از این دوتا مطلب؟؟؟

فکر نمیکردم اینقدر مفید واقع بشه!!

اینا کلا نتایج این چند وقتمه

راستی به نظرتون من جدی شدم و میترسین باهام حرف بزنین؟؟(میخوام ببینم این عطیه رو چه حسابی اینو میگه!!)

 چون طولانی بود تو قسمت نظرات گذاشته نشد:

عذرا جان ممنون در مورد این اطلاعاتی که دادی.شخصا حوصله نداشتم بخونمش و خیلی امیدوارم کرد به آینده ام چون که واسه من یکی خیلی مهمه ظرفیت ها و رشته هایی که دانشگاه ها میذارن.

پست بعدی رو میخوام در مورد رشته هایی که اصولا اکثرا توش گیر میکنن بگم.

در مورد تو که هنوز به هیچ جایی نرسیدی میتونم بگم بین اون رشته هایی که ترجیح میدی اطلاعاتی بدست بیار و ببین که کدومش رو میتونی بهتر انجام بدی در ضمن اینو هم در نظر بگیر که  امروز نوزدهم هستو و انتخاب رشته تا بیست و سوم وقت داره.

کلا در مورد نظام مهندسی میتونم بگم که وارد شدنش اونطور که من شنیدم سخت هست ولی اگه بتونی وارد بشی نونت تو روغنه به صورت اتومات ولی این روزها همه یه شرکت میزنن و این نشون میده که تعداد خیلی محدودی میتونن از طریق نظام مهندسی پول دربیارن!!!ولی میتونی در طول تحصیل با چندتا از دوستا و همکلاسیات جمع بشی و یه شرکت بزنی یا یکیو پیدا کنی و پول از اون و کار از تو باشه ولی خب مسلما سختی های مخصوص خودو داره .

اینم بگم یه رشته های هست به نام مهندسی معماری داخلی که تو دفترچه اسمشو ندیدم شایدم من چون معماری نمیخوام زیاد دقت نکردم ولی اونطور که شنیدم خیلی رشته ی پولسازی و یه جورایی میشه گفت تو بورس هست.

ولی درمورد معماری اینم بگم که چون رشته ی فنی هم معماری داره یه کم زحمتش بیشتر از بعضی رشته های دیگه هست.

البته به قول ثریا با این وضعی که ما داریم همه چی همونجوریه و اصولا تو ایران باید با توکل به خداوند متعال و با سلام صلوات جلو رفت و هیچی معلوم نیست و نمیشه فهمید آخرش چی میشی و به خاطر همین هست که میگم سعی کنی به رشته ای که میخوای بری حداقل یه 50 درصدی علاقه داشته باشی که در صورت عدم موفقیت هم نزنی تو سرت و بتونی با آرامش ادامه تحصیل بدی.

در مورد دانشگاه هنر تبریز تا جایی که میتونم اطلاعات بدست میارم. اطلاعاتی ندارم که بشه با اطمینان گفت.

در مورد بیرون رفتن من که حکومت خودمختار تشریف دارم تو خونه و هر وقت که خواستی میتونم بیام.

ولی در مورد چت باید شرایط جور باشه و حوصله داشته باشم و تو خونه باشم.

ولی چون ماشالله هزار ماشالله سرعت نتم از سرعت نت کره ی جنوبی هم بیشتر هست ترجیح میدم بیام بیرون تا اینکه پای پی سی پیر بشم.

اینطور که من مشاهده میکنم تو علاقه ات به معماری هست.

 

ماندن یا نماندن.....

دیدم بحث اینجا خیلی داره دقیق میشه گفتم این پست رو بذارم که همه بتونن مزایا و معایب موندن رو بفهمن.

موندن از یه جهت خوبه.

میمونی درس میخونی و بعدش یه رتبه ی خوب میاری و میری یه دانشگاه و رشته ای که دلت میخواد درس میخونی و ادامه تحصیل میدی و میری اونور آب و هر گونه آرزوی دیگه و....

و چون تجربه ی بیشتری نسبت به اوناییکه اولین بار هست دارن کنکور میدن داری خیلی راحتتر با بعضی مسائلی که برا اولین بار کنکور دادنی گریبان آدمو میگیره کنار میای.

ولی در واقع این یه نیمه مسئله ویا شاید کمتر از یه نیمه باشه.چرا؟

اولا مدرسه خودش تاثیر خیلی زیادی تو روند درس خوندن آدم به صورت محسوس داره.

مدرسه ی ما خوب نیود که بشه این تاثیر رو خیلی راحت ببینیم و اصولا در اکثر مواقعا تاثیرات منفیش گریبانگیر ماها بوده.

ولی هرچی هم که باشه یه امتحانات ترمی بود که میشد اون موقع جمع بندی لازم رو کرد و یه تاثیرات خوب رو داشت که شاید به خاطر نداشتن برنامه مناسب و اینا این هم واسه ماها(منظور خودمو اواییکه میخوان بمونن پشت کنکوره)مزیتی نداشت.

ولی اینارو که بذاریم کنار این یه مسئله که کنار همکلاسی بودن و باهم درس خوندن و تاثیری که از اونا واسه درس خوندن میگرفتیم خیلی شدید بود و اینو دیگه همه مون احساس کردیم.

