روز سمپاد


روز سمپادتون مبارک سمپتدیای سابق عزیز.

همیجوری که این پست رو میخونید یاد خاطرات بیوفتید خودتون. بعد هم یه لبخند ملیح بزنید... بعد هم به هر چی که دلتون خواست میتونید فکر کنید !

منم پاشم برم. الان در بلوکارو میبندن میمونم تو این بلوک... یه جورایی گویا واجب بوده که امروز یه پست بذارم واستون. چون تقدیر به این سمت چرخید رسما !!

بچه ها رفتم من..-یه بار دیگه پشت در بمونم و مسئوله بیاد منو ببینه همونجوری پشت در منو رها میکنه که کفتار و روباهها بخورن منو !!!-

فعلا. :*

بعدا نوشت: آغا اونروز که واسه ثبت نام خوابگاه شال و کلاه کردم اومدم سایت بلوک سه بدجوری روحیه م باز شد. به طوری که الان اینجانب اومدم نشستم اینجا پشت پی سی پا نمیشم !!! فقط یه کم کیبوردش سنگینه وگرنه همه چی خوبه !!

فکر کن ! ارشدا بدبخت دارن اینجا واسه پروژه هاشون جون میدن منم نشستم دارم وبلاگ مینویسم !!!



یاد یاران....



یادشون بخیر

یاد خنده هامون

یاد خاطراتمون

یاد باهم بودنامون

یاد شو های زنگ تفریح

یاد مراقب در بودن عطیه

یاد چک کردن اومدن ناظم

یاد قرهای ندا

یاد رقصیدنای طاهره و مریم و گاها عذرا!

یاد مبارکه اومدنت تو زندگی مبارکه

یاد ممد نبودیو تطهیر فضای عذرا

یاد کلاسای زبان

یاد المپیاد زیست شناسی

یاد خراب شدن یهویی حال ژیلا!

یاد خنده های زیر پوستی

یاد جستجوی دیکشنری تو طبقه سوم توسط عذرا!

یاد روزنامه فوتبال خوندن من سر کلاس زبان!

یاد اعتراضمون

یاد تحصن تو حیاط

یاد ابهتمون

یاد قهر کردن معلم فیزیک!

یاد جلسات مسئولین آموزش پرورش با ما

یاد سفره به اصطلاح 7 سینمون

یاد سلاح سردش

یاد خانوم کرمان... و کلاسای ادبیات

یاد نسیم بسیم

یاد مشدلی

یاد شوخی هاش

یاد این لانه مرغ است!

یاد عشق سارا خانوم احمد..

یاد کلاسای عربی

یاد نمره های عربی!

یاد کش رفتن برگه امتحانیش توسط یگان

یاد حفظ کردن جوابا!

یاد تعجب خانوم اح.. از نمره هامون

یاد عمو زنجیرباف های حیاط!

یاد بازی هامون زیر بارون

یاد 90 مون

یاد خیس شدنمون زیر بارون

یاد همهمه ی کلاس بعد برگشتن به کلاس

یاد شعار تیرختور یل یاتار طوفان یاتار

یاد دیدیدی دیرید مهندیسا...

یاد خسته نباشیدای ندا

یاد علیزاده حاضرای نسیم

یاد اذان گفتن نسیم تو کلاس دینی اونم از تو کمد!

یاد تزئینای مراسما

یاد روزاای مهندس

یاد برج نواری مون

یاد کیک تیرختورمون

یاد ماکتای اسکندریه و اهرام ...

یاد رود نیلمون همراه با آب!

یاد زمین تنیس روی ماکت!

یاد رنگ آمیزی ستاره ها

یاد بازدیدای همه از کلاسمون

یاد بادکنک آرزوها!

یاد خانوم هاشم...

یاد آزمایشگاها

یاد کش رفتن نوار منیزیم و بادکنک

یاد فیلم نگا کردن تو آزمایشگاه!

یاد زنگای ورزش

یاد به بهونه آوردن توپ بیرون رفتن

یاد قایمکی از بیرون چیپس و پفک خریدن

یاد بازیای وسطی

یاد زووو و پاره شدن لباسامون!

یاد دان کبیر بازی کردنامون

یاد چشمک

یاد قهر کردنای یهویی نسیم

یاد جرات حقیقت 

یاد عوض کردن اسم کلاسا

یاد کلاسای شیمی پیش

یاد خانوم رضا... و ندا

یاد لغو میان ترم به خاطر عروسیشون!

