عييدتون مباارررك...

به قول عذرا مارچ مورچ


) ديگه اين كه خوشبخت اولاسيززز


به قول عذرا مارچ مورچ


) ديگه اين كه خوشبخت اولاسيززز

اونروز تو وبگذر وبلاگ داشتم گشت میزدم طرف نوشته "طاهره عزیزم " اومده بلاگ ما طرف نوشته "عذرا" اومده بلاگ ما.... یعنی یک وضعی.... با این سانسور کردن اسامی ای هم که شوما دارین هیــــــــــــــچ احد الناسی نمیفهمه که ما کی هستیم !! (رسما فقط خودمونو اسکل فرض کردیماا !![]()
![]()
) خولاصه اینکه لازم نیست بنویسی دونه دونه ی اسم دبیرارو ، همین که یه اشاراتی بدین منگل که نیستیم ، همه هم تو یه کلاس بودیم میگیریم چی به چیه !! لازم نیست بنویسی عذرا ... بنویسی عذر-ذ ی عذرا-ف همه میگیرند خب (حالا میتونید به جای عذرا-ذ از عذرا استفاده کرده و به جای عذرا-ف از "یه چیز گرد مشکی " ! استفاده بنومویید !!) این بود مطلب اول.
مطلب دوم اینکه بیایید به چالش بکشیم همدیگه رو . خیلی وقت بود میخواستم یه همچین چیزی رو بگم ولی تا اونموقع که وبلاگ جای خودشو باز نکرده بود نمیشد. العان ولی خوبه وضعیتش.. میگم بیایید یه صندلی داغ راه بندازیم. یه کم عشق و حال کنیم و سوتی بگیریم و فضولی کنیم. نظرتون چیه؟؟ (منکه موثبتم صد در صد)
بعد دوتا مطلبم میذارم ایشالله دا این دم عیدی حال کنین. (آقا که ندارین حداقل اینجارو بخونید یه کم دلتون واااشه !!
)
اینجانب ثری +سارا+ ندا به عنوان انسان های بس بیکار در انتظار تولد(ایکاد) به امید کیک و آچیلماخ بخت در یک چهاردیواری به نام سایت پشت pc با سرعت نور مشغول تایپ مطالبی بس پربار برای شما دوستان پرکار می باشیم.
صلوااااااااااااااااااااات
دیشب خوابی دیدم جناب قهرمان.ی پ.ور در حال گرفتن وقتمان و ناگهان سر زد از افق قاسم خان.چنان بود که هر دو آن مشغول تدریس تفسیر قرآن بودند و بنده در سهم.یادشان بخیر...
صلوااااااااااااااااااات
امروز سارا کتاب گرفت از اجناس مخالف.واحیایی
و کتاب داد واحیایی
.....
و ثری به من گفت من به این نتیجه رسیدم که دوسته پسر بس بهتر از دوسته دختر است.واااااااااااحیایی
و اما گل گفتم .... نمک میخورند ساراجان نمکدان می شکنند .خو کتابو از اجناس مخالف گرفتندی دیگه
خوب چیکار کنم یالواردی منده یوخ دیمدیم کییییییییی!یازیخییده....
واما برسیم به خاطره....
فیشار کلاس بالا بود.
کمد(کومت) تازه
نسیم گاشینیر
دانشیار پایه
و انگاه آارام حاضر
آقاسی حاضر
و اما خانم علیزاده کجایند؟
ا... اعلم(دانشیار در ذهن)
دیپ دیپ دیپ دیپ
اللههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه اکبببببببببببببببببببببببببببر
وقت نماز است
صدای اذان در کلا س پیچد
گلدسته های کومت به خود میلرزد
روح پاک ما از این فضای روحانی شادماان گشته
ما وضو با تپش خنده ها می گیریم
قبله ی ما کومت
وحیی آمده است
جبرئیل از کومت خارج شد
و صدای مؤذن خاموش شده و با صدایی شاداب تر می گویند
علیزادهههههههههههه حا اااااا ا اا ا ا ا اا ا ا ضر.