وقتی خونه میمونی (این اتفاقی که میخوام بگم زمستونا بیشتر خودشو نشون میده) خیلی زود حوصله ات سر میره.میخوای یه هوایی تازه کنی و فوقش با دوستت میری یه دور میزنی و برمیگردی..زود به زود اعصابت خرد میشه.زود به زود نا امید میشی.تنهایی و همه ی احساست رو خودت باید خنثی کنی.بعضی وقتا قید همه چیو میزنی و...و در نهایت همیشه استرس اینو داری که رقبایی که داری چه جوری هستند چون دیگه مدرسه ای نیست که بتونی یه حدودی واسه خودت در نظر بگیری.آیا میتونی موفق بشی و اگه موفق نشدی چیکار میتونی بکنی؟حتی اگه بدتر شد چه بلایی سرت میاد و باید با همه ی این افکار دست و پنجه نرم کنی و بتونی با وجود اونا و حرفای بقیه آدما که موندی و باید بهتر بخونی و اینو بکن اونو نکن و ... بسازی.

اینایی که گفتم خیلی بحث کوچیکی بودند و اگه واقعا یه اراده ی مافوق بشر داشته باشی میتونی از عهده ی این بربیای و کلا ذهنتو خاموش کنی پرده ی گوشاتو بکشی و نه به چیزی فکر کنی و نه به چیزی گوش بدی.

از یه طرف دیگه اوناییکه هم سن و سال تو هستن میرن و میشن ورودی های یک سال قبل از تو و زودتر فارغ التحصیل میشن و زودتر درمورد آینده شون تصمیم میگیرن و..

ولی اینم راهی داره با ترم تابستانی و جون کندن و نمره الف شدن که وواحدهای بیشتری میدند میتونی جبران کنی.

الان همه چی در تحت اختیار شماست و خودتی که باید تصمیم بگیری و نتیجه ش هم رو تو تاثیر میذاره.شاید یه شرایطی داشته باشی که اصلا هیچ راهی نداشته باشه و باید یه سال دیگه بمونی پشت کنکور ولی به قول عطیه(این عطیه منظور عطیه-ک هست و به عطیه ق میگم عطش!)حداقل 100تا رو امتحان کن و بعد بشین خونه و حداقل دلت قرص باشه که آره من راه دیگه ای نداشتم و این اولین و آخرین راهی هست که میتونم قدم بردارم.

ولی اگه حتی احتمال میدین که از رشته ای میخوایین قبول میشین .تا حد امکان انتخاب کینین و برا سال بعد نمونین.چون جو دانشگاه با جو مدرسه فرق میکنه.مثلا ماهایی که تو بهترین مدرسه شهر درس خوندیم چقدر با اونی که تو یه مدرسه ی معمولی نهایت تلاششو کرده فرق داشتیم؟شاید اون بهتر هم بوده.تازه دانشگاه از اینجا هم بدتر هست.اینجا شاید مدرسه یه تاثیراتی داشته باشه ولی تو دانشگاه 90درصد موفقیت خودتی و فقط 10 درصد دانشگاه و محیطش هشتن(البته اگه آدم خنثایی باشی و با هر ساز نرقصی و زیاد کاری به کار بقیه نداشته باشی و تنها هدفت درس خوندن باشه)

و اینم بگم که میشناسم آدمی رو که ریاضی بود رشته اش و پارسال 8000آورد و امسال46.

و اینم بگم که میشناسم  آدمی رو که تجربی بود و 7000بود و رتبه اش شد دویس یا سیصد و خورده ای.

و اینم بگم که میشناسم  آدمی رو که ریاضی بود و 3700بود و امسال شد 3600.

و اینم بگم که میشناسم  آدمی رو که تجربی بود سال اول آورد2700 و سال دوم2600و سال سوم 2500.

و اینم بگم طبق آماری که دستم هست باید خودتو جر بدی از همه چی محروم شی و موهاتو با تیغ بزنی پی سی رو جمع کنی و تی وی رو از ذهنت پاک کنی و هر گونه اضافات زندگیتو به دست فراموشی بسپاری که بتونی سال بعد از یه جای خوب قبول بشی.

حالا اگه ایرادی تو سخنانم هستو یا با منطق شماها جور در نمیاد بگید بحث کنیم در موردش.

حالا فکر کنم بعضی چیزا یادم رفته بگم.ولی یادم افتاد میام و میگم.

در مورد بقیه موارد هم احتمالا پست بذارم.اگه خواستین.

نوستالوژی های ما

شانسهای برتر کلاسمون!!! تو گزینه دو که عبارت میشه از طاهره و ژیلا!!!

عکس ۱:ژیلا که افتاده بود دم در و سطل آشغال جلوش بود خیلی قبل امتحان فکر کردیم که چرا اینو اینجا گذاشتن آخرش به این نتیجه رسیدیم که اینو اینجا گذاشتن تا ژیلا پاهاشو بذاره توش!!

عکس ۲:صندلی طاهره است که یه گوشه ش جویده شده ..خیلی فکر کردم که چرا باید صندلی طاهره جویده باشه آخرش به این نتیجه رسیدم که:چون طاهره همیشه گرسنه بوده یه گوشه از صندلیش جویده بوده که بگن خجالت نکشو تعارف نکن شمام بفرما(طاهره ظرفیت داشته باش!!!ناراحت نشیااا هرچند به تو یکی نمیاد ناراحت شدن!!)

عکس ۳:صندلی طاهره از نمایی نزدیکتر

عکس ۴:آخـــــــــــــــــــــــــی یادش به خیر...شیرینی بخرید امتحان ببرید!!

تجربیای تقلید کار هم دفعه ی بعدش شیرینی خریدند یادتونه؟؟

آغا این عکس نمای قوطی شیرینی  ای ایست که روز بعدش تو کیف بنده حمل شد و از جلوی ناظمین گذشت و به صورت سلامت رسید به کلاس!!لازم به ذکر است که اونروزی که داشتم شیرینیو می آوردم احساس کپل(همون مدرسه ی موشها)بودن میکردم چون به جای کتاب تو کیفم خوردنی بود..!و همچنین قیافه مستر"گاسیم" هیچوقت یادم نمیره وقتی که داشتیم شیرینی میخوردیم همچین عاقل اندر سفیه به من که روبروش بودم نگاه میکرد که آب شدم رفتم طبقه ی پایین!!