یاد غیرتی شدنای ندا!

یاد نمایشای زنگ تفریح

یاد نسیم و ندا در نقش آقای م و ع

یاد حذف امتحان فیزیک با شیرینی

یاد شعرای نسیم

یاد نوشته های فلسفی نیلوفر رو تخته

یاد نتایج بازی های آث میلان

یاد جرج و فرد

یاد فداکاریاشون

یاد هنرهاشون

یاد نوشته های روی دیوار

یاد کش رفتن عکس رباتیک و چسبوندنش به کلاس

یاد عیاری ها...

یاد سطل آشغالا و ماژیکا و تخته پاکنای جمع شده تو کلاس

یاد نیمکتامون

یاد نمازخونه 35 ملیونی به عنوان نمازخونه-کتابخونه- سالن امتحانات- سالن جلسات و غیره!

یاد رفتن یه ناظمو اضافه شدن چندین ناظم! تقریبا به ازای هر دو کلاس یه دونه!

یاد پناهگاه به عنوان کتابخونه و سالن ورزشی!

یاد تمرینامون برا ورزش صبحگاهی تو پناهگاه!(فک نکنم یادتون بیاد!)

یاد حیاط پشتیمون!

یاد صفای همیشه مرتبمون!!!

یاد دیر کردنای منو هاله

یاد حرفای تموم نشدنی مون

یاد فیلم تعریف کردنای هاله!

یاد سوگند و تو حس رفتنش

یاد طاهره و خنده هاش

یاد سحر و ساعتاش!

یاد عذرا و آغای نداشته ش(شایدم داشته ش!)

یاد عطیه و ژیلا با تیکه های جالبشون

یاد زهرا م و حرفا و کارای عجیب غریبش!

یاد مریم و بحثای قرائت با خانوم احمد..

یاد شروین شخصیت خیالیمون

یاد امتحانای هماهنگیه کاملا هماهنگ و مشورتی مون 

یاد تقسیم بندی درسا

یاد چرخیدن پاسخ ها تو کلاس

یاد تک رقمی شدنمون!!

یاد معلم جغرافیا و یزد!

یاد تاریخ و امیرکبیر!

یاد خانم لیلو... و زبان فارسی ...

یاد تکرار مکرراتشون!

یاد ادبیات دوم با خانوم احمد... و ندیده شدن متن کتاب از فزونیه آرایه ها!

یاد قهرمانو گیردادنای ندا بهش!

یاد آمار دوم و پروژه ش!

یاد نوشتن تمریناش زنگ قبلش!

یاد امتحان تحلیلی و صفرمون برا غیبت تو امتحان بعد یه بار حذفیدن!

یاد احمدی حسابان!

یاد روبه روییمون باهاش تو اقبال!

یاد کلاسای مشاوره علیزاده ریاضی

یاد صفرمون تو امتحانش به خاطر ننوشتن!

یاد بازدید از کارخونه کیک کلوچه!

یاد بازدید از تصفیه فاضلاب!!

یاد بازدید از مخابرات

یاد اردووی پس از سال ها

یاد مراسم گرفتنمون و تاب بازی ...

یاد عشق و حالی که کردیم

یاد کتابای هری پاتر ندا

یاد نمایش حضرت ابراهیم اول دبیرستان

یاد طاهره در نقش ابراهیم ژیلا اسماعیل شیما هاجر و من شیطان!!

یاد دوچرخه سواری یگان تو حیاط!

یاد لقبامون نسیم و طاهره : تام و جری هاله ح و سارا: پت و مت  -من: میکی ماوس - عاطفه: سوباسو - سوگند:کاکرو - شیما: حنا دخنری در مزرعه- ژیلا : پتروس-عطیه ق: چوروموش خیار ثریا: پدر ژپتو - عطیه ک: باب اسفنجی...

ياد فراري دادن مدير

ياد علیزاده کجایند؟!

یاد روزای سمپاد

یاد آرام واقعا آرام! و هم چنین زهرای آرام!

یاد عشق فیزیک هاله ح، عطیه ق، عذرا و سوگند

یاد نجومشون

یاد رصدشون

یاد مینا و زیست شناسی!