دان.ش.یار مثل جن زده
بیسمی لاه
و ما همچنان وضو میگیریم و شادابیم.
باتشکر
یاد همه ی خاطره هامون به خیر
این یه اسلایده که نسیم درست کرده بود! یادتون هس؟! من که خیلی دوسش دارم
یه عکس هم تو ادامه مطلب گذاشتم
دلم برا با هم بودنمون تنگیده...
به قول خانم کرمانشاهی هیچ بارونی نمیتونه رد پاتونو از خاطرم پاک کنه
سلام بچه ها منم اومدم از اندر احوالاتمون در دانشکدمون بنویسم...
یادش بخیر اولای ترم و یه کم گذشته بود ولی من و ندا به علت کمبود از ناحیه ی عقلی
نتونسته بودیم جای کلاسارو تو دانشکده حفظ کنیم و سر این موضوع کلی خندیدیم یه بار یه کلاسمون که تمومید نیم ساعت بعد کلاس بعدی شروع میشد و ماشاا... نه که اول ترم بود همه تو جو بودیم ردیفای اول بشینیم و بعد کلاس اولی همه میرفتیم برا کلاس بعدی جا بگیریم ...
از در کلاس من و ندا با اعتماد به نفس فراوان بیرون آمدیم کمی جلوی در الاف شدیم چن تا از بچه ها ام در اومدن و حمله
به سمت کلاس بعدی آغاز شد که ما مشاهده کردیم همه بچه ها رفتن سمت چپ ...
نسیم : ندا کلاس بعدیمون 265 نیس؟؟![]()
ندا : آره 265 نمیدونم چرا بچه ها اون وری میرن.![]()
نسیم : ااا پس راست درسته دیگه منم مطمئن بودما همه اونوری رفتن شک کردم.
ندا: اشتبا رفتن اونا![]()
ما به راهمون ادامه دادیم و این اعتماد به نفس دو تا منگل کار دستمون داد به دسشویی رسیدیم و از 265 خبری نشد اصلا به رو خودمون نیاوردیم رفتیم و پشت دستمونو داغ گذاشتیم تا به هوش ناقص همدیگه اعتماد نکنیم...![]()
چن روز بعدش من رفتم دانشکده ندا هنوز نیومده بود رفتم جا بگیرم جای کلاس یادم نبود یعنی یادم بودا ترسیدم اشتباه برم مث اون دفعه، جلو کتابخونه یه کم وایسادم تا م.م روکه معرف حضورتون هس مشاهده کردم
افتادم دنبالش تا به کلاس برسونه منو رفتیم و رفتیم تاااااا به دسشویی رسیدیم نگو طرف نرسیده چاش داشته یکی نیس بگه مگه چاه خوابگاهتون گرفته بود آخه خلاصه من هر سری ته این راه اشتباه به دسشویی میرسم ما را با جناب توالت چه کار است خدا داند...![]()
یه روز دیگه بود که ندا داشته میومده سر کلاس اصلا یادش نبوده شماره کلاس چنده تو راهرو با یکی از پسرای کلاس سلام علیک میکنه و میان به سمت کلاس ندا که جای کلاسم نمیدونسته از جلو کلاس رد میشه طرف میگه خانوم ... کلاس اینجاستا ندا ام یه داد میزنه سرش که من با آبجیم کار دارم و میرم اونوری خدا آبجیشو نیگه داره که تو اون دانشکده از ریختن آبروی ندا جلوگیری کرده...![]()
این شد دیگه ما دو تا سپردیم دست طبیعت و اعلام کردیم ما دو تا خنگیم و هر سری برا کلاس بعدی کلی پرس و جو میکردیم تا اشتبا نریم![]()
موجودات جزیره ما!!!!!!!!
سلام دوستای گلم . با یه دنیا دلتنگی منم بالاخره تصمیم گرفتم یه چی واستون بنویسم و چون میدونم پایه این تصمیم گرفتم براتون از موجودات عجیب جزیرمون بگم
یعنی جزیره برق!!! (واسه این میگن جزیره چون دورافتاده ترین دانشکده ی دانشگاهه!!!!)
