meeting


سلام خدمت دوستان عزيزتر از جان!

چه خبرا؟!
من كه اوضاعم خرابه!خــــراباااا!!  به قول معروف زندگي داره مارو ميكنه!! :)))
))
شما چه غلطا ميكنين؟!! مارو نميبينين خوش ميگذره،آره؟(البته جز تعداد معدودي كه ميدونم از اين خوشي محرومن!!)

عرض كنم خدمتون كه قصدم اينه اين خوشي رو بگيرم از همه تون!!!

طبق درخواست دوستان و از اونجايي كه واقعا به يه اتفاق خوب نياز دارم تو زندگيم،ازتون عاجزانه درخواست ميكنم كه سه شنبه ساعت 4/5 گلين پلاك صفره ، قيافه نحستونو ببينيم!!!

بهونه هم نيارينا واسه من!گفتم كه حالم خوش نيس، اعصابم ندارم!!! همتون بايد بياين! با هرگونه دليل غير موجه به شدت برخورد ميشه! خودمم تشخيص ميدم دليل موجهه يا نيس!!!

لطفا هرچه سريعتر اعلام حضور كنين تا هماهنگي هاي لازم انجام بشه!!!

به هركي هم تونستين خبر بدين! اونايي كه اينجا نميان، اونايي كه كلا محون!

خیلی خرین که دیگه نیستین!!

آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن ...!

پا به پای کودکی هایم بیا

پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر!
همکلاسی! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای؟

حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟
آسمان باورت مهتابی است؟

هرکجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه، گریه کن !
کودکی تو، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!

روز کلاس ما...!!!

امروز اولین 5 اسفند بعد از جدا شدنمونه...
عجب دیوونه هایی بودیم ما! یادتونه دفعه ی اول که جشن روز مهندس گرفتیم چقد برا همه عجیب بود؟!
چه کلاس خاصی داشتیم! جشنامون برا روز مهندس هم یکی از علائم خاص بودنمون بود! کلاسی مثل اون کلاس ما،نبوده و نخواهد بود. دلم برا دیوونه بازیامون تنگ شده :'(
تا آخر عمرم 5 اسفند که بشه یاد شماها میفتم.مهم نیس که اسمش روز مهندسه!مهم اینه که تو اون روز هممون خوشحال بودیم،بهانه ای برا دلخوشی داشتیم.

یاد همه ی خاطره هامون به خیر
این یه اسلایده که نسیم درست کرده بود! یادتون هس؟! من که خیلی دوسش دارم
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

یه عکس هم تو ادامه مطلب گذاشتم

دلم برا با هم بودنمون تنگیده...

به قول خانم کرمانشاهی هیچ بارونی نمیتونه رد پاتونو از خاطرم پاک کنه

ادامه نوشته

در جستجوی خوابگاه...

حالا خوبه دانشگاه سراسریه!حالا خوبه دانشگاه تبریزه!اگه نبود وضعمون چطوری میشد؟!

امروز رفته بودیم تبریز دنبال خوابگاه و این حرفا!اوضاع خرابه!!

زنگ زدم خوابگاه میگم جا مونده؟!
میگه بله
میگم چند نفره؟!
میگه 10 نفره!!!!

تو گلباد اتاق 6 نفره 640 تومن ناقابل!!!

مملکته داریم؟!
طی چند سال اخیر یهو رفتن ظرفیت دانشگاها رو 2برابر کردن ،بدون اینکه امکاناتشونو حداقل 1.1برابر کنن!!

آخرش بالاخره رفتیم یاسو پیدا کردیم اسممونو نوشتم اتاق 8نفره!ثریا اسم تو رو هم نوشتم!اگه نخواستی و جای دیگه پیدا کردی اینو میتونی حذف کنی. ولی بگم که همینش هم تا 3روز دیگه که ما ثبت نام بکنیم پیدا نمیشه!زهرا تو هم اگه خواستی بگو شمارشو بدم که اسم تو رو هم بنویسه.4 نفر دیگه هم که قبلا اسم نوشته بودن،میمونه سارا که چون شک داشتم خوابگاه میمونه یا نه واسه همین ننوشتم اسمشو.اگه بخواین در اسرع وقت بگید که زنگ بزنیم.

از این بحث مزخرف خوابگاه که بگذریم، میرسیم به دانشکده برق!یک ساختمان دراز و طولانی که نیم ساعت طول میکشه که از سر تا تهش بری!جالب این که ما در ته ترین نقطه(امور دانشجویی)کار داشتیم!جالبتر اینکه از بالا ساختمون دانشکده شکل E اول کلمه electrical هست!!!کلا اینکه دوس داشتم! باحال بود!!

دانشکده ی فیزیکتونو هم دیدم عذرا!کجا تو دشت و بیابونه؟! اتفاقا ساختمون قشنگی هم داشت.

پیشنهاد من برای روز اول اینه که بریم استادیوم!!من که میگم استـــــادیوم شما یهو فکرتون منحرف استادیوم آزادی یا  حتی یادگار امام نشه ها!!! فوق فوقش 2000نفریه!!! ولی میتونیم عقده هامونو توش خالی کنیم!بریم یه دست فوتبال بزنیم،داد و هوار راه بندازیم،یه عده مون هم به عنوان تماشاگرنما فحش بدن،ترقه بندازن،حیا کن رها کن بگن،فضا رو متشنج کنن!!!یهو دیدین حمله کردیم داورو هم زدیم!ولی هیشکی حق نداره گل بزنه!!!! چون بعدش لابد میخواین خوشحالی بعد گل بکنید اونوقت امکانش زیاده برین تو حاشیه! واسه همین نمیشه ریسک کرد!

روی دیگر زندگی ، مشکل کمتر، زندگی بهتر؟ خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟

مشکل  کمتر، زندگی بهتر؟

توی جعبه های مداد رنگی دقت کردید؟ ( حالا از 6 تایی تا 48 تایی ، از جنس بدش  تا عالی )
حتما رنگ مشکی رو داره ، اگه نباشه ناقصه و نمی شه باهاش یه نقاشی  قشنگ کشید ، 

درست مثل ما و زندگی هامون . گاهی اوقات یه اتفاقات سیاهی برامون می افته که دیگه از همه چیز  و همه کس دست می کشیم

اما اگه دقت کنیم این مشکلات حکم همون مداد مشکی رو داره که تا نباشن ما نمی تونیم نقاشی زندگیمون رو تموم کنیم و به تکامل برسیم .

تجارب زندگی،یک تولد دوباره

  من روی دیگر زندگی را دیدم

  من از مرگ نمی ترسم
شادی و آرامش

حقیقت زندگی ست. 

اگر شاد نیستید و آرامش ندارید ،

بدانید که از حقیقت خود دور شده اید.

 

خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟کسی چــه میداند ؟

  یک داستان قدیمی هست که  میگوید :

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد

فرار کرد و در صحرا گم شد

  همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند : عجب بد

شانسی ای آوردی .

  پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

  چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت .

اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند : "  عجب خوش شانسی آوردی  !"

  اما پیرمرد جواب داد : " خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

  بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را

  رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست . باز همسایگان گفتند : " عجب  بد

  شانسی آوردی ؟ "

  و اینبار هم پیرمرد جواب داد : " بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟  "

  در همان هنگام  ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به  سربازهای

  جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود

  بردند ، اما وقتی دیدند که پسر  پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود  ،

  از بردن او منصرف شدند .

"خوش شانسی ؟

 بد شانسی ؟

  کسی چـــه میداند ؟"

 

سخن روز

  چیزی به نام شانس وجود ندارد. هر حادثه ای که در زندگی ما روی میدهد ، دو روی دارد .
یک روی خوب و یک روی بد

هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست . بهتر است همیشه این دو را در کنار
  هم ببینیم . زندگی سرشار از حوادث است. فقط در سکوت می توان سر و صداهای مثبت آینده را پی ریزی کرد.  

 

فاصله بین دو روی زندگی یک لحظه است. 

باورهای شماست که لحظه های زندگی تان را می سازد.

شما از جنس نورید .