یاد دسته جمعی کارنامه گزینه 2، قلم چی گرفتن بعد کلاسای اقبال

یاد اقبااال

یاد خانم عسگر... و عمو

یاد سروصدا تو کلاس و دفتر

یاد بازم دیر رسیدنای من با وجود فاصله ی بسی اندک

یاد آقای حسن... و نکات اساسیو و موهومش

یاد حرف آقای میرزا... :فک کنین بی نهایت ته حیاطه...

یاد اداشو درآوردن پیش خودش توسط طاهره!

یاد گوشی نگا کردناش

یاد کادوی روز معلم برا آقای عبدال... و خانوم کفیل...

یاد کادوی خانوم کرمان...♥

یاد عکسامون

یاد دفتر خاطره هامون

یاد دفتر خاطره کلاس

یاد لحظه لحظه های 3 سال با هم بودن

یاد معرفت تک تکتون

هرچقد بگم بازم تموم نمیشن این یادها باز هستن خاطره هایی که گوشه کناره دل و خاطرمون جا موندن و هیچ وقت از یاد نخواهند رفت به قول خانوم کرمان... هیچ بارانی نخواهد توانست ردپای شما را از خاطرم پاک کند چون حتی لحظاتی هم که به یادتان نیستم دوستتان دارم♥♥...







بهااري نو



سلااااام دوستااااان عزيز و يه دونه

سال نو تون مبااارك  

انشالا كه سال خيلي خيلي خوبي داشته باشين و هميشه با هم و به ياد هم باشيم

لحظه هاتون همه بهاري 

خيلييي دوستووون دارمممم ♥♥♥

 



بازیهای ماااا :)


یادش به خیر اونروزا که کلاس باحالی داشتیم و همه هم مثل هم و یه مدرسه عاصی بود از دستمونو و ناظم هم اصلا کلاس مارو "گوزدن گویمازدی"...

یادتونه یه مدت زوووووووو بازی میکردیم؟؟ واااای چه حالی میداد... من فقط یه بار موفقیت حاصل کردم تو این زووو بازی کردن !

یه بار زووو گویان(!!) که وارد میدان حریف گشتم فکر کنم مریم بود (آره کی غیر مریم جرات میکرد زوو گو رو بگیره !!) منو گرفت. منم که ماشالله یه نیگاه کردم به مریم و یه نیگاه به خودم ولش فکر کردم که دیگه همه چی تموم شد و عمر مام به پایان رسیده و اینا و بعد چند لحظه دیدم که فقط من نبودم که یه همچین فکری میکردم افراد حریف هم یه همچین فکری از ذهن مبارکشون رد شده و الان همگی هجوم آوردند طرف من !! و گیر افتادم...

من ولی اصلا خودمو نباختم ، همچو شیر غران و همچو پلنگ درنده و اینا .... عزمم رو جزم کردم که همه ی این افرادی رو که نامردی نکردند در حقم و دستشونو تا حلقم بردند تو و ولم نمیکنند رو بسوزونم.... یه نیگاه به خط کردم یه نیگاه به پام بعد خودمو کشون کشون -لازم به ذکر است که همچنان زوووو گویان بودم- بردم طرف خط و پامو جوری دراز کردم که یه آن احساس کردم بدنم تو نیمه شد !! ولی ی ی...

ولی ی ی ی آری بچه های عزیزم  عذرا موفق شده بود که همه ی اون افراد رو بسوزونه ه ه !!

*فکر کنم همه سوختند دو نفر موند!

**ولی انصافا تا یه هفته احساس "لک لک" بودن بهم دست میداد .....

یا مثلا یه بار منو و ژیلا و عطیه و سوگند دیدیم سر زنگ دینی عجیب داره خابمون میگیره ، گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ بیاییم اسم و شهرت بازی کنیم..... حالا ما وسط اسم شهرت بازون ، من کامل برگشتم (انگار زنگ تفریحه) داریم تند تند مینویسم و منم رفتم تو بحر بازی... یه آن دیدم یه سایه ی سیاهی بالا سرمه... اصلا نشماریدمش و بعد یه مدت با ذوووق تمام سرمو بلند کردم و استپ استپ گویان چشمم به جمال معلم روشن شد... اصلا خودمو نباختم کاغذو گذشتم لای کتاب وزین دینی...سرمو برگردوندم طرف تابلو و انگار که من نبودم ..... معلم یه کم نیگام کرد بعد دید که دیگه در مقابل پرروی من چیزی نداره به نمایش بگذاره -البته اگه به یاد داشته باشین ایشون کلا چیز زیادی واسه به نمایش گذاشتن داشت.- بیخیال شد.... بعد فحش دادم به دوستان که میمیرید یه اشاره ای چیزی بیایین که آدم بفهمه؟؟؟

ژیلا: آخه تو اشاره ی مفهمی چیه؟؟؟ اینجا خودمونو به هر شکلی در آوردیم مگه ول کنه اون لامصصب میشدی ؟؟

من : آیکون نیشخند.....

