تو اين مدرسه...

باید جشن بگیرین...وگرنه...

واین بود نوای خوب مدیر !!!

کلاس ما از اونجا که به جشن و کلا هر چیزی غیر از درس خوندن به شدت علاقه داره اینبار تصمیم گرفت

واسه یه بارم شده به حرف مدیر گوش بده...

وسایل تزیین به وسیله ی دوستان خریداری شد واین شد که اون روز شد روز تزیین کلاس

واین یعنی درس تعطیل

حالا گوش کنین به: معلم (ح) با حالت غرور وارد کلاس می شه و:

من نمی تونم اجازه بدم شما کلاس رو تزیین کنین از درس عقب می مونیم

سکوت کلاسو فرا می گیره

و در این حال من به صورت دوستان نگاه کردم دیدم همه در حالت

یکی نیست بگه:سن ده بو فشار؟(معادل در تو اين زور)

حالا شده زنگ اخر و ماهم مثل بچه ابتدایی ها نشتیم تا قبله ی عالم جلوس بفرمایند و برنامه های ما رو ببینند

بله... اما لحظه ی موعود فرا رسید و ما همه راست شدیم

از ما خواستن برنامه هامونو انجام بدیم

و این بود که ما شروع کردیم به خوندن(حالا نخون کی بخون)

در این حال مدیر یه نگا به ما کرد یه نگا به تخته باز یه نگا به ما کرد باز یه نگا به تخته وقتی مطمئن شد نقطه ای رو هم از جا نمی اندازیم

مشغول تماشای کلاسمون شد

واما...(دیریریرین)

در این بین تابلوی نقاشی ای توجه ایشون رو به خودش جلب کرد و شروع کردن به تعریف وتمجید که چه زیبا کشیده شده و حتما خودتون کشیدین!!!!! 

که در این حال صورت بچه ها دیدنی بود

همه با هم

نه خانم ما نکشیدیم ولی ما دزدیدیم(البته همه اینو تو دلشون گفتن)

پارازیت:شغل مورد علاقه ی کلاسمون دزدی می باشد

واز اونجا كه ايشون نذاشتن ما بادكنك هامونو بتركونيم  بعد از اينكه ايشون رفتن ما هم مثل بچه هاي حرف گوش كن كاملا به حرف ايشون گوش (ن)داديم و حتي يه بادكنكم(!)تركونديم!

و از اونجا که بادکنک ها رو پر کرده بودیم از زر و این حرف ها آخر سر هر کدوممون یک طی به دست مشغول تمییز(!)کردن کلاس شدیم.

 پ.ن:البته این جشن خیلی چیز ها رو به ما یاد داد. اینکه میتونیم وقتی امتحان داشتیم میز ها رو پهلوی هم بچینیم بگیم جشنه که در این صورت یا امتحان حذف می شه یا در صورت مقاومت.معلم همونطور کنار هم و البته با همکاری هم می تونیم امتحان بدیم و هر کدوممون یه بیست بگیریم البته استثناهایی هم هست در مورد بعضی معلما که مقاومتشون از ما بیشتره(!)از افتخاراتمونم این بود که هندسه و شیمی رو اینجوری دادیم.

امان از دست این عشق

تا حالا نامه عشقولانه(!)زیادی دیدم ولی اینجوریشو تو عمرم ندیدم!!!!!

دختر نمونه شدن

همه میتوانیم دختر نمونه شویم!!!

البته از یه سایت برنداشتماااااا خودم اپلود کردم(ااای جان)

عنوانی ندارم بذارم همه چی هست تووش

آمدیم خواندیم خر ذوووووق گشتیم بسیییییییی!!!

خدا رو شکر اخرش یکی پیدا شد از خودش علائم ادمیت بروز بده!!!!

بعد از یه رو زکاری پر تلاش که فقط فک زدیم و پیش مدیر رفتیم و این مخ بی صاحاب یه عالمه کار کرده و من هندسه ی هفته ی پیش رو که ننوشته بودم با هزاران فحش به خودم نوشتم و عربی هنوز نخوندم و گذاشتم جلومو (هم دفتر و هم کتاب وهم گاج)و گوشیمو گذاشتم روش که زیلا اس ام اس میده و من همچنان دارم به سوالاتش جواب میدم اومدم وبلاگ(نه انصافا چه جمله ای بوداخر ایجاااز)و البته هنوز دارم فکر میکنم که چه انشایی میتونم بنویسم!!!هاهاها این پست رو برا افرادی که هنوز نتونستن وارد قسمت کاربریشون بشن مینویسم ای شماهایی که اگه تا الان میومدین و یه پست میذاشتین تعداد پستای وبلاگ نزدیک عدد اوواگادرو میشد دارم به شماها میگم: 

امروز بعد از سه روز تعطیلی و بعد از گذشتن از تونل های متمادی فحش مادر گرامی که وقتی چشش رو از خواب ناز باز میکرد تا وقت خوابش میگف کفشاتو تمیز کن، کفشامو تمیز کردم!!!(یه دست یه هوراااااااااا)از اونجا که همه ی دوستان واقفند که فعالیت مغزی من حتی توی گور هم متوقف نخواهد شد(نشون به اون نشون خوابم)یه هو یه فکر به ذهنم خطور کرد که چرا فقط من میام و پست میذارم و دوستان نقش بـــــــــــــــــــــــــز رو ایفا میکنن؟و از اونجا که زود ،سریع، آسان به بهترین جواب میرسم به نتایجی به شرح زیر رسیدم:

1-به دلیل داشتن مشق زیاد(انصافا من نه اندیشه تحقیق دین و زندگی نوشتم و نه تمرین های عربی و نه خود آزمایی های ادبیات و ....)