البته فعلا از بچه های کلاس شروع می کنم مشتری داشت فعالیتو به سطح دانشکده ای گسترش میدیم!!!!!!!![]()
ابتدا از بررسی گونه های مشهور کار رو اغاز می کنیم!!!!!
گونه ی شماره ۱ : گیرمیز :![]()
پسری ست از چهارپایان (یعنی اهل مطالعه ی بسیار!!!!) برخی وی را گوجه نیز نامیده اند...علت نامگذاری گردی اندام و رنگ پوست قرمز پررنگ است!! به گونه ای که در ابتدا به نظر می رسد که از رژ گونه فراوان جهت زیبا سازی استفاده کرده است...ولی بعدها مشخص شد که وی از سرخ پوستان است!! وی بلای جان ادمیان است چرا که با اخذ نمرات باور نکردنی (مثل ۲۰ یا ۱۹.۷۵ ) استاد را ذوق زده کرده و مانع از دادن شیفت به سایر دانش جویان می شود!!! قتل وی از واجبات جامعه ی دانش جویی است...
گونه ی شماره ۲ : رحمت از نوع امامی :![]()
وی از خرد سالان است بطوری که یک بار که در تنگنا بودیم به وی پناه اورده و جواب تمرینات را از وی خواستیم پاسخی که شنیدیم این بود:" بلدم اما رو چاغذ ننوشتم " (قابل توجه دوستان سوالات حلی بود چطور میشه ادم یه سوال حلی رو بدون اینکه رو چاغذ بنویسه بلد باشه؟؟؟!!!!! ) پس از کشمکش فراوان قرار شد فردا ساعتی چند قبل از کلاس جواب را به ما بدهد ولی فردا روز تقریبا همگام با استاد وارد کلاس شد!!! و به روی مبارکش هم نیاورد که ما به او پناه اورده بودیم!!!!!! (این شد که من و نسیم تصمیم گرفتیم که دیگه به افرادی که هنوز دوره ی خرد سالیشونو پشت سر نذاشتن تحت هیچ شرایطی رو نندازیم!!!!) ![]()
گونه ی شماره ۳ : ابادانی :![]()
پسری ست از توابع بندر عباس و انگیزه اش از انتخاب چنین مکان دوری از محل زندگیش برای ادامه ی تحصیل مجهول است! وی از سیاه پوستان است! لاغر اندام و دارای شانه هایی افتاده است که لرزش نامحسوسی دارد (احتمالا به علت رقص محلی بندر عباس است!!!)و دارای عینک زیبایی ست که دو سایز برای صورتش بزرگ است...و ی همواره هنگام ورود به کلاس با شک فراوان به اعضای کلاس نگاهی می اندازد که ایا کلاس را درست امده؟ ایا این ها همان بچه های هم ورودی او هستند؟ایا این همان استادی ست که جلسه ی قبل تدریس می کرد؟!!!
و پس از اطمینان نسبی با دیدن چهره های اشنا باشک و تردید وارد کلاس می شود...و پس از مدتی با دیدن استاد وچهره های اشنا تر شک تا حدودی از وی رفع می شود!!! (جای بحث دارد که ایا وی در اینده هنگام ورود به منزلش نیز این چنین با تردید به همسرش خیره خواهد شد؟!!!یا چهره ی همسرش را در حافظه ی دراز مدت خود ثبت خواهد کرد؟!!!!)
گونه ی شماره ۴ :سیبل جان :![]()
دختری ست با سیبیل فراوان که توانایی عقلی وی تعریف چندانی ندارد!!!! شهرت وی علاوه بر سیبیلش وابستگی بسیاری به خنده های دلنشینش دارد...به گفته ی خودش خواستگار فراوان دارد...
