ترختور

به نام خدایی که ترختور را افرید تا استقلال بی سرور نماند

ترختور

ترختوریم

روزگارم سرخ است

تکه قلبی دارم،ان هم سرخ است

تیمی دارم،بهتر از استقلال

خونی،بهتر از اب روان

من هوادارم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم عشق سرخ

همه ذرات وجودم متبلور شده از سرخی

ترختور  تیمی نیست،که به اسانی از یاد من و تو برود

ترختور مجذور عشق است

ترختور،رنگ سرخی است به توان بی نهایت

ترختور،ضرب دل سرخ من و توست

ترختور،هندسه فریاد سرخ است

هر کجا هستم باشم،ترختور مال من است

بردها،طوفان ها،فریادها مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می بازد،مهم عشقی است که در قلب من و تو جاری است

من نمی دانم

که چرا می گویند:اب ابی است،یا که دریا ابی است

و چرا در دل ما طوفان سرخی جاری است

لاله سرخ چه کم از ابی اسمان دارد

چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید

و نپرسیم چرا خون سرخ است

بو کنیم  گلهای سرخ را

و نپرسیم چرا قلب حقیقت سرخ است

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

اسمان را سرخ کنیم

و وقت غروب،دوباره متولد بشویم

کار ما شاید این است

که میان گل سرخ و لاله قرمز

فریاد زنیم

من هوادارم

                                                     عشقم سرخ است


عذرا-ف:شرمنده

ایستمدیم چی بیر آیری پست گویام !!

در ضمن اوشاخلار ایندی ایستیرم هامینین قالیب گویماسین فعال الیم هامی الیه بؤله قالیبی عوض لیه!!

بو قالیب عچیز لری خارابلیییر

این روزها..............

این روزها همه در حال در س خواندن هستن اگر کسی هست که مثل من نمی خواند بگوید تا بدانم که تنها نیستم

این روزها درد کنکور سال بعد و تستهایی که قد غول برایمان بزرگ شده خواب و خوراک را از ما گرفته

حتی من امتحان گام اول را با استرس دادم

حتی من نتایج گام اول را با استرس نگاه کردم!!

این روزها نود و یک کابوسی ایست برای کنکوری ها

این روزها روزهای خوبی نیست!!!

شما چه فکر میکنید؟؟

سلام دوستان!حال خودتون؟حال آقاتون؟بچه هاتون؟دیدم اینجا زیاد پست رد و بدل نمیشه گفتم به دلیل خالی نبودن عریضه و اظهار وجود یه پست بی ربط بذارم!!!امیدوارم سرگرم شده باشین!!!
.
.
.
.
.
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش
!خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و
!پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟
سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت
!كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار
!ميكنه
!!!سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در
.ضمن زندگی بدی هم نداره
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه
!!!مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!
 
 
 
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:
چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور
مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد!!!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه:
 مرد چند لحظه فكر كرد و گفت
… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد!بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!!
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه!!!
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!
نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!
 
 
 
 
يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و
:پيرمرد با غرور جواب ميده
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
!نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه
اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه!!! و ميفته روی زمين
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود...!!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجه كار خودته ادعا نداشته باش !!!
 
 
 

سفره خالی

بچه ها این شعرو یه جایی دیدم خیلی خوشم اومد گفتم بزارم شما ها هم ببینید .

 

       یاد دارم در غروبی سرد سرد

        می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

                                                                      داد می زد کهنه قالی می خرم

                                                                      دسته دوم جنس عالی می خرم

                                                                       کاسه و ظرف سفالی می خرم

                                                                        گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

                                            اول ماه است و نان در سفره نیس

                                            ای خدا شکرت ولی این زندگیس؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

                                       خواهرم بی روسری بیرون دوید

                                       گفت آقا سفره خالی میخرید؟

bir özal söz

خوشوم جلدی ددیم گویوم سیزده باخین!!!

آهان گدین بو سایتا تیراختور گونون سچین بو سایـــــت!!


 ایستسن بوجور عچیز لردن بیر عااااااااااااااالم واریمدی!!!

بو عچیز ده عطیه-ق یا خاطیر گویدووم!!!!


بودا بیر آیری گوزل عچیز

علت دیوانگی

پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی می کرد.مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی با هوش می آمد.

او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که : شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟؟؟

مرد در جواب گفت :آقای دکتر ! بنده زنی گرفته ام که دختر 18 ساله ای داشت .