یا مثلا چشمک بازی میکردیم... آغا دوتا نیمکت رو میچسبوندیم به هم و درحین اینکه افرادی درحال چسبوندن نیمکت به هم بودند یه نفر هم به تعداد نفرات کاغذ دو سانت در یه سانت می برید و توی یکیشون عکس چشمک میذاشت.... بعد همه دوووورتا دور نیمکتها مینشستیم و با برداشتن کاغذها بازی شورو میشد. به هر کی اون چشم زیبا افتاد باید به بقیه چشمک میزد.. یادمه من هیییچوقت نتونستم بفهمم که طرف داره بهم چشمک میزنه که من کاغذمو بندازم. طرف چششو از جا میکند با کل بدنش چشمک میزد و من اصلا شعورم قد نمیداد تا اینکه یکی کشف کنه که طرف داره بهم چشمک میزنه و اون چشمک زن بدبخت میسوخت ! ویا یکی از جالب ترین نکات چشمک، چشمک زدن های طاهره بود !! همینکه اولین چشمک رو میزد فردی به کوری من میدیدم و میگفتم چشم دست طاهره س ! و یا چشمک زدنهای سحر که چنان با مهارت چشمک میزد که حتا نسیم-فکر کنم ماهرترین شخصیت سوزاندن بود.- نمیتونست تشخیص بده...

آغا یه بار چشمه افتاد دست من-یه بار فقط هاااا- من به هیشکی چشمک نزدم ! همه همینجوری نشسته بودنو و همدیگه رو نگاه میکردن که بالاخره یکی یه عکس العملی ساطع کنه.. منم تو دلم داشتم به همه پوزخند میزدم..-از اول یه جوری بودم نه؟ شماها: نه نبوده ای تو از اول دختر گلی بوده ای (!!) {با این ادبیات یاد خانوم دینی افتادم}-

یا مثلا جرات حقیقت .. ولی جرات حقیقت حال نمیداد چون آدم نمیتونست زیاد کارای شرورانه بکنه... نمیشد.. ولی شنیده شده بچه ها تو خوابگاه بازی میکننن و بدجور هم رو مخ ملت راه میرن و دیلخوش میشن. آللاه چوخ گورمه سین اولارا دا...

--همینا یادم بود. اگه چیز دیگه یاد شما هست بگین اضافه کنیم.

موفق و موید باشد انشالله !!

یک چیز نوشت: الان نگاه کردم دیدم تاریخی که من استارت نوشتن این مطلب رو زدم مربوط میشه به بیست و هفت اسفند یکهزار و سیصد و نود و یک.. واقعا از محضرتون به خاطر این همه کم کاری پوزش میطلبم..



meeting



سلام خدمت دوستان عزيزتر از جان!

چه خبرا؟!
من كه اوضاعم خرابه!خــــراباااا!!  به قول معروف زندگي داره مارو ميكنه!! :)))
))
شما چه غلطا ميكنين؟!! مارو نميبينين خوش ميگذره،آره؟(البته جز تعداد معدودي كه ميدونم از اين خوشي محرومن!!)

عرض كنم خدمتون كه قصدم اينه اين خوشي رو بگيرم از همه تون!!!

طبق درخواست دوستان و از اونجايي كه واقعا به يه اتفاق خوب نياز دارم تو زندگيم،ازتون عاجزانه درخواست ميكنم كه سه شنبه ساعت 4/5 گلين پلاك صفره ، قيافه نحستونو ببينيم!!!

بهونه هم نيارينا واسه من!گفتم كه حالم خوش نيس، اعصابم ندارم!!! همتون بايد بياين! با هرگونه دليل غير موجه به شدت برخورد ميشه! خودمم تشخيص ميدم دليل موجهه يا نيس!!!

لطفا هرچه سريعتر اعلام حضور كنين تا هماهنگي هاي لازم انجام بشه!!!