گونه ی شماره ۵ : مکانیکی :![]()
پسری ست خوش هیکل و بسیار خوش چهره که علت نامگذاری وی شباهت فراوانی ست که به مکانیک ها (البته مکانیک تجربی. نه مهندسین مکانیک!) دارد...گفته شده که وی از خواستگاران گونه ی سیبل جان است.(راست و دروغش پای کسایی که میگن!
)
گونه ی شماره ۶ : یچه :![]()
یچه (به معنی بسیار بزرگ!) از لحاظ اندام و قیافه به مردان ۳۵ ساله شبیه تر است تا یک پسر بچه ی ورودی...قابل ذکر است وی دارای یک لباس ثابت بود و از ابتدای سال فقط همان یک لباس را می پوشید و روزی که ان لباس را تعویض کرد (انگیزه اش از این اقدام بزرگ هنوز هم بر ما پوشیده است) و با لباسی دیگر به کلاس امد هیچ کس جز عده ی معدودی وی را نشناختند و مدتی طول کشید تا همگان پی ببرند که این همان یچه ی سابق است و فقط لباسش را عوض کرده است...
گونه ی شماره ۷ : م . م :![]()
وی از هم شهریان است. و علت این نام گذاری رمزی شروع شدن اسم و فامیل او با حرف "م" می باشد...وی از روبرویی با من و نسیم گریزان است...و روبرویی با هر کس و هر موقعیتی را به روبه رویی با ما ترجیح می دهد به گونه ای که یک بار بین من و در کلاس گیر کرد. خوردن به در کلاس را به روبه رو شدن با من ترجیح داد ...پس شد انچه شد...![]()
پیوست: از نسیم عزیز خواهشمندم در صورت از قلم افتادن فرد یا ویژگی خاصی ان را یاد اوری کند... ضمنا کل این متنو واسه شوخی و اشناییتون با بچه های باحال کلاسمون نوشتم وگرنه قصد توهین به کسی رو نداشتم
...من و نسیم خودمون پت و مت های کلاسیم
...راستی لطفا تو نظراتون گونه ای که به نظرتون جالب تر بودو انتخاب کنید!(در صورت وجود غلط املایی چشم پوشی کنین!)مرسی!
![]()
ولی چیزی تو چنته ندارم. یعنی دارما به درد اینجا نمیخوره !!!
میخوام بگم "دلم تنگته وای تنگته وای تنگته !!!" بله دیگه خولاصه اینکه دلم یه ذره شده واسه صورت بی سبیل هر کدوم از شماها !
دلم تنگه واسه ......(از به کار بردن لفظ معذوریم شما جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید ) بی سکه ی ندا !
دلم تنگه واسه ریتمهای مریم ! که گاهی با کم اومدن افراد میومد وسط و یه قری میداد !
دلم تنگه واسه نسیم و نمایشهای جالب انگیزناکش !
دلم تنگه واسه طاهره و خزعبلاتش !!!
دلم واسه هاله-ب و عذرا که فــــــــــقـــــــــــــــطـــ فک میزدنو آخرشم نفهمیدم چی به چی شد تنگه !!
دلم واسه سحر و ساعتهاش !!!
واسه عاطفه و تستهای عربیش.
واسه زهرا-م و استعدادهای شکوفا نشدش.
واسه آرام و زاهرا-ع که اون جلو فقط به تابلو نگاه میکردند و بچه مثبت بودند (البته تو کلاس ما اوصلا کسی بچه مثبت نبود !!)
واسه هاله و سارا که حرفای سوسیس کالباسی داشتند.
واسه نیلوخـــــــــــــــر که واقعا خره !!
و یا مینا که همیشه زیست میخوند و اون قسمت از هوای محیط رو آلوده میکرد.
و سوگند همیشه یه عالمه کتاب اضافی تو کیفش حمل و نقل میکرد.
و ژیلا (ای جاااان ) ژیلا... چیزی ندارم که بگم !! ژیلا و بی آقاییش ! ژیلا و بدبختی های سر کلاس . ژیلا و تقلبهامون سر هر گونه جلسه ی نهایی و امتحان و... ژیلا و کتاب زبان خواهرش که دزدیده بود و یه صحنه داشت اولش ، ژیلا و نمایشهای سر زنگ خانوم ر !! هــــــــــــی ژیلا چه روزایی داشتیمااااا
و مهسا و یگان و هرگونه هری پاتر.اعم از کتاب و فیلم.