(کیفم هم تو عکس مشهوده!! و حتی نوار چسبی که باهاش قوطی رو محکم کردم که شیرنیهاش رو بعدا از کیفم جمع آوری نکنم!!)

عکس پنجم:نمای  قوطی شیرینی از نزدیک

برا اینکه صفحه ی اول وبلاگ زیاد سنگین نشه عکسارو گذاشتم تو ادامه مطلب

ادامه نوشته

اطلاعیه برای آنهاییکه هیچ اثری ازشون نیست

این پست تا زمانی که مشکل تمامی دوستان برای راه یافتن و انجام دادن هرگونه تغییرات در وبلاگ حل نشود ثابت است!(پخون یئکه لیغی باخین سیز آللاه!!)

هر کسی با ورود به وبلاگ مشکل داره عدد یک

با ایجاد پست عدد دو

با قسمت نظرات عدد سه

با سایر بخش ها با درج کدامین بخش عدد چهار

را برای من ارسال کند!!!

شوخلوق اله دیم هااااااا صاباح بیریسی گون هره بیر عدد یوللویار....

با هر چی که مشکل داشتین اینجا نظر بذارین من بعد اینکه درست کردم بهتون اس میدم-یعنی اگه درمورد رمز بود-و در مورد بقیه قسمتها اینجا زیر نظرتون اطلاع میدم و شما چک کنین اگه درست شد خبر بدین

این قسمت صرفا جهت شوخی(اگه بیکارید میتونید به خودتون بگیرید!!!)

مریم بو نه وضع دی هن هن هن؟؟؟

آغا همین جا از پشت همین تریبون به عنوان مدیر این وبلاگ وزین هیچ کدوم به خاطر طاهره هم که شده همدیگه رو تنها نمیذاریم!!

و همچنین تک خوری نداریم!!!

جواب مهسا:من حکومت خود مختارم ولی دیگه ماه رمضون رسید و دهنمان گل گرفته شد!!قراره عقد و عروسی نیست که بعد ماه رمضون میریم پلاک صفر اصلاااا

باز هم جواب مهسا:بله امری بود؟؟؟تو فیس هستیم!!!نه امریه؟ نه امری داشتی

تازه یه لینک دارم تپل بدون  چیز شکن هم میتونی بری ولی نمیدم!!

ژیلا کلا تو هیچ قسمت از دنیای مجازی وجود نداره

(یا علی!!! مهسا بالا اوز سسین گویوبسان وبلاگین قالیبینین اوستونه؟؟؟

بو نه سسدی

بو نه صدا

طاهیره بیر زاد دئ بونلارا!!)

یک مطلب دیگر:یه نظر سنجی گذاشتم در مورد اینکه کجا جمع شیم.نظر بدید سایر گزینه ها با پیشنهاد شما پر خواهد شد

برمیگردیم همگــــــــــــــــــــــــــــــــی

سلام بر همهی همکلاسیا(هنوز هم کلاسی محسوب میشین دیگه نه؟؟)

شرمنده به خاطر امروز...........

آخرین روز مدرسه....

آخرین روزی که یه نقطه ی مشترک داشتیم.تو یه مدرسه داشتیم درس میخوندیم با هم.

شرمنده به خاطر کل بدیهام(هر چند میدونم بدی ای نداشتم ولی خب دیگه !!!)

سر و سامون میدم وبلاگو....

شمام که دیگه بعد کن کور فارغ(!!)میشین مثل من.

به جان خودم خفه تون میکنم اگه نیایین اینجا.

تنها دلخوشیم اینه.

دوستوووووووون دارم(آغامیز یوخدی کی اونا دئیم دئدیم سیزه دئییم سیزین ده عقده ی بو جومله ائشیتمغیز آرادان گئتسین!!!)

 

معلمی خشمگین و 16نفر غایب!

به آغاز آمد این دفتر!

سلاااااااااااااام

بله!

اوهوم

صدا

نور

حرکت

مرحله اول:جرقـــــه

نشستیم تو کلاس، دبیر محترم با اصــــــــــــــــــــرار فراوان گیر داده که چی که میخوام امتحان بگیرم!

مام در حالت عادی امتحان بده نیستیم چه برسه به اینکه تو درسی که عقبیم.

ما:خانوم بیخیال شین دیگه درس بدین اینجوری پیش بریم تموم نمیشه...(تو دلمون: اه بیشعور احمق ابله آدم که نیست ای خدا این دیگه چه بوووووووقی هست که ما گیرش افتادیم!و بوووق ،بووووووق ،بوووووووووق)

دبیر نصفه نیمه محترم:نه نمیشه از من امتحان میخوان باااااااااااااااید بگیرم!(تو دلش:سیرتیق، یونگوللر،آدام دئیللر- ترجمه نشد-)

مریم:بابا بیخیال بذارین امتحان بگیره!اصلا ما نمیاییم. از کی میخواد امتحان بگیره؟!

من و عطیه -ق و ژیلا شدیدا کیفور شده و غش کردیم!

مرحله دوم:عمل

این سخن وزین مریم که در بادی امرهمچین مزخرف می نمود بعد از اینکه یه کم فکر کردیم تبدیل شد به نگاه های معنی دار همراه با لبخندهای شیطانی که آره بابا میشه.