به هركي هم تونستين خبر بدين! اونايي كه اينجا نميان، اونايي كه كلا محون!



استاااد میوو...:دی


سلاااام

خوبین؟ خوشین؟

نه خبر؟

این عکسا یاد چی میندازدتون؟

اینارو تو کلاس ریاضی مون گرفتم

فهمیدین دیگه نکته رووو؟ اون گوشه امضای استاد میو هس یادش بخیر... هر وقت اونو می بینم یاد ندا و استاد میو میوفتم

ندااا جات واقعا خالیههه تو کلاسامون هیشکی نیس بگه خسته نباشیدنگران تا آخره کلاس می پوسیم




خیلی خرین که دیگه نیستین!!


آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن ...!



پا به پای کودکی هایم بیا


پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر!
همکلاسی! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای؟

حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟
آسمان باورت مهتابی است؟

هرکجایی شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه، گریه کن !
کودکی تو، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!



يه پست توپ و باحال:ديييي


سلام بچه ها الان بعد از مدت ها تو يه وبلاگ يه سري جوك باحال و خوب راجبه ترك و رشتي و قزويني ديدم گفتم بذارم شما هم حالشو ببرين ....

منكه خودم واقعا وقتي كه ديدم جدا لذت بردم....

راستي برام دعا كنيدااااااااا

خيلي خوب پس بريد ادامه...



خرداد آمد...


الان صبح ساعت نه هستش و من و عطیه باز کلاس ریاضی رو پیچوندیم و اومدیم سایت و میخواییم گزارش کار بنویسیم و نشستیم که این پی سی های زاغارت یه چی رو باز کنن !!!!

منم از فرصت استفاده کرده و اومدم اینجا که عرض ادبی بکنم و از روزگار بگم!!!

روزگار که گه !! رسما گه... نبودن من هم نه به خاطر بچه داری به خاطر انتگرال گیری هستش !!!  هفته ی بعد امتحانام قراره شروع بشه و من نشستم اینجا و دارم اینارو واسه شما مینویسم !

این ترم افتضاح بود... یعنی خیلی بد . یعنی در حدی که نمیدونم چی بگم...

هیچ گونه دلخوشی ایی ندارم و از هیچی نه شاد میشم و نه ناراحات! (کلا دو نقطه خط تشریف دارم) اصلا نمیدونم کجا زندگی میکنم من!

اینجا باز داره دوران افولیت(!!) رو طی میکنه و همه رفتن تو غیبت صغری! البته تقصیری هم نداریم... یا نزدیک کنکوره یا امتحانات...ماشالله هزار ماشالله شوهر کرده نداریم که علاف باشه بیاد آپ کنه!! (البته شوهر کرده هم داشته باشم عمرا شوهرش بذاره که بیاد اینجا....-من خودم اول شرط میکنم با آقامون که تا ابد اینجا میام!!!{کی خواست به من شوهر بده آخه !!}-)

تابستون ایشالله میاییم و میترکونیم...

یه کم فکر کنین ببینین چیکارا میتونیم بکنیم که وبلاگ جون دارترشه و بیشتر حال کنیم و بعدها که خواهیم خوند بیشتر به دلمون بشینه...

فعلا...

--هان یادم رفت بگم... گفتیم اومدیم دانشگاه باکلاس شدیم و امتحاناتمون رو تو تیر میدیم... کشیدن یک خرداد عین بچه مدرسه اییی ها بیستم هم تموم میشه !!-عقده شد!-



.:: آخرین مطالب ::.

» روز سمپاد ( یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 )
» یاد یاران.... ( پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 )
» بهااري نو ( پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 )
» بازیهای ماااا :) ( سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 )
» meeting ( جمعه چهارم بهمن 1392 )
» استاااد میوو...:دی ( چهارشنبه بیستم آذر 1392 )
» خیلی خرین که دیگه نیستین!! ( یکشنبه نوزدهم آبان 1392 )
» پا به پای کودکی هایم بیا ( سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 )
» يه پست توپ و باحال:ديييي ( سه شنبه چهارم تیر 1392 )
» خرداد آمد... ( سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 )
» مهسا تخریب ( پنجشنبه هشتم فروردین 1392 )
» قراره همیشه یه عنوانی باشه؟ ( جمعه دوم فروردین 1392 )