یه خبر بد.
الان دیگه تلگرام و واتساپ و وایبر و اینستاکرام مد شده.
شاید دیگه یاد کسی یم نمونده وبلاگی بود...(فازگلایه نیست!)
حتا من رمز وبلاگ خودمم یادم رفته..
خانومکفیلی فوت شدن.
ناراحتم.
خدا بیامرزدش...
الان دیگه تلگرام و واتساپ و وایبر و اینستاکرام مد شده.
شاید دیگه یاد کسی یم نمونده وبلاگی بود...(فازگلایه نیست!)
حتا من رمز وبلاگ خودمم یادم رفته..
خانومکفیلی فوت شدن.
ناراحتم.
خدا بیامرزدش...
یادتونه یه مدت زوووووووو بازی میکردیم؟؟ واااای چه حالی میداد... من فقط یه بار موفقیت حاصل کردم تو این زووو بازی کردن !
یه بار زووو گویان(!!) که وارد میدان حریف گشتم فکر کنم مریم بود (آره کی غیر مریم جرات میکرد زوو گو رو بگیره !!) منو گرفت. منم که ماشالله یه نیگاه کردم به مریم و یه نیگاه به خودم ولش فکر کردم که دیگه همه چی تموم شد و عمر مام به پایان رسیده و اینا و بعد چند لحظه دیدم که فقط من نبودم که یه همچین فکری میکردم افراد حریف هم یه همچین فکری از ذهن مبارکشون رد شده و الان همگی هجوم آوردند طرف من !! و گیر افتادم...
من ولی اصلا خودمو نباختم ، همچو شیر غران و همچو پلنگ درنده و اینا .... عزمم رو جزم کردم که همه ی این افرادی رو که نامردی نکردند در حقم و دستشونو تا حلقم بردند تو و ولم نمیکنند رو بسوزونم.... یه نیگاه به خط کردم یه نیگاه به پام بعد خودمو کشون کشون -لازم به ذکر است که همچنان زوووو گویان بودم- بردم طرف خط و پامو جوری دراز کردم که یه آن احساس کردم بدنم تو نیمه شد !! ولی ی ی...
ولی ی ی ی آری بچه های عزیزم عذرا موفق شده بود که همه ی اون افراد رو بسوزونه ه ه !!
*فکر کنم همه سوختند دو نفر موند!
**ولی انصافا تا یه هفته احساس "لک لک" بودن بهم دست میداد .....
یا مثلا یه بار منو و ژیلا و عطیه و سوگند دیدیم سر زنگ دینی عجیب داره خابمون میگیره ، گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ بیاییم اسم و شهرت بازی کنیم..... حالا ما وسط اسم شهرت بازون ، من کامل برگشتم (انگار زنگ تفریحه) داریم تند تند مینویسم و منم رفتم تو بحر بازی... یه آن دیدم یه سایه ی سیاهی بالا سرمه... اصلا نشماریدمش و بعد یه مدت با ذوووق تمام سرمو بلند کردم و استپ استپ گویان چشمم به جمال معلم روشن شد... اصلا خودمو نباختم کاغذو گذشتم لای کتاب وزین دینی...سرمو برگردوندم طرف تابلو و انگار که من نبودم ..... معلم یه کم نیگام کرد بعد دید که دیگه در مقابل پرروی من چیزی نداره به نمایش بگذاره -البته اگه به یاد داشته باشین ایشون کلا چیز زیادی واسه به نمایش گذاشتن داشت.- بیخیال شد.... بعد فحش دادم به دوستان که میمیرید یه اشاره ای چیزی بیایین که آدم بفهمه؟؟؟
ژیلا: آخه تو اشاره ی مفهمی چیه؟؟؟ اینجا خودمونو به هر شکلی در آوردیم مگه ول کنه اون لامصصب میشدی ؟؟
من : آیکون نیشخند.....
یا مثلا چشمک بازی میکردیم... آغا دوتا نیمکت رو میچسبوندیم به هم و درحین اینکه افرادی درحال چسبوندن نیمکت به هم بودند یه نفر هم به تعداد نفرات کاغذ دو سانت در یه سانت می برید و توی یکیشون عکس چشمک میذاشت.... بعد همه دوووورتا دور نیمکتها مینشستیم و با برداشتن کاغذها بازی شورو میشد. به هر کی اون چشم زیبا افتاد باید به بقیه چشمک میزد.. یادمه من هیییچوقت نتونستم بفهمم که طرف داره بهم چشمک میزنه که من کاغذمو بندازم. طرف چششو از جا میکند با کل بدنش چشمک میزد و من اصلا شعورم قد نمیداد تا اینکه یکی کشف کنه که طرف داره بهم چشمک میزنه و اون چشمک زن بدبخت میسوخت ! ویا یکی از جالب ترین نکات چشمک، چشمک زدن های طاهره بود !! همینکه اولین چشمک رو میزد فردی به کوری من میدیدم و میگفتم چشم دست طاهره س ! و یا چشمک زدنهای سحر که چنان با مهارت چشمک میزد که حتا نسیم-فکر کنم ماهرترین شخصیت سوزاندن بود.- نمیتونست تشخیص بده...