اول از مهسا و یگانه شروع شد

مهسا و یگانه روز یک شنبه:دوستان دووووووووووووستان ما سه شنبه نمیاییم.

عصر روز یکشنبه معلوم شد که نسیم و طاهره و ندا هم نمیان شدند پنج نفر.

زنگ اول روز دوشنبه به این جمع پنج نفری هاله- ح و سارا و زهرا- م اضافه شد و بعدا سحر و عاطفه و عطیه – ق.ژیلا گفت احتمال نیومدنم بیشتر از اومدنم هست و به این ترتیب جمع به  12-13نفر افزایش یافت.

شب دونه دونه اس دادم که میایی یا نه که عذرا-ذ و سوگند و ژیلا و شیما هم اضافه شدند و کلا شد 16 نفر!

منم هر چقدر خودمو کشتم از سقف آویزون کردم،لباسامو جر دادم،گریه کردم و.... هیچی جواب نداد و مجبور شدم که برم مدرسه!

مرحله سوم:نتیجه

روز سه شنبه مورخه 16/12/90تو یه کلاس بیست و چهار نفری به جای بیست و چهار نفر 16 نفر غایب غایب و 8نفر حاضرن!

زنگ اول،دبیر شیمی:سلام سلام

وا بچه ها کجان (انگار بچه ها مثل بادکنک تو جیب منن الان باید دربیارمشونو بادشون کنم بذارم سرجاشون!)

ما هشت نفر مفلوک:نیومدن!

معلم:وا،یعنی چی از 13 روز مونده تعطیل کردن؟

ما: (تو دلمون:نه فردا میان ایشالله از هفته ی بعد تعطیل میکنیم!)نیومدن دیگه

معلم:نقشه س؟امتحان دارین؟چرا نیومدن

ما: (تو دلمون:به چه باهوووووووووووووووووووش)نه خانوم نقشه باشه مام نمی یومدیم دیگه

معلم درس میده و تموم

زنگ دوم:

بهتره بگم اکشن ترییییین زنگ!که هر کدوممون یه هزاری صدقه دادیم که خون و خون ریزی پیش نیاد!

معلم اومده سلام علیکم

وا بقیه کجان ؟نیومدن؟ من میخواستم امتحان بگیرم این چه وضعشه ؟کجان اینا و....!و بخاری که از گوشای دبیر محترم میزنه بیرون!

ما:چه بدونیم خانوم

معلم:نقشه س؟

ما:نه خانوم چه نقشه ای ما اومدیم دیگه

معلم بشینین سرجاتون

خودشم میره بیرون و بعد از ده دیقه برمیکرده

معلم:به مدیر گفتم،گفت تو از مستمریشون کم کن مام از انضباط

ما:سکوت (تو دلمون:وای وای ترسیدیم وای وای لرزیدیم!)

بعد هزارتا اراجیف که حوصله فشار آوردن به مغزو یادآوریشونو و نوشتنشو ندارم و جر دادن ما 8نفر بدبخت که شخصا پام میشکست و نمیرفتم امتحانو با هزاران ارفاق و جایزه و تخفیفو اختیاری و امتیازی(به قول خودش)ازمون گرفت و شخصا ریدم تو امتحان!

زنگ سوم:

گذراندن یک ساعت و نیم با یک خل!

وقتی میگم خل یعنی خــــــــــــــل!به جان خودم این بشر اون دنیا عقلشو جا گذاشته اومده این دنیا.رسمن تحملش برام عذابه.میخندیم ولی خنده ی هیستیریک!روانمونو داغون میکنه،رو اعصابمون ماراتن راه میندازه،دونه دونه سیمهای مخ بی صاحابمونو با سوهان میرینه توش!خلاصه اینکه عذاب و شکنجه ی روحی هست این بشر.(البته اگه بشه گفت بشر)

ما:خانوم اجازه میدین این ساعت بووووووق(درس زنگ دوم)رو بخونیم؟

معلم: (بعد هزارساعت پردازش که فوکوس کرده بود رو قیافه هامون اون مغزش آنتن داد و فهمید چی میگیم ..........و هزار ساعت هم طول کشید که این جواب مورد نظرشو به صورت واژه دربیاره ):هااان؟معلمتون مگه کلاس دیگه نداره

ما:نه خانوم اونجا داره امتحان میگیره میشه یکی ازمعاونا میتونه مراقب وایسته

معلم: (تا پردازش کنه و جواب بده باز دوهزار ساعت طول میکشه)نه درس من مهمه هرچند خوبه وضعیتمون و اینا ولی من باید درس بدم نمیشه!شما میخوایین از فوق دربرین

ما: خنده های هیستیریک (تو دلمون:ای خدا ای خدااا ای خداااااا ای خدااااااااااا)نه اینجوری نیس فوقم میمونیم.شما اجزه بدین

معلم : (بعد دو هزار ساعت) نه نمیشه

به خدا دیگه نمیتونم تعریف کنم اینجا از عصبانیت دستام داره میلرزه و میخوام کی بورد رو تیکه تیکه کنم و بعد قورتش بدم....

خب اینجوری شد که زنگ سوم رو با یک عدد خل،چلمنگ،هوش بر،کم توان ذهنی،اسگل و... گذروندیم!

فوق برنامه:

با دبیر مذکور درس خوندیم لامصب(لا مذهب!)صداش رو اعصابم بود رو صندلی ها نمیتونستم بشینم(مشکل ستون فقراتی پیدا کردیم بس که رو اون صندلی های کج و معوج نشستیم!)و....!

خلاصه تموم شد و وقتی گوشی مبارکم رو باز کردم خیل عظیمی از اس ام اس دوستان رسید بهم و واااای دیدم چقدر مهم هستم براشون!!! خبر سه شنبه رو ازم خواسته بودن و من برا همه به صورت خلاصه و مختصر توضیح دادم!