و عطیه .ک و ثری و شیمااااا !
عطیه همیشه در رو نگه میداشت که کسی به صورت اکشن وارد کلاس نشه. هــــــــــــــی.
و آمارهای مریم !(یعنی اوصولا من هر چی خبری مدرسه ای بود از مریم میشنیدم !)
یاد باد آن روزگاران یاد باد.
هی بابام هی!!!
سلااام دوستان گراميي
خوبين؟ خوشين؟ خوش ميگذره؟
آغا من قرار بود قبل 21 دسامبر بيام پست بذارم ولي نذر كردم بعدش بيام بنويسم
!!
از جمله خاطرات كلاس زبان
:
زنگ تفريح زده شده زنگ خانوم "ر" يني زنگ شيرين زبان
هستش و بعد حضور خانوم تو كلاس همه يكي يكي پيداشون ميشه
! و قيافه خانوم
:
الان يه 15 20 ديقه از كلاس گذشته طبق معمول همه مشغول خودشونن و خانومم مشتاقانه داره برا دانش آموزاي خيالي درس ميده!
نسيم خيلي ناراحت سرشو انداخته پايين روشم 10 درجه به سمته ديواره! (
) طاهره كنارش در حال جوياي حال نسيم شدنه سرشم به سمته نسيم خم كرده تا صورت نسيمو ببينه!! ندا هم مشغوله برنامه ريزي براي زنگ تفريح بعديه
! يكي دو نفر از پشت از طاهره مي پرسن چي شده؟! يكم كه صداها زياد ميشه بعد تازه خانوم مي فهمه يه تغييراتي شده تو كلاس!!
با يه قيافه پر از علامت سوالو تعجب رو به طاهره اينا ميپرسه چي شده؟!!
طاهره: خانوم نسيم خيلي ناراحته حالش بد ميشه!!
نسيم با يه حالت قهر مانند: نه خانوم چيزي نشده من حالم خوبه!
علامت تعجباي خانوم بيشتر ميشه! ما هم چون مي دونيم لابد كاسه اي زير نيم كاسه س داريم مي خنديم!!
دوباره خانوم: آخه چي شده مگه؟!
طاهره: خانوم نسيم ناراحته كه اومده رشته رياضي! از اول به تجربي علاقه داشت ولي خونوادش گفتن بره رياضي!! ميخواست تو المپياد ميكروب شناسي(!!!) شركت كنه ولي چون تجربي نيس نتونست الانم ناراحته!!
ما:
(البته تو دلمونا ظاهرا:
)
خانوم:
بله ديگه خانواده نبايد زياد اصرار كنن هر كسي تو چيزي كه علاقه داره ميتونه موفق بشه متوجه شدين؟! بله اينه!( اين تكيه كلامه خانوم بودا!
)
حالا يه كم بعد خانوم: برا تجربيا المپياد زيست شناسي هم هست ولي در مورد المپاد ميكروب شناسي زياد اطلاع ندارم!! احتمالا تازه گذاشتن زمان ما نبود!!
و بعد از اندكي تفكر: رياضي هم رشته خوبيه ولي بازم اگه خواستين ميتونين كنكور تجربي بدين!
طاهره: بله خانوم من ميگم ديگه بهش!
خانوم:
يكم بعد همچنان خانوم مشتاقانه درسو شرو كرد ما هم مثه بچه هاي خوب مشغوله كار خودمون شديم
البته اگه مكالمه هاا يه كم اين ور اون ور باشن ببخشيداا ديگه حافظه تا اينجا ياري كرد
مکان:کلاس پیش ریاضی زنگ هندسه تحلیلی و جوی آرام و بدون هیچ گونه صدای اضافی !!!
معلم:پای تابلو در حالت تدریس یک مهم ریاضی برای دانش آموزانی که کنکور خواهند داد....
