سلاااااااااااممممممممم بچه ها!چطورین؟امیدوارم حال همگی خوب باشه.

قصدم از این پست اینه که خواستم بعضی از سوتی ها رو تا حدی که یادمه بنویسم تا برای همیشه جزو خاطرات کلاس تو این وبلاگ ثبت بشه!

1)نسیم خطاب به آقای "ع" (دبیر فیزیک) : آقا اخبار جدید رو شنیدین؟

آقای "ع" : یوخ،نمنه ألوب مگر؟

نسیم : آقا میگن امسال 22بهمن افتاده 25بهمن

آقای "ع" : یانی توشوپ پنجشنبه یه؟

(کلاس غرق خنده)

عکس العمل آقای "ع" در مقابل خنده کلاس : یوخ بابا،شنبه دی إله،أزوده تعطیل دی،أزوم تقویمه باخمیشام!

(کلاس همچنان غرق خنده)

نسیم : آقا شما چقدر ساده این!!!

(آقای "ع" با نگاهی عاقل اندر سفیه در حال نگاه کردن به نسیم)

 

 

2)نسیم خطاب به خانم "ر"  (دبیر زبان) : خانم اخبار جدیدرو شنیدین؟

خانم "ر" : نه،چیزی شده؟

نسیم : میگن امسال چهارشنبه سوری افتاده یکشنبه!

خانم "ر" : واقعا؟؟؟!!!

(کلاس مثل همیشه غرق خنده و خانم "ر" مثل همیشه همانند منگول ها در حال نظاره کردن به کلاس!!!)

 

 

3)طاهره خطاب به نیلوفر : نیلوفر دارم خاله میشم

نیلوفر : بچه خواهرت یا برادرت ؟؟؟!!!

 

 

4)مراقب سر جلسه امتحان نهایی فیزیک خطاب به عذرا-ف : اوز ورقین باخ

(عذرا سرشو میندازه پایین که مثلا خجالت کشیدم و دیگه تقلب نمیکنم،ولی خوب مگه امتحان بدون تقلب ارزش داره؟؟!!به قول اینشتین که همیشه عاشق و شیفته ی اونیم و اسوه ما تو زندگیمونه : "امتحان بدون تقلب همانند کریسمس بدون درخته".این جمله یهویی یاد عذرا میفته و روز از نو شروع میشه(آخه میگن ترک عادت موجب مرض است،بیچاره ترسید تو این سنش که هنوز تو حسرت آقا داره میسوزه()،مریض بشه!!)

مراقب : ورقن جؤتو گءت أوردا أتور(یعنی پیش ندا)

مراقب خطاب به ندا : تقلب إلیر دا!

(ندا با یه تبسم جواب مراقبو میده که یعنی خیلی منگولی،من أزوم آفریقانی گرتمیشم!!)

 

5)تو کلاس زبان نشسته بودیم و طبق معمول حوصلمون سر رفته بود.من و عذرا و عطیه گفتیم که چیکار کنیم تا این ساعت از شر "ر" خلاص شیم؟فکرامونو ریختیم رو هم و در نهایت تصمیم گرفتیم.من دستمالو گرفتم جلوی دهنم که مثلا مریضم(از 7فرسنگ میزد که بابا من از خود "ر" هم سالم ترم ولی چون این دبیر محترم خیلی باهوشه و ذهن مبارکشو با اینجور چیزا مشغول نمیکنه،نتونست این قانون علمی رو کشف کنه) عذرا هم دستمو گرفته که یهویی وسط کلاس غش نکنم (تصور کنین که تا چه حد وضعم وخیم بود)

بعد خروج ما از کلاس عطیه به بهونه سر زدن به ما که خدایی نکرده وسط حیاط نمیرم (!)اومد دنبالمون.بعد یک و نیم سال(!) عذرا به بهونه آوردن کیف من برگشت کلاس.

عذرا خطاب به خانم "ر" : خانم اومدم کیفشو ببرم،حالش خراب بود زنگ زدن اولیاش بیاد دنبالش(بر منکرش لعنت!!!!)

خانم "ر" : حال کی خرابه؟به اولیای کی زنگ زدن؟

(کلاس از طرفی غرق خنده و از طرف دیگر غرق کشف راز نهفته در هدف از خلقت این موجود ناشناس)   

همیشه خاطرات کلاس،بی عرضه گیمون(از لحاظ یافتن آقا)،زجری که سر کلاس زبان میکشیدیم ،تنفرمون از معاون مدرسه و ...!! یادم نمیره