"این بود انشای من"

 

چرا نمی نویسییییین؟

دفعه ی قبل به صورت کاملا منسجم سوتی نوشتم ولی این دفعه نه حالشو دارم و نه حوصله شو! و نه کامل نوشتم!

اینجوری نمیشه .

شدیدا نیازمند همکاری های شما دوستان عزیز هستم!

بابا کمک کنین سوتی جمع کنیم دیگه!هر بار هم یکی بنویسه!

حال نمی کنم وقتی میام میبینم اکثر دست نوشته های اینجا مال خودم هستن.حوصله ام نمیکشه بخونم خوشم نمیاد !

بیایین بنویسین دیگه این چه وضعشه!

همه میایین میخونین و میگین ایول خیلی باحال بود!

همونقدر که شما از خوندن مطالب یکی دیگه  لذت میبرین منم از خوندن نوشته های شما لذت میبرم.

بیایین بنویسین عکس مطالب با من.

منم دارم رو خصوصیا معلما کار میکنم!

همونی که پارسال هم نوشتم همین جا

ولی با یه تفاوت امسال برا هر کدوم یه پست میذارم

تا بعد

دیدنی ها و شنیدنی های این هفته(2/8/90تا7/8/90)

دوشنبه۲/۸/۹۰:

۱.خانوم "الف"داره معنی شعر رو میگه و یه جا میگه:"پسر کاوه از کنار کاوه درآمد" بسیار خنده شد ولی بعدا که به زوایا و خفایای موضوع فکر کردیم به خیلی مسائل دیگه رسیدیم:من جمله اینکه عطیه-ق به این نتیجه رسید که احتمالا کاوه کانگرو تشریف داشته!

۲.مهسا داره درس رو روخوانی میکنه و میرسه به توصیف ضحاک:

ضحاک فردی بود با سه پوزه و سه سر و شش چشم!!!!!همه کف میکنیم که آدمای اون دوران در حد جلبک دریایی عقل نداشتن که امورات خودشون رو دادن دست این موود ناقص الخلقه ولی یه برداشت عجیب و صد البته جالب دیگه هم از مینا شنیدیم:

اینکه احتمالا خدا هر چی اضافه آورده چسبونده به ضحاک!

۳.خانم "ک"داره تدریس میکنه و همه عین "بز"داریم نیگاش میکنیم اونم منتظر عکس العمل از طرف ماهستش و تا میبینه که ما هیچ عکس العملی از خودمون نشون نمیدیم جمله ای میگه که شاید ما یه عکس العمل از خودمون نشون بدیم:ایشون میفرمایند(!!):کجایین شماها؟؟انگار تو بتغین و دست در دست و...!(که ما تا تهش میریم )و صد البته پیش بینیشون درست از آب درمیاد و همه عکس العمل نشون میدیم ولی در بین این همه عکس العمل بهترین و زیباترین عکس العمل مربوط میشه به ژیلا که میگه:کافر همه را به کیش خود پندارد! و از این ماجرا میفهمیم که خانوم "ک"هم بــــــــــــــــــله!

بد هم نگفت ژیلا شاید اگه من جای خانوم "ک"بودم میگفتم کودوم گوری هستین؟رفتین دسشویی؟که بازم میرسیم به "کافر همه را به کیش خود پندارد"!

۴.بحث از ماتریس شد و.... خانوم"ک"هم برگشت گفت که تو مدرسه که پسرم میره کلاس روباتیک و اینا طرف اومده خیلی سطح بالا گفته بچه هم هنگ کرده شمام الان وقتی گفتم ماتریس جوری نیگام کردین که.........!طاهره گفت:خانوم میدونین فرق چیه؟اینه که ما تو درسی که خوندیم گیر کردیم و پسر شما تو چیزی که خوندنش آزاده!

و در ادامه خانوم گفت:آخه من پسرم رو برنامه ریزی کردم!منم راستش رو بخوایین زیاد فکر کردم که ایشون با چی برنامه ریزی کردن و چه جوری؟ولی به جایی نرسیدم یادم باشه که حتما آخر سال یه چند جلسه برم خصوصی و بدونم دقیقا چه جوری برنامه ریزی کردن شاید به درد خورد!

۵.همچنان در کف خانوم"ک" بودیم که مینا گفت اسمه کوچیکش چیه؟گفتم والله نمیدونم بذار از عطیه بپرسم! به عطیه میگم اسم کوچیکش چیه؟ نیگاه میکنه به صورتش ژیلا میگه:عطیه از قیافه اش تشخیص میدی اسمش چیه؟

۶.زنگ گسسته هست و یگانه داره حرف میزنه خاوم "ک"میخواست مچشو بگیره و گفت توضیح بده چی شد؟

یگانه هم گفت:خانوم "آی۲"با "آی۳"دارد."آی۳"با "آی۶"دارد ولی "آی۲"با "آی۶"ندارد!هرچند که بحث سر گراف و بازه ها بود ولی من آخرش هم نفهمیدم اینا چی دارند باهم!

۷.خانوم "ک":دنباله ی فلان از پایین کراندار است!من:یا قمر بنی هاشم!!!......!

سه شنبه۳/۸/۹۰:

۱.عطیه زنگ شیمی رفته پای تابلو و به نمودار انرژی -پیشرفت نگاه میگنه و میگه :خانوم به سرعتش نگاه میکنیم و تشخیص میدیم!واله من یکی که نفهمیدم پیشرفت و سرعت چه ربطی به هم دارن شما فهمیدین بگین مام از این جهالت بیاییم بیرون!