یکروز پدرم از این دختر خوشش اومد و او را گرفت و از آن روز ,زن من مادر زن پدر

شوهرش شد.چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود پسری زایید . این پسر ,برادر من شد ,زیرا پسر پدرم بود.

اما در همان حال نوه ی زنم و از این قرار نوه ی بنده هم می شد و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود

شده بودم چندی بعد زن بنده پسری هم زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و ضمنا

مادر بزرگ او شد. در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه ی او بود.از طرفی

چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم ,خواهر پسرم می شود,بنده ظاهرا خواهر زاده ی پسرم شده

ام .ضمنا من پدر و مادر و پدر بزرگ خودم هم هستم ,پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه ی من است !!

آقای دکتر !اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید قطعا کارتان به تیمارستان می کشید !!

خداییش من دیگه کم کم دارم دیوونه میشم .شما چی شدین یا دارین میشین ؟؟؟؟

هر چند می دونم از اولم دیوونه بودین .

عنوان ندارد!!!!(آخه برا اینهمه مطلب از کجام(!!!)درآرم عنوانو؟؟)

حالم از نت به هم میخورههههه اه پدرش در میاد تا یه بلاگفا باز کنه اه حالم به هم خوووووووورد

اون از گوگل مادر مرده اون از سرعت این از این اه پکیدم تو نت اونم از فیــــــ.ــــــلترها!!!!

خلاصه اینکه وقتی این مطلب رو میخونین بدونین که سالها جون کندنم تا تونستم دو کلو چیز(!)اینجا بنویسم!!!دانلود ها هم که قربونش برم اصلن به ما نیومده که بیاییم نت خدا میدونه چن وقت پیش آن شدم مسنجر باز نمیکنه !!دیگه وقتی بلاگفا آدمو از وسط جر میده تا بااز شه از مسنجر چه انتظاری میتونم داشته باشم من؟؟؟؟

خب چن تا مطلب میخوام بگم!!!

1-دوستانی که مایلید آدرس وبلاگ تغیر کنه بگن و همچنین بگن که با چه ادرسی میخوان بیان وبلاگ!!میخوام آدرس و عنوان وبلاگ رو تغییر بدم!!نگران پست ها و نظرات وزین خودتون و مخصوصن من نباشین همشون منتقل میشن به آدرس جدید

۲-دارم رو یه مطلب تووووووپ کار میکنم که میخوام تو وبلاگ بترکونم شبیه چیزایی هست که شماها کپی میکنین ولی این کار خودمه!!

۳-دوستان دوستون دارم!!!!ولی احساس میکنم سال بعد یه تبعیدی باشم !!!نپرسین این چیه که میگی یا میخوای بری یا چی !!!هیچ اتفاقی نخواهد افتاد هستم همچنان مثل اجل معلق باهاتون

۴- دوستان دعاهاتونو شامل حال بنده هم بکنین که درگیرم!!!

۵-خلاصه با هزار مصیبت و کوفت و زهرمار و فحش ناموسی و غیر ناموسی و......(هر چی که به ذهنتون میاد!!)تونستم که آهنگ دانلود کنم!کسی اهنگ تایتانیک رو داره!!شدیدا رو مخم افتاده که پیداش کنم!!!

۶-یه خبر:گوگل میخواد یه شبکه اجتماعی مثل فیــــ.ــس بوک راه بندازه!!

۷-دارم یه فیلـــــ.ــــــتر شکن گیر میارم!!!!اگه موفق شدم که فیــــــ.ــــلتر بشکنم حتما آدرسشو میدم بهتون

بسه دیگه خدافظ!!!

راستی نظرتون در مورد تیتراژ پایانی "نابرده رنج" چیه؟؟؟و همچنین تیتراژ پایانی "سالهای مشروطه"که خیلی وقت پیش میداد!!

نرگس آتش پرست

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

(فاضل نظری)

 

نومیدی هنگامی که به مطلق می رسد یقینی زلال و آرام بخش می شود.

چه قدرت و غنائی است در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها همه زاده ی انتظارها است.

هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست.

جاده ها همه خلوت،راه ها همه برچیده و چه می گویم؟ هستی گردوئی پوک!

به انتهای همه ی راه ها رسیده ام، جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم?

(دکتر شریعتی)

 

مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس

نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش

می کنند ، هست.

استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

(دکتر شریعتی)

علت خستگی

بچه ها این اولین پستیه که میخوام بزارم امیدوارم خوشتون بیاد

تقریبا تو مایه های پست ژیلاست ینی راستشو بخواین وقتی پست ژیلا رو خوندم یهو به کلم زد که بیام این پستو بزارم

الان حدود 1 سال که خیلی خستم این هفته اخرم که دیگه دارم از پا می افتم.چرا ؟؟؟؟؟؟؟

همیشه فکر میکردم کمی تنبلم اما حالا دقیقا حساب کرده ام و متوجه شده ام که خیلی کار میکنم .

ببینید ما توی ایران 72 میلیون جمعیت داریم که 13 میلیونش بازنشسته هستند. پس میمونه 59 میلیون نفر.

از این تعداد 24 میلیون دانش آموز و دانشجو هستن یعنی برای انجام کارها فقط 35 میلیون نفر باقی میمونه .

توی کشور 10 میلیون نفر هم توی ادارات دولتی شاغل هستن که خب عملا کاری انجام نمی دن .

پس برای پیش بردن کارها تنها 25 میلیون نفر باقی میمونه .

از این 25 میلیون تقریبا 4 میلیون نفرش آخوند و ملا و سانسورچی اینترنت و نماینده مجلس هستند .

پس فقط 21 میلیون باقی میمونه و اگه بونیم که تقریبا 17 میلیون آدم جویای کار داریم معنیش این خواهد بود که کل کارای مملکت رو 4 میلیون نفر دارن انجام میدن .

اما حدود 2 میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی فقط 2 میلیون نفر نیروی کار باقی میمونه .

ازبین این 2 میلیون نفر 900646 عضو پلیس و وزارت اطلاعات هستند پس کلا میمونیم 1003531 نفر.

حالا این وسط 876649 نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارنو بار کارهای کشور افتاده روی دوش 200806 نفر.

از جمعیت فراموش کردم بگم که ما حدود 186806 نفر هم ممنوع القلم, ممنوع التصویر, ممنوع الصدا و دیگر انواع زندانی داریم پس کل کارای کشور افتاده روی دوش 14 نفر ! از این 14 نفر 12 تاشون عضو شورای نگهبان هستند و پس متوجه میشیم که کل کارهای کشور افتاده روی دوش 2 نفر .من و تو !

تو هم که داری اینو میخونی !!!!!!!!!!!!!

حال فهمیدین من چرا خیلی خستم

اگر...

اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

وبی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

 

اگر به راستی خواستن توانستن بود

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند

 

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی...

و من شاید کمر شکسته ترین بودم

 

اگر غرور نبود

چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند

وما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان

جستجو نمی کردیم

 

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود...

ولی گنج ها شاید

بدون رنج بودند

 

اگر همه ثروت داشتند

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگران از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد...

 

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزش ترین کالا بود

 

ترس نبود زیبایی نبود و خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟

و چگونه عبور روز های تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم...

 

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود

قلب ها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

 

اگر خداوند

یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

ان گاه نمی دانم

به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

دکتر علی شریعتی

دلیل درس نخوندن دانشجوها(و صد البته دانش آموزان) معلوم شد!!!!

۱ ) در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این

 ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.

۲ ) حداقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه

 ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین ۲۶۳ روز دیگر باقی میماند.

۳ ) در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا” ۱۲۲ روز میشود. بنابراین

 ۱۴۱ روز باقی میماند.

۴ ) اما سلامتی جسم و روح روزانه ۱ ساعت تفریح را می طلبد که جمعا” ۱۵ روز

 میشود. پس ۱۲۶ در روز باقی میماند.

۵ ) طبیعتا” ۲ ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل ۳۰ روز می شود

. پس ۹۶ روز باقی میماند.

۶ ) ۱ ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که

 انسان موجودی اجتماعی است.این خود ۱۵ روز است. پس ۸۱ روز باقی میماند.

۷ ) روزهای امتحان ۳۵ روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس ۴۶ روز باقی

میماند.

۸ ) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم ۳۰ روز در سال هستند. پس ۱۶ روز باقی

 میماند.

۹ ) در سال شما ۱۰ روز را به بازی می گذرانید. پس ۶ روز باقی میماند.

۱۰ ) در سال حداقل ۳ روز به بیماری طی میشود و ۳ روز دیگر باقی است.

۱۱ ) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم ۲ روز را در بر میگیرند. پس ۱ روز باقی میماند.

۱۲ ) ۱روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟

نتیجه ی اخلاقی: پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند