به آغاز آمد این دفتر!

سلاااااااااااااام

بله!

اوهوم

صدا

نور

حرکت

مرحله اول:جرقـــــه

نشستیم تو کلاس، دبیر محترم با اصــــــــــــــــــــرار فراوان گیر داده که چی که میخوام امتحان بگیرم!

مام در حالت عادی امتحان بده نیستیم چه برسه به اینکه تو درسی که عقبیم.

ما:خانوم بیخیال شین دیگه درس بدین اینجوری پیش بریم تموم نمیشه...(تو دلمون: اه بیشعور احمق ابله آدم که نیست ای خدا این دیگه چه بوووووووقی هست که ما گیرش افتادیم!و بوووق ،بووووووق ،بوووووووووق)

دبیر نصفه نیمه محترم:نه نمیشه از من امتحان میخوان باااااااااااااااید بگیرم!(تو دلش:سیرتیق، یونگوللر،آدام دئیللر- ترجمه نشد-)

مریم:بابا بیخیال بذارین امتحان بگیره!اصلا ما نمیاییم. از کی میخواد امتحان بگیره؟!

من و عطیه -ق و ژیلا شدیدا کیفور شده و غش کردیم!

مرحله دوم:عمل

این سخن وزین مریم که در بادی امرهمچین مزخرف می نمود بعد از اینکه یه کم فکر کردیم تبدیل شد به نگاه های معنی دار همراه با لبخندهای شیطانی که آره بابا میشه.

اول از مهسا و یگانه شروع شد

مهسا و یگانه روز یک شنبه:دوستان دووووووووووووستان ما سه شنبه نمیاییم.

عصر روز یکشنبه معلوم شد که نسیم و طاهره و ندا هم نمیان شدند پنج نفر.

زنگ اول روز دوشنبه به این جمع پنج نفری هاله- ح و سارا و زهرا- م اضافه شد و بعدا سحر و عاطفه و عطیه – ق.ژیلا گفت احتمال نیومدنم بیشتر از اومدنم هست و به این ترتیب جمع به  12-13نفر افزایش یافت.

شب دونه دونه اس دادم که میایی یا نه که عذرا-ذ و سوگند و ژیلا و شیما هم اضافه شدند و کلا شد 16 نفر!

منم هر چقدر خودمو کشتم از سقف آویزون کردم،لباسامو جر دادم،گریه کردم و.... هیچی جواب نداد و مجبور شدم که برم مدرسه!

مرحله سوم:نتیجه

روز سه شنبه مورخه 16/12/90تو یه کلاس بیست و چهار نفری به جای بیست و چهار نفر 16 نفر غایب غایب و 8نفر حاضرن!

زنگ اول،دبیر شیمی:سلام سلام

وا بچه ها کجان (انگار بچه ها مثل بادکنک تو جیب منن الان باید دربیارمشونو بادشون کنم بذارم سرجاشون!)

ما هشت نفر مفلوک:نیومدن!

معلم:وا،یعنی چی از 13 روز مونده تعطیل کردن؟

ما: (تو دلمون:نه فردا میان ایشالله از هفته ی بعد تعطیل میکنیم!)نیومدن دیگه

معلم:نقشه س؟امتحان دارین؟چرا نیومدن

ما: (تو دلمون:به چه باهوووووووووووووووووووش)نه خانوم نقشه باشه مام نمی یومدیم دیگه

معلم درس میده و تموم

زنگ دوم:

بهتره بگم اکشن ترییییین زنگ!که هر کدوممون یه هزاری صدقه دادیم که خون و خون ریزی پیش نیاد!

معلم اومده سلام علیکم

وا بقیه کجان ؟نیومدن؟ من میخواستم امتحان بگیرم این چه وضعشه ؟کجان اینا و....!و بخاری که از گوشای دبیر محترم میزنه بیرون!

ما:چه بدونیم خانوم

معلم:نقشه س؟

ما:نه خانوم چه نقشه ای ما اومدیم دیگه

معلم بشینین سرجاتون

خودشم میره بیرون و بعد از ده دیقه برمیکرده

معلم:به مدیر گفتم،گفت تو از مستمریشون کم کن مام از انضباط

ما:سکوت (تو دلمون:وای وای ترسیدیم وای وای لرزیدیم!)

بعد هزارتا اراجیف که حوصله فشار آوردن به مغزو یادآوریشونو و نوشتنشو ندارم و جر دادن ما 8نفر بدبخت که شخصا پام میشکست و نمیرفتم امتحانو با هزاران ارفاق و جایزه و تخفیفو اختیاری و امتیازی(به قول خودش)ازمون گرفت و شخصا ریدم تو امتحان!

زنگ سوم:

گذراندن یک ساعت و نیم با یک خل!

وقتی میگم خل یعنی خــــــــــــــل!به جان خودم این بشر اون دنیا عقلشو جا گذاشته اومده این دنیا.رسمن تحملش برام عذابه.میخندیم ولی خنده ی هیستیریک!روانمونو داغون میکنه،رو اعصابمون ماراتن راه میندازه،دونه دونه سیمهای مخ بی صاحابمونو با سوهان میرینه توش!خلاصه اینکه عذاب و شکنجه ی روحی هست این بشر.(البته اگه بشه گفت بشر)

ما:خانوم اجازه میدین این ساعت بووووووق(درس زنگ دوم)رو بخونیم؟

معلم: (بعد هزارساعت پردازش که فوکوس کرده بود رو قیافه هامون اون مغزش آنتن داد و فهمید چی میگیم ..........و هزار ساعت هم طول کشید که این جواب مورد نظرشو به صورت واژه دربیاره ):هااان؟معلمتون مگه کلاس دیگه نداره

ما:نه خانوم اونجا داره امتحان میگیره میشه یکی ازمعاونا میتونه مراقب وایسته

معلم: (تا پردازش کنه و جواب بده باز دوهزار ساعت طول میکشه)نه درس من مهمه هرچند خوبه وضعیتمون و اینا ولی من باید درس بدم نمیشه!شما میخوایین از فوق دربرین

ما: خنده های هیستیریک (تو دلمون:ای خدا ای خدااا ای خداااااا ای خدااااااااااا)نه اینجوری نیس فوقم میمونیم.شما اجزه بدین

معلم : (بعد دو هزار ساعت) نه نمیشه

به خدا دیگه نمیتونم تعریف کنم اینجا از عصبانیت دستام داره میلرزه و میخوام کی بورد رو تیکه تیکه کنم و بعد قورتش بدم....

خب اینجوری شد که زنگ سوم رو با یک عدد خل،چلمنگ،هوش بر،کم توان ذهنی،اسگل و... گذروندیم!

فوق برنامه:

با دبیر مذکور درس خوندیم لامصب(لا مذهب!)صداش رو اعصابم بود رو صندلی ها نمیتونستم بشینم(مشکل ستون فقراتی پیدا کردیم بس که رو اون صندلی های کج و معوج نشستیم!)و....!

خلاصه تموم شد و وقتی گوشی مبارکم رو باز کردم خیل عظیمی از اس ام اس دوستان رسید بهم و واااای دیدم چقدر مهم هستم براشون!!! خبر سه شنبه رو ازم خواسته بودن و من برا همه به صورت خلاصه و مختصر توضیح دادم!

"این بود انشای من"