اونروز روز انتخابات بود و دیگر اتفاقات

تازه نود هم عکسمون رو نشون داد !بسیار مشعوف شدیم اینا رو از دوستان میخوام که بیان و بنویسن !همه چیو من بنویسم خوب نیست!

چهارشنبه۴/۸/۹۰:

۱.والله از بیکاری پوسیدم از اونجایی که کتاب هم نبرده بودم با عطیه رفتیم بیرون مثلا برا سوگند صندلی بیاریم!یه کم دور زدیم و هوایی تازه کردیم و اینا بعد هم رفتیم جدی جدی دنبال صندلی و با هزار و یک مصیبت یه صندلی پیدا کردیم وآوردیم که دروغ نگفته باشیم!

اولین باری هست که اینجوری کلاس حالمو به هم میزنه!

۲.عطیه کتاب شیمی ژیلا رو برده بود و نیاورده بود(چرا؟)ژیلا هم رو اعصابش یاده روی میکرد!:عطیه منیم کیتابیم....!

۳.یکی از شنیدنی های این هفته این هست که:خانوم"ر" تدریس میکند!طرف سر تا ا سوتی هست!یعنی سر تا پاااااااااااااا یادم باشه یه بار کلا یه ست درموردش بذارم!

۴.سوگند:این یعنی چی؟

من:ها؟

سوگند:این معنیش چیه؟

من(چیزی نمیدونم ولی کم نمیارم!):اونارو هیجان انگیز کنیم!

سوگند:

عطیه از اونور:علاقه مند کردن!

سوگند:خب معنی جمله چی میشه!

عطیه:علاقه مند کردن !

سوگند!

۵.خانوم"ر"از خودش عکس العمل نشون میده:همه میرن بیرون و بیست دیقه بعد برمیگردن!

۶.ژیلا حین اینکه میزنه به بازوی عطیه میگه:عطیه منیم کیتابیم!

عطیه:لااقل موضعش رو عوض کن درد گرفت!

۸.سوگند:مکه مونثه؟

من:غیر منصرفه!

سوتی های خانوم "ر" رو به اضافه ی چند یه اثبات میذارم برا بعد و چندتا عکس!

 

 

قراری که واسه جون دادن به وبلاگ گذاشتم!

با خودم قرار گذاشتم عین یه "خانوم" هر رفته اینجا اتفاقات هفتگی رو موبه مو بنویسم!

الان شاید برا هیچ کودوم از شماهایی که نمیاین وبلاگ مزه نداشته باشه ولی یه سال دیگه همین مقع ها امیدوارم این نوشته ها بتونه لبخند تلخی رو رو لباتون بنشونه و آه بکشین!

اول از همه یه فکرایی برا معلمهای عزیز تر از جان دارم که میخوام براشون از ذهن مبارک و روشنم مایه بذارم!

تا بعد

شاد باشید

چرت و پرت


رفتم وبلاگ ما اون یئتدی نفر!!!
هیچی بیخیال حوصله ی نوشتن متن غم انگیز ندارم
 
این روزهای ما چقدر ما اونروزهای ا"اونلار اون یئتدی کیشی(!!)"فرق میکنه!!
چقدر؟
اونا همچنان در ژی شلوغی و گند بالا آوردن بودن
ولی ما چی؟
امسال سوت و کوریم
قد همه ی فاصله هایی که بینمون هست فرق کردیم!
تک تک مون با همه فاصله گرفتیم و میخواییم نزدیک "تست " های سرد و بی روح کتابهای به قول خودم"very green"یا "چوخ یاشیل" یا "خوشخوان" یا "گاج سفید میکرو طبقه بندی"یا "مبتکران"یا... بشیم.
من کل انرژیمو باختم.
کل انرژی رو که میذاشتنم ۱۵ یا ۲۰ دقیقه زنگ تفریح رو داد میزدم رو باختم
حتی حوصله ی غر زدن هم ندارم.
 
دلیل هم میشه این که"ما هدف داریم" میخواییم خودمونو جر بدیم و...
ولی روزی برای برگشتن به یه همچین لحظه هایی شاید حت اشک هم بریزیم...
 
 
نمیخوام زمان بگذره
 
 
 
 
 
 
 
همین
 

پست فوری

پست در ادامه ی مطلب و رمز دار

حتمن بخونید

حتمن حتمن حتمن حتمن

ادامه نوشته

حاصل ازدواج فامیلی................!

اوهوم!

والله سیزده جوت یوخدی بیر پست گویاسیز ئوزوم گینه بیر پست گویورام!

سلام میکنیم بر همه ی دوستان عزیز و حلول ماه مبارک رمضان را به همه ی شما مؤمنان و متدینان تبریک عرض می نمایم!!امید است هنگام گذشتن از اون پل مشهور با قبولی طاعات و عبادات خود روبرو شوید!

خب از این خزعبلات که بگذریم سخن دوست خوشتر است!!(کودوم کودوم کودوم دوست؟؟!)

چون گله ای میربیم ما رو می چپونن تو زیر زمین و اونجام که قربونش برم باید مواظب باشی که هیچ گونه موجود موذی نزدیکت نشه و گرنه بعد 5 مین احساس میکنی که یه "چیز" تو حساس ترین و عمیق ترین قسمت بدنت داره وول میخوره!(اغراق!) ولی یکی از این موجودات عنکبوتیست که احتمالا شوهرش ولش کرده به امان خدا چون تقریبا میشه گفت چند هفته ای هست که تو یه قسمت به هیچ تحرک و سر و صدایی نشسته و هیچ کاری هم نمی کنه.*(میترسم دق مرگ شه بیچاره!)