دانش آموزان:در حالتهای خوابیده،نشسته ،ایستاده ،خورنده انواع توغوذ -ج تغذیه- و صد البته با مخهایی مملو از شرارت های به انجام نرسیده
وقتی صدای لبهات میپیچه توی کلاس/تپشهای قلب من سر میزنه به آسمون
میخوام آروم بشینم/چه کنم نمیتونم/با چه شوقی چشامو به چشات میدوزونم
....(عطیه استعدامو کور کرد نذاشت بقیه شو بیام!)
طاهره:عقبگرد درحال نیشخند زدن
عطیه.ق:در حال خاراندن سر به حالت علامت سوال
سوگند:بز(نیازی به گفتن بود حالا!!)
ژیلا:هن ندی نه یه باخیرسان؟(خطاب به عطیه.ق)
سارا و هاله.ح:سمت نگاه به آن سمت کلاس و با دندانهای بیرون زده و نگاه هایی مشرورانه و کمی عاقل اندر سفیه.
عذرا.ف:اسکل و در خواب!!
عطیه.ق:خفه لن طاهیره گوی بیر زاد هوش الییم...
طاهیره:با نیشی باز،والله من دئیرم...
عطیه.ق:مرا مشکی ننوما!!
کمی بعد
عطیه.ق که همچنان علامت سوال بوده :استغفرلله گویموللار هااااا
و نگاهی از روی عجر به سمت نسیم...
نسیم:بو اشح دی باااا بو اششششح (به سمت ندا)
عطیه.ق:دراز کش در زمین با چهره ای شبیه لبو....
ژیلا:سس گلیر؟؟نولوب؟؟
عطیه.ق:آلا بااااا سس چیخالدیر اوزونن(اشاره به ندا)
عذرا.ف:نولوب؟؟؟
سوگند:همچنان بز
عطیه.ق:سس چیخالدیر
عذرا.ف:هانی؟؟
عطیه.ق:ندا اوزونن سس چیخالدیر
عذرا.ف:هانی آخی ائشیتمیرم !!
ژیلا:اوتور اونی(در حالت لبو شدگی
عذرا.ف:آخی نولوب...منه دئیین دا
عطیه.ق در حالت کوبش پا به زمین:بیر گولاغ آس ....
عذرا .ف بعد از چند مین:هـــــــــــــــــــــــــــــن قیز ائشتدیم !!!
خانوم و لحظه ای مکث....بچه ها صدا میاد
ما سه تا:نقش بر زمین از اونور هاله و سارا و طاهره و تا حدودی نسیم !سوگند همچنان در عالم نبوده ..
خانوم:یه نگاه به قیافه ی مشرورین کلاس و ندیدن هیچ گونه علائم شرارت در قیافه ی آنها.
یه نگاه به پنجره، حرکت به سمت پنجره، بازکردن پنجره، یه نگاه به بیرون، ندیدن هیچ گونه علائم صدا از محیط بیرون، بستن پنجره.
یه نگاه به در، حرکت به سمت در و باز کردن در و ندیدن هر گونه علائم ایجاد صدا و مشرورین بقیه کلاسها در راهرو، بستن در.
یه نگاه به کلاس . قدم زدن تو کلاس.....
ما:داریم رد معلم رو میگیریم که الان میخواد چیکار کنه....از کنار ندا رد شد، رفت به طرف مریم، رسید به ته کلاس و پیش عطیه .ق که لبو شده بود ! نیافتن هیچ گونه سر نخ و نافرجام ماندن این حرکت...برگشتن به سمت ندا.......یه لحظه....
وااااااای معلم بالا سر ندا ایستاد
ما:واااای دده بدبخت اولدوخ و نیشمان تا بناگوش باز......
معلم:یه نیگاه به بالا سرش...
معلم:از مهتابی صدا داره میاد....!!!!
