یادش به خیر اونروزا که کلاس باحالی داشتیم و همه هم مثل هم و یه مدرسه عاصی بود از دستمونو و ناظم هم اصلا کلاس مارو "گوزدن گویمازدی"...

یادتونه یه مدت زوووووووو بازی میکردیم؟؟ واااای چه حالی میداد... من فقط یه بار موفقیت حاصل کردم تو این زووو بازی کردن !

یه بار زووو گویان(!!) که وارد میدان حریف گشتم فکر کنم مریم بود (آره کی غیر مریم جرات میکرد زوو گو رو بگیره !!) منو گرفت. منم که ماشالله یه نیگاه کردم به مریم و یه نیگاه به خودم ولش فکر کردم که دیگه همه چی تموم شد و عمر مام به پایان رسیده و اینا و بعد چند لحظه دیدم که فقط من نبودم که یه همچین فکری میکردم افراد حریف هم یه همچین فکری از ذهن مبارکشون رد شده و الان همگی هجوم آوردند طرف من !! و گیر افتادم...

من ولی اصلا خودمو نباختم ، همچو شیر غران و همچو پلنگ درنده و اینا .... عزمم رو جزم کردم که همه ی این افرادی رو که نامردی نکردند در حقم و دستشونو تا حلقم بردند تو و ولم نمیکنند رو بسوزونم.... یه نیگاه به خط کردم یه نیگاه به پام بعد خودمو کشون کشون -لازم به ذکر است که همچنان زوووو گویان بودم- بردم طرف خط و پامو جوری دراز کردم که یه آن احساس کردم بدنم تو نیمه شد !! ولی ی ی...

ولی ی ی ی آری بچه های عزیزم  عذرا موفق شده بود که همه ی اون افراد رو بسوزونه ه ه !!

*فکر کنم همه سوختند دو نفر موند!

**ولی انصافا تا یه هفته احساس "لک لک" بودن بهم دست میداد .....

یا مثلا یه بار منو و ژیلا و عطیه و سوگند دیدیم سر زنگ دینی عجیب داره خابمون میگیره ، گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ بیاییم اسم و شهرت بازی کنیم..... حالا ما وسط اسم شهرت بازون ، من کامل برگشتم (انگار زنگ تفریحه) داریم تند تند مینویسم و منم رفتم تو بحر بازی... یه آن دیدم یه سایه ی سیاهی بالا سرمه... اصلا نشماریدمش و بعد یه مدت با ذوووق تمام سرمو بلند کردم و استپ استپ گویان چشمم به جمال معلم روشن شد... اصلا خودمو نباختم کاغذو گذشتم لای کتاب وزین دینی...سرمو برگردوندم طرف تابلو و انگار که من نبودم ..... معلم یه کم نیگام کرد بعد دید که دیگه در مقابل پرروی من چیزی نداره به نمایش بگذاره -البته اگه به یاد داشته باشین ایشون کلا چیز زیادی واسه به نمایش گذاشتن داشت.- بیخیال شد.... بعد فحش دادم به دوستان که میمیرید یه اشاره ای چیزی بیایین که آدم بفهمه؟؟؟

ژیلا: آخه تو اشاره ی مفهمی چیه؟؟؟ اینجا خودمونو به هر شکلی در آوردیم مگه ول کنه اون لامصصب میشدی ؟؟

من : آیکون نیشخند.....

یا مثلا چشمک بازی میکردیم... آغا دوتا نیمکت رو میچسبوندیم به هم و درحین اینکه افرادی درحال چسبوندن نیمکت به هم بودند یه نفر هم به تعداد نفرات کاغذ دو سانت در یه سانت می برید و توی یکیشون عکس چشمک میذاشت.... بعد همه دوووورتا دور نیمکتها مینشستیم و با برداشتن کاغذها بازی شورو میشد. به هر کی اون چشم زیبا افتاد باید به بقیه چشمک میزد.. یادمه من هیییچوقت نتونستم بفهمم که طرف داره بهم چشمک میزنه که من کاغذمو بندازم. طرف چششو از جا میکند با کل بدنش چشمک میزد و من اصلا شعورم قد نمیداد تا اینکه یکی کشف کنه که طرف داره بهم چشمک میزنه و اون چشمک زن بدبخت میسوخت ! ویا یکی از جالب ترین نکات چشمک، چشمک زدن های طاهره بود !! همینکه اولین چشمک رو میزد فردی به کوری من میدیدم و میگفتم چشم دست طاهره س ! و یا چشمک زدنهای سحر که چنان با مهارت چشمک میزد که حتا نسیم-فکر کنم ماهرترین شخصیت سوزاندن بود.- نمیتونست تشخیص بده...

آغا یه بار چشمه افتاد دست من-یه بار فقط هاااا- من به هیشکی چشمک نزدم ! همه همینجوری نشسته بودنو و همدیگه رو نگاه میکردن که بالاخره یکی یه عکس العملی ساطع کنه.. منم تو دلم داشتم به همه پوزخند میزدم..-از اول یه جوری بودم نه؟ شماها: نه نبوده ای تو از اول دختر گلی بوده ای (!!) {با این ادبیات یاد خانوم دینی افتادم}-

یا مثلا جرات حقیقت .. ولی جرات حقیقت حال نمیداد چون آدم نمیتونست زیاد کارای شرورانه بکنه... نمیشد.. ولی شنیده شده بچه ها تو خوابگاه بازی میکننن و بدجور هم رو مخ ملت راه میرن و دیلخوش میشن. آللاه چوخ گورمه سین اولارا دا...

--همینا یادم بود. اگه چیز دیگه یاد شما هست بگین اضافه کنیم.

موفق و موید باشد انشالله !!

یک چیز نوشت: الان نگاه کردم دیدم تاریخی که من استارت نوشتن این مطلب رو زدم مربوط میشه به بیست و هفت اسفند یکهزار و سیصد و نود و یک.. واقعا از محضرتون به خاطر این همه کم کاری پوزش میطلبم..