از همون اولین باری که دیدیم از بی سوژگی شد بزگترین سوژه ی کلاس و هی همه بر میگشتن و نیگاش میکردن !و این عشق به عنکبوت و یا بهتر بگم تحقیق تفحص باعث خفت شدن دو تن از دانش آموزان توسط دبیر محترم شد!(حالا بعدا توضیح میدیم!)

ولی .......................

ولی.............

ولی ............

ولی سمپادی باشی و ریاضی فیزیک باشی و مدرسه رو بذاری رو سرت و یه عنکبوت ببینی و بهش گیر ندی!!!و این گیر دادن(=تحقیق و تفحص)باعث کشف چند اصل مهم به ترتیب ذیل شد:!

1-عنکبوت ماده هست.دلیل:یه کیسه از زیرش آویزون بود که نشانه ی باردار بودن عنکبوت بود و مسلما اینو همه میدونیم که نر جماعت که باردار نمیشن مسلمن ماده هست!**

2-این عنکبوت بدنش مودار بود و فهمیدیم احتمالا از خانواده ی رتیلیان هست!

3-این یکی واقعا کشف بزرگی بود!این عنکبوت حاصل یک ازدواج فامیلی است!

توضیح این یکی یه کم زمانبر هست:

اینجانب نشسته بودم و بعد از کلاس فیزیک و قبل ریاضی داشتم به امورات "فکری"می پرداختم و یهو خیره شدم به این عنکبوت و همچنان داشتم به امورات خودم رو رتق و فتق میکردم!که دیدم واااا این عنکبوت 6 تا پا داره(میگی نه نیگا کن!)

عن کبوت 6پا!

 با دوستان که در میون گذاشتم ایده های جالبی به ذهنمون رسید

عاطفه:احتمالا ازدواج فامیلی کردن بابا مامانش!

و دیدم که محتمل ترین احتمال هست!

بـــــــــــــــــــــــــــله اینگونه هست که ما یک راز دیگر رو پرده برداری کردیم!

امید است با تحقیق و تفحص بیشتر ما دانش آموزان و جوانان ایرانی و رشادت های بی دریغمان و زحمات بی شائبه خویش بتوانیم پرده های زیادی رو برداریم!!

آمیین

*عاشق شده دیگه بچه!!!

**البته تو این دور و زمونه(بدلیل آخر الزمان بودن!)نر جماعت هم بـله!

پی نوشت:عاطفه ا گوشی خودم عکس میگرفتم شرف داشت به خدا!حالا تو پست بعدی که عکس های رو که با گوشی خودم گرفتم رو میذارم میبینی چقدررر توفیر دارن!

راستی منم دعا کنین!شدیدا به دعا نیاز دارم بچه ها

 

عنوان ندارم

به دلیل امنیتی بودن پست در ادامه ی مطلب و بصورت رمز دار

(رمز همیشگی)

ادامه نوشته

تراختور گونی

در سالهایی که تمام نگاهها به سمت فوتبال اروپا و آمریکا بود این تیم تراختور بود که این همه هیاهوی رنگها و ستاره ها بسان نوری از اعماق تاریخ درخشید. نوری که عشق به وطن،اعتماد،هدف،انسانیت و شادابی برای ملتش را به همراه داشت. و اکنون دنیای فوتبال شاهد یک دگرگونی دیگر هست. شاهد ثبت یک عشق در تاریخ، شاهد ماندگار شدن نام تراختور در زمان و دلها

گذری بر پیشنهاد ثبت روز تراختور و انعکاس آن

همانطور که هواداران عزیز مستحضرند پیشنهاد ثبت روز تراکتور با استقبال خوب هوادارن مواجه شد. مهمترین و اولین کار در این خصوص تبلیغ و تعیین این روز بود که این کار توسط خود هواداران و سایتهای مستقل تراختور انجام شد.

بسیار جای خوشبختی و مسرت هست که هوادارن توانستند تصمیم و علاقه خود را نسبت به این موضوع عملی کنند.

هواداران برای این موضوع از صفر شروع کردند. طرحها و نظرها و گزینه های نظرسنجی توسط همین هواداران تهیه و پیشنهاد شد.

اختصاص یک صفحه به نام این روز بسیار واجب بود. بدین منظور بزرگترین شبکه اجتماعی دنیا هدف قرار گرفت تا از ابزارهای آن جهت تبلیغ این روز و نظرسنجی بهره برداری شود. بدین منظور صفحه اختصاصی روز تراکتور با نام Tractor's DAY Celebration در فیس بوک ثبت و پیشنهاد و نظرسنجی آن در 27 صقحه هواداران تراختور، صفحه های مرتبط با آذربایجان و گروههای هواداری تراختور تبلیغ شد.

افتتاح صقحه اختصاصی روز تراختور در فیس بوک شامل اهداف ذیل بود :ا

1- تبلیغ این روز در گسترده ترین شبکه اجتماعی جهان

2- نظرسنجی از هواداران تیم در نهایت سلامت

3- استفاده از آن جهت پیشبرد برنامه های این روز در آینده

سئوال نظرسنجی با زبان ترکی و فارسی مطرح شد. اما به علت  محدود بودن فضای ارائه گزینه و عدم دخالت و تاثیر هوادارن سایر تیمها در نتایج این نظرسنجی گزینه های پیشنهادی تنها به زیان ترکی ارائه گردید اما در تبلیغ ها تمام گزینه ها به زبان فارسی ترجمه و در اختیار هوادارن قرار گرفت.

نتایج این نظرسنجی تا ساعت 23 روز اول مرداد به شرح ذیل اعلام  می گردد :

مجموع نفرات شرکت کننده : 388 نفر

1- روز اول مرداد و قبل از شروع بازیهای لیگ : 209 نفر

2- روز فتح استادیوم آزادی با پنجاه هزار نفر و شهید شدن کبوتر تراختور: 75 نفر

3- روز تاسیس باشگاه: 56 نفر

4- روز صعود تراختور به لیگ برتر : 36 نفر

5- فتح دوباره استادیوم آزادی با 35 هزار نفر و شکست دادن استقلال :  5 رای

6- سایر مواردی که کاربران پیشنهاد داده بودند : 7 نفر

بدین ترتیب رسما روز اول مرداد رسما از طرف هواداران این تیم به عنوان روز تراختور انتخاب گردید.

اهداف بلند مدت این روز به شرح ذیل می باشد :

1- گشوده شدن دربهای استادیوم سهند تبریز به روی هوادارن میلیونی این تیم

2- حضور بازیکنان تازه جذب شده به تیم و اجرای حرکات فوتبالی آنان و آشنایی آنان با جو استادیوم قبل از شروع بازیهای لیگ

3- حضور کادر فنی،مدیریت تیم، بازیکنان قبلی تیم جهت ارائه گزارش عملکرد خود در گذشته و اعلام برنامه و هدفهای تیم در آینده و جوابگویی به درخواستها و سئوالهای هواداران

4- برداشته شدن ممنوعیت حضور بانوان در استادیوم

5- اجرای زنده آهنگهای و مارشهای تراختور توسط خوانندگان

6- پخش تلویزیونی این جشن در تمام شبکه های استانی ترک نشین و شبکه 3 سیما

7- برنامه نورافشانی استادیوم سهند

8- اعلام این روز به فیفا و سازمانهای معتبر جهانی جهت ثبت آن

روز تراختور  بر همه هواداران تراختور و ملت آذربایجان مبارک

بر گرفته از این سایت

این روزها..............

این روزها همه در حال در س خواندن هستن اگر کسی هست که مثل من نمی خواند بگوید تا بدانم که تنها نیستم

این روزها درد کنکور سال بعد و تستهایی که قد غول برایمان بزرگ شده خواب و خوراک را از ما گرفته

حتی من امتحان گام اول را با استرس دادم

حتی من نتایج گام اول را با استرس نگاه کردم!!

این روزها نود و یک کابوسی ایست برای کنکوری ها

این روزها روزهای خوبی نیست!!!

شما چه فکر میکنید؟؟

bir özal söz

خوشوم جلدی ددیم گویوم سیزده باخین!!!

آهان گدین بو سایتا تیراختور گونون سچین بو سایـــــت!!


 ایستسن بوجور عچیز لردن بیر عااااااااااااااالم واریمدی!!!

بو عچیز ده عطیه-ق یا خاطیر گویدووم!!!!


بودا بیر آیری گوزل عچیز

عنوان ندارد!!!!(آخه برا اینهمه مطلب از کجام(!!!)درآرم عنوانو؟؟)

حالم از نت به هم میخورههههه اه پدرش در میاد تا یه بلاگفا باز کنه اه حالم به هم خوووووووورد

اون از گوگل مادر مرده اون از سرعت این از این اه پکیدم تو نت اونم از فیــــــ.ــــــلترها!!!!

خلاصه اینکه وقتی این مطلب رو میخونین بدونین که سالها جون کندنم تا تونستم دو کلو چیز(!)اینجا بنویسم!!!دانلود ها هم که قربونش برم اصلن به ما نیومده که بیاییم نت خدا میدونه چن وقت پیش آن شدم مسنجر باز نمیکنه !!دیگه وقتی بلاگفا آدمو از وسط جر میده تا بااز شه از مسنجر چه انتظاری میتونم داشته باشم من؟؟؟؟

خب چن تا مطلب میخوام بگم!!!

1-دوستانی که مایلید آدرس وبلاگ تغیر کنه بگن و همچنین بگن که با چه ادرسی میخوان بیان وبلاگ!!میخوام آدرس و عنوان وبلاگ رو تغییر بدم!!نگران پست ها و نظرات وزین خودتون و مخصوصن من نباشین همشون منتقل میشن به آدرس جدید

۲-دارم رو یه مطلب تووووووپ کار میکنم که میخوام تو وبلاگ بترکونم شبیه چیزایی هست که شماها کپی میکنین ولی این کار خودمه!!

۳-دوستان دوستون دارم!!!!ولی احساس میکنم سال بعد یه تبعیدی باشم !!!نپرسین این چیه که میگی یا میخوای بری یا چی !!!هیچ اتفاقی نخواهد افتاد هستم همچنان مثل اجل معلق باهاتون

۴- دوستان دعاهاتونو شامل حال بنده هم بکنین که درگیرم!!!

۵-خلاصه با هزار مصیبت و کوفت و زهرمار و فحش ناموسی و غیر ناموسی و......(هر چی که به ذهنتون میاد!!)تونستم که آهنگ دانلود کنم!کسی اهنگ تایتانیک رو داره!!شدیدا رو مخم افتاده که پیداش کنم!!!

۶-یه خبر:گوگل میخواد یه شبکه اجتماعی مثل فیــــ.ــس بوک راه بندازه!!

۷-دارم یه فیلـــــ.ــــــتر شکن گیر میارم!!!!اگه موفق شدم که فیــــــ.ــــلتر بشکنم حتما آدرسشو میدم بهتون

بسه دیگه خدافظ!!!

راستی نظرتون در مورد تیتراژ پایانی "نابرده رنج" چیه؟؟؟و همچنین تیتراژ پایانی "سالهای مشروطه"که خیلی وقت پیش میداد!!