خرداد آمد...
الان صبح ساعت نه هستش و من و عطیه باز کلاس ریاضی رو پیچوندیم و اومدیم سایت و میخواییم گزارش کار بنویسیم و نشستیم که این پی سی های زاغارت یه چی رو باز کنن !!!!
منم از فرصت استفاده کرده و اومدم اینجا که عرض ادبی بکنم و از روزگار بگم!!!
روزگار که گه !! رسما گه... نبودن من هم نه به خاطر بچه داری به خاطر انتگرال گیری هستش !!! هفته ی بعد امتحانام قراره شروع بشه و من نشستم اینجا و دارم اینارو واسه شما مینویسم !
این ترم افتضاح بود... یعنی خیلی بد . یعنی در حدی که نمیدونم چی بگم...
هیچ گونه دلخوشی ایی ندارم و از هیچی نه شاد میشم و نه ناراحات! (کلا دو نقطه خط تشریف دارم) اصلا نمیدونم کجا زندگی میکنم من!
اینجا باز داره دوران افولیت(!!) رو طی میکنه و همه رفتن تو غیبت صغری! البته تقصیری هم نداریم... یا نزدیک کنکوره یا امتحانات...ماشالله هزار ماشالله شوهر کرده نداریم که علاف باشه بیاد آپ کنه!! (البته شوهر کرده هم داشته باشم عمرا شوهرش بذاره که بیاد اینجا....-من خودم اول شرط میکنم با آقامون که تا ابد اینجا میام!!!
{کی خواست به من شوهر بده آخه !!}-)
تابستون ایشالله میاییم و میترکونیم...
یه کم فکر کنین ببینین چیکارا میتونیم بکنیم که وبلاگ جون دارترشه و بیشتر حال کنیم و بعدها که خواهیم خوند بیشتر به دلمون بشینه...
فعلا...
--هان یادم رفت بگم... گفتیم اومدیم دانشگاه باکلاس شدیم و امتحاناتمون رو تو تیر میدیم... کشیدن یک خرداد عین بچه مدرسه اییی ها بیستم هم تموم میشه !!![]()
-عقده شد!-



به قول عذرا مارچ مورچ



