اگر...

اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

وبی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

 

اگر به راستی خواستن توانستن بود

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند

همیشه می توانستند تنها نباشند

 

اگر گناه وزن داشت

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی...

و من شاید کمر شکسته ترین بودم

 

اگر غرور نبود

چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند

وما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان

جستجو نمی کردیم

 

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود...

ولی گنج ها شاید

بدون رنج بودند

 

اگر همه ثروت داشتند

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگران از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد...

 

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی ارزش ترین کالا بود

 

ترس نبود زیبایی نبود و خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟

و چگونه عبور روز های تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم...

 

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود

قلب ها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

 

اگر خداوند

یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

ان گاه نمی دانم

به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

دکتر علی شریعتی

تو اين مدرسه...

باید جشن بگیرین...وگرنه...

واین بود نوای خوب مدیر !!!

کلاس ما از اونجا که به جشن و کلا هر چیزی غیر از درس خوندن به شدت علاقه داره اینبار تصمیم گرفت

واسه یه بارم شده به حرف مدیر گوش بده...

وسایل تزیین به وسیله ی دوستان خریداری شد واین شد که اون روز شد روز تزیین کلاس

واین یعنی درس تعطیل

حالا گوش کنین به: معلم (ح) با حالت غرور وارد کلاس می شه و:

من نمی تونم اجازه بدم شما کلاس رو تزیین کنین از درس عقب می مونیم

سکوت کلاسو فرا می گیره

و در این حال من به صورت دوستان نگاه کردم دیدم همه در حالت

یکی نیست بگه:سن ده بو فشار؟(معادل در تو اين زور)

حالا شده زنگ اخر و ماهم مثل بچه ابتدایی ها نشتیم تا قبله ی عالم جلوس بفرمایند و برنامه های ما رو ببینند

بله... اما لحظه ی موعود فرا رسید و ما همه راست شدیم

از ما خواستن برنامه هامونو انجام بدیم

و این بود که ما شروع کردیم به خوندن(حالا نخون کی بخون)

در این حال مدیر یه نگا به ما کرد یه نگا به تخته باز یه نگا به ما کرد باز یه نگا به تخته وقتی مطمئن شد نقطه ای رو هم از جا نمی اندازیم

مشغول تماشای کلاسمون شد

واما...(دیریریرین)

در این بین تابلوی نقاشی ای توجه ایشون رو به خودش جلب کرد و شروع کردن به تعریف وتمجید که چه زیبا کشیده شده و حتما خودتون کشیدین!!!!! 

که در این حال صورت بچه ها دیدنی بود

همه با هم

نه خانم ما نکشیدیم ولی ما دزدیدیم(البته همه اینو تو دلشون گفتن)

پارازیت:شغل مورد علاقه ی کلاسمون دزدی می باشد

واز اونجا كه ايشون نذاشتن ما بادكنك هامونو بتركونيم  بعد از اينكه ايشون رفتن ما هم مثل بچه هاي حرف گوش كن كاملا به حرف ايشون گوش (ن)داديم و حتي يه بادكنكم(!)تركونديم!

و از اونجا که بادکنک ها رو پر کرده بودیم از زر و این حرف ها آخر سر هر کدوممون یک طی به دست مشغول تمییز(!)کردن کلاس شدیم.

 پ.ن:البته این جشن خیلی چیز ها رو به ما یاد داد. اینکه میتونیم وقتی امتحان داشتیم میز ها رو پهلوی هم بچینیم بگیم جشنه که در این صورت یا امتحان حذف می شه یا در صورت مقاومت.معلم همونطور کنار هم و البته با همکاری هم می تونیم امتحان بدیم و هر کدوممون یه بیست بگیریم البته استثناهایی هم هست در مورد بعضی معلما که مقاومتشون از ما بیشتره(!)از افتخاراتمونم این بود که هندسه و شیمی رو اینجوری دادیم.