نرگس آتش پرست
با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت
در تمام سالهای رفته برما روزگار
مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت
(فاضل نظری)
نومیدی هنگامی که به مطلق می رسد یقینی زلال و آرام بخش می شود.
چه قدرت و غنائی است در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها همه زاده ی انتظارها است.
هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست.
جاده ها همه خلوت،راه ها همه برچیده و چه می گویم؟ هستی گردوئی پوک!
به انتهای همه ی راه ها رسیده ام، جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم?
(دکتر شریعتی)
مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.
خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.
قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس
نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.
هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش
می کنند ، هست.
استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.
(دکتر شریعتی)