آغا یه بار چشمه افتاد دست من-یه بار فقط هاااا- من به هیشکی چشمک نزدم ! همه همینجوری نشسته بودنو و همدیگه رو نگاه میکردن که بالاخره یکی یه عکس العملی ساطع کنه.. منم تو دلم داشتم به همه پوزخند میزدم..-از اول یه جوری بودم نه؟ شماها: نه نبوده ای تو از اول دختر گلی بوده ای
(!!) {با این ادبیات یاد خانوم دینی افتادم
}-
یا مثلا جرات حقیقت .. ولی جرات حقیقت حال نمیداد چون آدم نمیتونست زیاد کارای شرورانه بکنه... نمیشد.. ولی شنیده شده بچه ها تو خوابگاه بازی میکننن و بدجور هم رو مخ ملت راه میرن و دیلخوش میشن. آللاه چوخ گورمه سین اولارا دا... ![]()
--همینا یادم بود. اگه چیز دیگه یاد شما هست بگین اضافه کنیم.
موفق و موید باشد انشالله !!![]()
یک چیز نوشت: الان نگاه کردم دیدم تاریخی که من استارت نوشتن این مطلب رو زدم مربوط میشه به بیست و هفت اسفند یکهزار و سیصد و نود و یک.. واقعا از محضرتون به خاطر این همه کم کاری پوزش میطلبم..
سلام خدمت دوستان عزيزتر از جان!
چه
خبرا؟!
من كه اوضاعم خرابه!خــــراباااا!! به قول
معروف زندگي داره مارو ميكنه!! :)))))
شما چه غلطا ميكنين؟!! مارو نميبينين خوش ميگذره،آره؟(البته جز تعداد معدودي كه
ميدونم از اين خوشي محرومن!!)
عرض كنم خدمتون كه قصدم اينه اين خوشي رو بگيرم از همه تون!!!
طبق درخواست دوستان و از اونجايي كه واقعا به يه اتفاق خوب نياز دارم تو زندگيم،ازتون عاجزانه درخواست ميكنم كه سه شنبه ساعت 4/5 گلين پلاك صفره ، قيافه نحستونو ببينيم!!!
بهونه هم نيارينا واسه من!گفتم كه حالم خوش نيس، اعصابم ندارم!!! همتون بايد بياين! با هرگونه دليل غير موجه به شدت برخورد ميشه! خودمم تشخيص ميدم دليل موجهه يا نيس!!!
لطفا هرچه سريعتر اعلام حضور كنين تا هماهنگي هاي لازم انجام بشه!!!
به هركي هم تونستين خبر بدين! اونايي كه اينجا نميان، اونايي كه كلا محون!
خوبین؟ خوشین؟
نه خبر؟
این عکسا یاد چی میندازدتون؟![]()
اینارو تو کلاس ریاضی مون گرفتم![]()
فهمیدین دیگه نکته رووو؟ اون گوشه امضای استاد میو هس
یادش بخیر... هر وقت اونو می بینم یاد ندا و استاد میو میوفتم![]()
ندااا جات واقعا خالیههه تو کلاسامون هیشکی نیس بگه خسته نباشید
تا آخره کلاس می پوسیم
![]()


پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر
خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی
طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان
مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت
هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر!
همکلاسی! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست؟
حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای؟
حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟
آسمان باورت مهتابی است؟
هرکجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران با ترانه، گریه کن !
کودکی تو، کودکانه گریه کن!
ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!
منكه خودم واقعا وقتي كه ديدم جدا لذت بردم....![]()
راستي برام دعا كنيدااااااااا![]()
خيلي خوب پس بريد ادامه...
منم از فرصت استفاده کرده و اومدم اینجا که عرض ادبی بکنم و از روزگار بگم!!!
روزگار که گه !! رسما گه... نبودن من هم نه به خاطر بچه داری به خاطر انتگرال گیری هستش !!! هفته ی بعد امتحانام قراره شروع بشه و من نشستم اینجا و دارم اینارو واسه شما مینویسم !
این ترم افتضاح بود... یعنی خیلی بد . یعنی در حدی که نمیدونم چی بگم...
هیچ گونه دلخوشی ایی ندارم و از هیچی نه شاد میشم و نه ناراحات! (کلا دو نقطه خط تشریف دارم) اصلا نمیدونم کجا زندگی میکنم من!
اینجا باز داره دوران افولیت(!!) رو طی میکنه و همه رفتن تو غیبت صغری! البته تقصیری هم نداریم... یا نزدیک کنکوره یا امتحانات...ماشالله هزار ماشالله شوهر کرده نداریم که علاف باشه بیاد آپ کنه!! (البته شوهر کرده هم داشته باشم عمرا شوهرش بذاره که بیاد اینجا....-من خودم اول شرط میکنم با آقامون که تا ابد اینجا میام!!!
{کی خواست به من شوهر بده آخه !!}-)
تابستون ایشالله میاییم و میترکونیم...