2-به دلیل حل سه الی چهار،پنج ویا شش وعده تست(بعدو قبل از صبحانه.قبل از ناهار و بعد از رسیدن به خانه .بعد از ناهار .فبل از شام و بعد از مسواک زدن!!)

3-به دلیل پروزه های آمارگیری(نشون به نشون صبا_ع)

4-گوش دادن به آهنگ پیشواز همدیگه

6- امادگی برای انواع المپیاد

7-از همه مهمتر اس ام اس دادن به بقیه

8-شاید خودشون یه وبلاگ دیگه دارن واونجا عقده هاشونو خالی میکنن

9-چت(مسنجر-میهن چت-کلوب و...)

بقیه شو هم یا بالای 18 سال بود و ویا حوصله ام نکشید بنویسم خودتون یه کم اون مغزتونو به کار بندازین و از آکبند بودن خارجش کنین می فهمین!!

 

پی نوشت۱:این پست دیروز نوشته شده و تو Word ذخیره شده بود و نمی دونم از ترس این اولیا کودوم گوری ذخیره اش کرده بودم که با کمک اون سگ باوفای سیرچ پیداش کردم!!!

اولیان دیگه نمی دونن که من اینقد با ادبم یه هو یه شوک وارد میشه و.....من به جای چراغ از سقف اتاق آویزون میشم و شما میمونین بی عذرا و بیدون کسی که براتون مزخرفات بنویسه و شما بخندین و بدون کسی که مخش اینقد کار کنه میمونین

پی نوشت۲:یه کم مختونو به کار بندازین این متنو بخونین چون اشکال نگارشی زیاد داره

پی نوشت۳:با یه پست در مورد خصوصیات معلما میام به زودی(هووووورااااااااا)

اظهار وجود

سلام دوستان

پس كجايين شما؟يعني هيچكي نيس بياد دو خط اينجا بنويسه؟!
يعني همه دارين خر ميزنين؟من كه از بعد امتحانا ديگه اصلاً حسش ني درس بخونم(يعني قبل امتحانا حسش بود؟!)
البته من اگه درس نميخونم دليل دارم!
از اونجايي كه من هميشه كارام حساب و كتاب داره!!! و همين‌جوري كه نميشه،به اين نتيجه رسيدم كه طبق فرمول زير اگه درس بخونم،رد ميشم!

تعجب نكنيد.توجه كنيد.

مگه نميگن كه:                                                    study=don't fail
و همچنين ميگن كه:                                              don't study=fail
اگه دو تا معادله بالا رو جمع كنيم:                             study+don't study=don't fail+fail
فاكتور ميگيريم:                                                    (study(1+don't)=fail(1+don't
از طرفين (1+don't) رو ساده ميكنيم.پس داريم:            study=fail 

ديدين من همين جوري الكي يه چيزي نميگم؟!
حالا من نيميدونم مشكل كجاس كه اين جوري ميشه.يا يه جاي اين محاسبات اشتباهه (كه نيست)يا اون چيزايي كه تو مدرسه به ما ياد ميدن مثل فاكتور گيري و ساده كردن و اين حرفا...اشتباهن!!!كه اين دومي به نظرم غير ممكن نيس!هست؟؟!!
عذرا تو هم نميخواد توبه كني و شكر بخوري!!حالا دليل مستند داريم برا ننه بابامون!!


يه عكس دسته جمعي داشتيم.عذرا ميخواست بذاره.نذاشته.گذاشتم.(ايجاز)

توضيح عكس:عكس ماله پارساله.تو حياط پشتي مدرسه گرفتيم.اونم با چه دردسري...
يادش به خير...فقط در توصيف دردسرها بگم كه اگه خيلي به عكس دقت كنين ميبينين كه زمين خيسه و داره بارون ميباره.واي كه چه باروني بود...اگه هم تعدادمونو شمردينو ديدين كه به جاي 24 نفر،21نفريم به همين دليله.وقتي برگشتيم كلاس،هممون خيس خيس بوديم.خانم (م) اينجوري نگامون ميكرد:قرار بود عكسو بفرستيم 90 كه نفرستاديم.

پ.ن:اين اولين پست عمرم بود.تا حالا وبلاگ نداشتم.

نامه ی اعمال

داشتم برای هزارمین بار صفحه ی اول وبلاگ چک میکردم (و البته داشتم فحش میدادم که از این همه آدم یکی می یاد آپ کنه)

رسیدم به اون کاریکاتور بیست که بچه هفده گرفته و اولیاش دارن پدرشو(یا شاید مادرشو و یا شاید مادر و پدرشو)در میارن

با این حساب نمی دونم من که.......... گرفتم تو هندسه و یا............گرفتم تو حسابان و البته هفده گرفتم تو عربی و.........(که یکی از یکی گند تر)اولیا با من چیکار خواهند کرد؟؟!!!

آهان به ذهنم رسید احتمالا به جای چراغ از سقف اتاق آویزون کنن منو!!!

(خدا جون من شکر خوردم از ترم بعد می خونم)