انفجار عطیه.ق ، سر بزیری ژیلا ، نگاه های مشکوکانه طاهره، قیافه ی شرورانه ی هاله و سارا و سوگند:چی شده؟؟
عذرا.ف:(بالام اینتیظاریز واریدی او لحظه سوگنده بیر زاد دئسین؟؟؟؟؟)سکوت توام با خنده توام با نگاه های شرورانه
سوگند:چه علطی دارین میکنین؟
عذرا.ف که یه کم خودمو جمع و جور کرده !:بابا ندا داره از خودش صدا ساطع میکنه !!
خنده ی سوگند.
و معلم طی همه این فرایندها داره مهتابی رو تحلیل میکنه... : هزینه نمیکنن که اینا وسط کلاس رو اعصاب آدم نباشن که !!!
ندا : بله خانوم تو کلاس فیزیکم رو اعصابمونه ... !! اصلاْ نمیتونیم به درس گوش بدیمـــــــا !!! - و مسلما قطع شدن صدا :دی -
خانوم : گویا قطع شد ... ادامه میدیم ...
چند لحظه بعد ، خانوم در یک حرکت انتحاری به طرف در پرت میکنه خودشو !! و یهو درو باز میکنه و یه نگاهی به بیرون میندازه ! بعد در حال خاروندن سرش میاد داخل کلاس !!
ما : میمیریم از خنده !
خانوم : گفتم شاید یکی مرض داره از پشت در داره برامون صدا درمیاره !!
عطیه .ق : خانوم تو این مدرسه همه مرض دارن!!-کیفور شدن همه-
نگاه معنی دار خانوم ...
و تا آخر زنگ طفلی همینجوری بین تخته و مهتابی و پنجره و صدالبته در ، درگیر بود و آخرشم با کلی فحش دادن به رسیدگی نشدن به وضعیت نابسامان مدرسه از کلاس رفت بیرون !!
و ما ماندیم و ادامه ی جریان سر کلاس خانوم ر !!
عذرا نوشت:انشالله در آینده ای شاید دور و شاید نه چندان دور شاید همین فردا شاید دو دیقه بعد شاید وقتی شوهر کردیم !!! بنویسیم !و شما ها یاد بگیرید که خواندن یک رشته ی سخت و جان فرسا ی "فیزیک"هیچ منافاتی به شرارت های دانشگاهی و یادآوری شرارتهای مدرسه ای آپ هرگونه وبلاگ و چت و کلی کارهای دیگه ندارد....
(قابل توجه اوناییکه نشستند تو خونه و میخورند و میخوابند و بیست و چهار ساعته تو یاهو و فیس آن هستند و یه سامانی به این وبلاگ نمیدند !)
الان به جای اینکه برم فیزیک بخونم اومدم ولگردی!!!!!خدایا ببخش منو!!از تـ ـــ ــــرم بعد .........!!!!
حالا هیچی نشده موکول میکنم به ترم بعد!!!
میدونید امروز چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونید؟؟پ شما چه جور دوستی هستین!!
امروز تولد یگانه دوست عزیزمان در دیار غربت (تنهای تنهای در شهر ارومیه) هست!!!
تولد تولد تولدش مبارک!!!
خب در این روز منور بذارید یادی بکنین از این گل نوشکفته ی کلاس!!
اون جانب ژیلا-ع ملقب به پدر ژپتو در آبان ماه سال ۷۲ پا به عرصه ی هستی نهاد .تحصیلات ابتدایی را در یک مدرسه ی ابتدای گذراند و از اول راهنمایی به جمع دیوانگان فرزانگانی پیوست!!!و تا آخر در آنجا به تحصیلات خود ادامه داد و در هر گونه شرارتی که بوده شاید(!!) از او هم ردی به میان باشد!!!
برای یافتن این ردود(جمع رد ها) هر کی هر چی خاطره داره تو نظرات بنویسه!! منم خودم تو نظرات خواهم نوشت!!
و باز هم صد سال به اون سالها!!(اون سالها منظور سالعای آقادار شدنش!! صد سال به این سالها رو میخواد چیکار کنه آخه؟؟)
پیر شی جووون!!