یه کم فکر کنین ببینین چیکارا میتونیم بکنیم که وبلاگ جون دارترشه و بیشتر حال کنیم و بعدها که خواهیم خوند بیشتر به دلمون بشینه...
فعلا...
--هان یادم رفت بگم... گفتیم اومدیم دانشگاه باکلاس شدیم و امتحاناتمون رو تو تیر میدیم... کشیدن یک خرداد عین بچه مدرسه اییی ها بیستم هم تموم میشه !!![]()
-عقده شد!-
سال نوتون پساپس مبالک!!!![]()
سال 93 ام پیشاپیش مبارکتون باشه!:دی
داریخمیشدیم اومدم ببینم what do you do?![]()
من خودم مسلط بر 5 زبان زنده ی دنیاماااا
ترکی فارسی عربی انگلیسی وووو
کردی!!!![]()
باور کنین یاد گرفتم کردی!
میدونین ما از اول عیده منتظر یه معجزه ایم بریم مسافرت ولی مهدی لامصب ظهور نمیکنه!!!:دی
ما طلسم شدیم راستش ولی به رو خودمون نمیاریم کماکان سعی میکنیم از این جا بریم
داریخدیماااا...
بعضیا بندرعباسن بعضیا شمالن مشهدن حالا بعضیام به قصد شیراز منزل ترک کردن الان آبادانن![]()
ما ام به قصد خونه مامان بزرگ منزل و ترک میکنیم سر از بازار در میاریم![]()
خوب حرکت بزرگیه اینم برا خودش:دی
حالا یه چی از خاطرات خوابگا بگم
چن وقت پیش داشتیم چشمک بازی میکردیم خوووب ؟
با بچه های اتاقای دیگه خوووب؟
مهسا ام که معرف حضوره خوووب؟
چشای کور بدون عینکشم که مث رقص هنگامه شهره اس خوووب؟
آقا از من هی چشمک از مهسا هی ندیدن من چشمک مهسا ندیدن....![]()
حالا انقد با دقت نیگام میکردا از اون کارا میکرد هی میدونین که کدوما؟
به فشار میفتاد بچه م![]()
خلاصه من با چشم چپ بعد راس بعد دو چشمی با سر بینی روده معده نای مری.... سعی کردم نشد که نشد![]()
انداختم چشمو وسط گفتم مهسا تو کووووووووری
مهسام اینجوری شد![]()
بازی به هم زدم دا مث همیشه!!!
میدونین تو خوابگا مهسا دیر از خواب پا میشه خودزنی میکنه؟؟؟![]()
رسما میزنه تو face خودشا ... ![]()
حالا مهسا آرایش غلیظت بماند:دی
خجالت میکشم بات بیام بیرون بماند![]()
دیگه چی؟ هان؟ دیگه چی؟
کلا اینکه دیوونه شدم اومدم تخلیه شم![]()
اینجارو دوس دارم
همتونو خیلییییییییییی دوس دارم![]()
بچه ها من از اول عید 3 کیلو لاغر شدم!!!
مامان میگه میترسم تو خونه گم شی پیدات نتونیم کنیم!
الهامم میگه زرافه چه جوری گم میشه آیا!
نمیدونم انگار مردنی ام!!!!![]()
هی.....
مواظب خودتون باشین! kiss![]()
۲- میدونین از دبیرستان شهرک ۵ نفر واسه المپ قبول شدند و از مدرسه ی ما ۳ نفر؟؟؟واقعا افسوس خوردم...ببین کیا میرث ماها شدند ... هر چند وقتی فکر هم میکنم این مسئله ها دور از ذهن نبود برام ولی وقتی آدم میدونه و همون اتفاق می افته بیشتر میشکنه... چون یکبار به خاطر دونستن و یه بار به خاطر دیدن همون اتفاق. (فلسفی شد رسما) خلاصه اینکه دلم شدیدا پر هست آخه این مسئله رو تعمیم میدم به خیلی جاها و به خیلی چیزا و به خیلی مسائل دیگه و اونوقت هست که سرم سوووت میکشه و دلمم بیشتر میشکنه -حالا چرا اینارو دارم اینجا میگم؟؟- (آخیردا باتاجاقلار...هامیسی و هامیمیز!)
۳- از عطیه-ک خبری نیست دوستان..... چیکار میکنه و کجاست. از شیما چه خبر؟ هاله-ب کو؟ یگان ... مینا و نیلوووووخر که اصلا جواب نمیده بیشعور.... از بقیه تقریب خبر دارم...
کسی از راضیه آگاه هست آیا؟؟
۴-اینقدررر گفتین که بالاخره خودم دچار شبهات فرهنگی شدم اینجا که یعنی شماها هیییچ کدوم نمیتونین نظراتو ویرایش کنین؟؟؟؟ بعد رفتم دیدم نه باباااااا همه میتونند ولی کسی نمید ویرایش کنه !!
و همچنین امکان عوض کردن قالب و اینا.... فقط به پستهای همدیگه نمیتونین دسترسی داشته باشین ... همین.
(بسه دیگه برم بخوابم...خوابم میاد. فعلا)