یک وجود معنوی با انرژی بی پایان

بدن شما در نهایت کمال آفریده شده است.

 شاد ، آرام و سلامت باشید دوستان


Last Photos

بالاخره پس از کش و قوس های فراوان ما رفتیم مدرسه!

از این شهر به این بزرگی(!!)فقط تو حیاط مدرسه واسه ما جا بود!توی مدرسه هم نه ها!!!فقط حیاطش!

16 نفری جمع شدیم،گفتیم،خندیدیم،نقی گوش دادیم،شخصیت همه رو از روی کفشاشون کشف کردیم،ندا رفت نمازشو خوند،عذرا برامون داستان خوند(اونم چه داستانی!)،زهرا شوی مختصری برامون گذاشت که مستفیض شدیم،خلاف طاهره علنی شد،عکس گرفتیم،تموم شد!! به قول مریم همه چی تموم شد به غیر یه چی!

عکساشو میزارم براتون


مکان تجمع!

یکی از متجمعین!

هنر متجمعین!

عکسای خصوصی تو ادامه ی مطلبه با همون رمز همیشگی

ادامه نوشته

صرفا جهت بحث...

عذرررااااااااااااااااا...هوووووی!!!!
میشنوی؟؟
میگم نتیجه ی نظر سنجی چی شد؟؟

 با معذرت از دوستان به علت شروع نامطلوبم!!!
این پستو گذاشتم که توش صرفا درمورد قرار و جا و زمانش بحث کنیم!!
بعد از قرار هم حذفش میکنم!!
میگم دیگه کسی مسافرت و اینور اونور که نیس؟!
یگان هم برگشته خیر سرش!!

نظرتون درمورد زمانش چیه؟!
من که میگم هرچه زودتر بهتر!!

عذرا-ف:دوستان قالب شما هم پریده یا فقط مال من اینطوری شده؟

اگه ایراد از قالبه بگید عوض کنیم!هرچند قالب باحالب بود...

خب مهسا اگه قالب ایراد پیدا کرده یه بار دیگه کدشو بیار بذار

مهسا:قالب وبلاگ برا من که درسته!فک کنم مشکل از اینترنت باشه!ولی یه بار دیگه هم کدشو میزنم،اگه درست نشد،عوضش میکنیم!

یه موضوعی هم یگانه گفت بهتون بگم.یگان میگه اگه تو ماه رمضون قبل نتایج،بتونیم جور کنیم که بریم پلاک صفر،آیا هستید؟! بریم بستنی بخوریم!میگه باید یه جای خاصی باشه!مدرسه و اقبال خیلی عادیه!مثل همه ی وقتاییه که همدیگرو میدیدیم!باید آخرین روزو برا همیشه یادمون بمونه!حاضرین 1روز روزتونو نگیرین؟!!!!!

سلام به همگی!
خوبین ؟! خوشین؟!
دلم براتون تنگ شده!
آره!!میدونم دل شما هم برام 1ذره شده!!

اومدم بگم که من نمیتونم نظر بذارم!هاله!تو چیکار کردی که تونستی؟!
هی میام ولی نمیتونم نظر بذارم!ا

بقیه هم اگه میان،لااقل یه شکلکی چیزی از خودشون در وکنن که بدونیم هستن!!

اگه کسی هم هرکدوم از عکسایی که با هم گرفتیمو خواست،بگه که براش آپ کنم!خواهش میکنم زحمتی نیس!

واما...مهمترین موضوع!
باید یه روزی قرار بزاریم که همگی یه جا جم شیم،همدیگرو ببینیم!پیشنهاد ما برای جاش بستنی ولیعصره!!!!
میتونیم رو زمان و مکانش بحث کنیم!تاکید میکنم بــــــــــاید یه قراری بزاریم!اونایی که پایه ان و مشکلی ندارن،آمادگی خود را اعلام کنن که ببینیم چند نفریم!از همینجا آمادگی خودم و یگانه رو برای هرجا و هرموقعی که بگین اعلام میکنم!!

پس هرکی که میاد وبلاگ،نظرشو در مورد قرارمون بگه!

پ.ن: نظرتون در مورد این قالب چیه؟!اگه بد بود،بگین عوض کنم!

 

داشتم به اين فكر ميكردم كه آيا اتفاق بدتر از اين هم ممكن بود بيفته كه اردو كوفتمون بشه؟
خيلي بده كه نميتونيم فردا جشن بگيريم.همه ي كلاسها جشن ميگيرن و ما بايد بشينيم و نگا كنيم و شيمي و هندسه بخونيم!!!!
آخه كاش فقط يه مقدارش گم ميشد(نميگم دزديده ميشد.چون حتي تصورش هم نفرت انگيزه كه يه نفر اينقدر نامرد باشه كه...)كاش لااقل 50 تومان ميموند يه غلطي باهاش ميكرديم!
تو سرويس نسرين ميگفت كه ما از بچه هامون به زور 1000 تومان گرفتيم! انصافا كلاس ما از اين لحاظ هم خيلي باحاله.
تازه نسرين با حسن نيت تمام گفت اشكال نداره مياين تو كلاس ما با هم جشن ميگيريم!!
چه نقشه هايي واسه امروز و فردا داشتيم!!قرار بود ما 4 تايي بريم بخريم!تازه قرار بود ساندويچها رو هم به يه جاي باكلاس سفارش بديم،خودشون با پيك بفرستن!!!!!!!!!!!!! زهــــــــي خيال باطل.......


کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین… بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم 1 ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به كسی می گوییم… هیچ كس نمی فهمد
بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم
ای کاش هیچ وقت بزرگ
نمی شدیم
و همیشه بچه بودیم

روز آخـــــر

خب خب خـــــــب
چهارشنبه سوزي هم كه تموم شد.ولي هيچ چي به اندازه‌ي اون آتيش توي كلاس حال نداد.

امروز آخرين روز مدرسه تو سال 89 بود و از اون جايي كه يه كلمه هم درس نخونديم،روز خيــــــــــلي خوبي بود.

قبل از اينكه معلما بيان تو كلاس آتيش روشن كرديم و نوار منيزيم(كه روز قبل از آزمايشگاه دزديده بوديم)سوزونديم و 4 تا هم سيگار انفجاري تركونديم!!!! از رو آتيش هم پريديم كه شايد يه فرجي بشه و از ترشيدگي در بيايم.
24 سين هم چيديم كه تاريخ تا به حال به خود نديده!!24 تا سين ما عبارت بودند از:
 سبزه ، سوغان ، سرميساخ ، ساهات ، سي دي ،
Secret ، ساپ ، سو چسبي ، سنجاق ، سلاح سرد ، سنگ ، سكه ، سولفات ، سگگ ، سوهان ، ستاره ، سبز ماژيك ، ساري خودكار ، سوشرت ، سو ، سيم ، سطل آشغال ، سندلي(!!) و از همه مهمتر سوم رياضي.

زنگ تاريخ رفتيم شال سالّاماخ كرديم به سه تا دفتر و از سخاوت بيكران خانم مدير مقداري شاغالات نصيب ما شد.آقاي ح هم 500 تومان پول مرحمت كردن كه واريز شد به حساب سوم رياضي،شعبه پانل مركزي.
تا اينكه داد معلما در اومد كه اينا چرا تو راهرو سر و صدا ميكنن.ماهم رفتيم كلاس و كلي عكس گرفتيم .

زنگ حسابان خانم تهمتن اومد دهنشو باز كنه بگه كه تمرين حل كنيم،ديد ما نيمكتها رو چيديم و داريم چشمك بازي ميكنيم گفت اگه از اداره اومدن بگين كه ما اول درسمون رو خونديم و حالا هم داريم كار گروهي ميكنيم
گفتيم اوكي و تا آخر زنگ 18 نفره چشمك بازي كرديم

زنگ سوم با خانم س داشتيم كه جزو اون معلمايي بود كه زنگ اول به ما گفت چرا سرو صدا ميكنين.هنوز هيچي نگفته بود كه ما از جلو برآمدگي كرديم و كاري كرديم كه طرف كم مونده بود گريه كنه و بگه غلط كردم.آخرش هم  به نسيم گفت شما چقدر زود ناراحت ميشين!!!
ايندفعه هم بدون اينكه چيزي در مورد درس نخوندن بگيم،خودش گفت شما كه 4 ساعت درس نخوندين،اين 2 ساعت هم روش!!!و اين زنگ هم با وجود اينكه با كاهش نفرات روبرو شديم، بازم چشمك بازي كرديم .

روز آخرمون هم اينجوري گذشت و به خاطره ها پيوست

عيد رو پيشاپيش به همه ي همكلاسيهاي گلم تبريك ميگم.
ايشالله در زير سايه‌ي خداوند متعال و در كنار خانواده‌ي گرامي شاد و خوشبخت باشيد

اين هم عكس 24 سينمونه(همين جا اعلام ميكنم كه 7 سين ابتكار طاهره بود و سبزه و سوغان و سرميساخ و ساهات رو هم خودش آورده بود)

بقيه‌ي عكسها در ادامه مطلب
رمزش هم همون رمز قبليه

ادامه نوشته

روز مهندس

امروز بالاخره با 2 روز تاخير جشن روز مهندس رو گرفتيم.

عجب جشني بود.بســـــــــي خوش گذشت(به كوري چشم حسودا)

من فقط عكساشو ميذارم.زود يكي بياد شرحشو بنويسه.

كيك

كيك2

اهرام

اهرام2

فانوس دريايي اسكنديه

اينجا مصر است!!

رود نيل!!

هتل 7 ستاره دبي

شاهكار ثريا

بادكنك

نمايي از كلاس

آبميوه ها!!

منظره!!

منظره2!

بقيه عكسا هم وقتي به دستم رسيد،در اسرع وقت ميذارم


اظهار وجود

سلام دوستان

پس كجايين شما؟يعني هيچكي نيس بياد دو خط اينجا بنويسه؟!
يعني همه دارين خر ميزنين؟من كه از بعد امتحانا ديگه اصلاً حسش ني درس بخونم(يعني قبل امتحانا حسش بود؟!)
البته من اگه درس نميخونم دليل دارم!
از اونجايي كه من هميشه كارام حساب و كتاب داره!!! و همين‌جوري كه نميشه،به اين نتيجه رسيدم كه طبق فرمول زير اگه درس بخونم،رد ميشم!

تعجب نكنيد.توجه كنيد.

مگه نميگن كه:                                                    study=don't fail
و همچنين ميگن كه:                                              don't study=fail
اگه دو تا معادله بالا رو جمع كنيم:                             study+don't study=don't fail+fail
فاكتور ميگيريم:                                                    (study(1+don't)=fail(1+don't
از طرفين (1+don't) رو ساده ميكنيم.پس داريم:            study=fail 

ديدين من همين جوري الكي يه چيزي نميگم؟!
حالا من نيميدونم مشكل كجاس كه اين جوري ميشه.يا يه جاي اين محاسبات اشتباهه (كه نيست)يا اون چيزايي كه تو مدرسه به ما ياد ميدن مثل فاكتور گيري و ساده كردن و اين حرفا...اشتباهن!!!كه اين دومي به نظرم غير ممكن نيس!هست؟؟!!
عذرا تو هم نميخواد توبه كني و شكر بخوري!!حالا دليل مستند داريم برا ننه بابامون!!


يه عكس دسته جمعي داشتيم.عذرا ميخواست بذاره.نذاشته.گذاشتم.(ايجاز)

توضيح عكس:عكس ماله پارساله.تو حياط پشتي مدرسه گرفتيم.اونم با چه دردسري...
يادش به خير...فقط در توصيف دردسرها بگم كه اگه خيلي به عكس دقت كنين ميبينين كه زمين خيسه و داره بارون ميباره.واي كه چه باروني بود...اگه هم تعدادمونو شمردينو ديدين كه به جاي 24 نفر،21نفريم به همين دليله.وقتي برگشتيم كلاس،هممون خيس خيس بوديم.خانم (م) اينجوري نگامون ميكرد:قرار بود عكسو بفرستيم 90 كه نفرستاديم.

پ.ن:اين اولين پست عمرم بود.تا حالا وبلاگ نداشتم.