X
تبلیغات
کلاس ما

خرداد آمد...


الان صبح ساعت نه هستش و من و عطیه باز کلاس ریاضی رو پیچوندیم و اومدیم سایت و میخواییم گزارش کار بنویسیم و نشستیم که این پی سی های زاغارت یه چی رو باز کنن !!!!

منم از فرصت استفاده کرده و اومدم اینجا که عرض ادبی بکنم و از روزگار بگم!!!

روزگار که گه !! رسما گه... نبودن من هم نه به خاطر بچه داری به خاطر انتگرال گیری هستش !!!  هفته ی بعد امتحانام قراره شروع بشه و من نشستم اینجا و دارم اینارو واسه شما مینویسم !

این ترم افتضاح بود... یعنی خیلی بد . یعنی در حدی که نمیدونم چی بگم...

هیچ گونه دلخوشی ایی ندارم و از هیچی نه شاد میشم و نه ناراحات! (کلا دو نقطه خط تشریف دارم) اصلا نمیدونم کجا زندگی میکنم من!

اینجا باز داره دوران افولیت(!!) رو طی میکنه و همه رفتن تو غیبت صغری! البته تقصیری هم نداریم... یا نزدیک کنکوره یا امتحانات...ماشالله هزار ماشالله شوهر کرده نداریم که علاف باشه بیاد آپ کنه!! (البته شوهر کرده هم داشته باشم عمرا شوهرش بذاره که بیاد اینجا....-من خودم اول شرط میکنم با آقامون که تا ابد اینجا میام!!!{کی خواست به من شوهر بده آخه !!}-)

تابستون ایشالله میاییم و میترکونیم...

یه کم فکر کنین ببینین چیکارا میتونیم بکنیم که وبلاگ جون دارترشه و بیشتر حال کنیم و بعدها که خواهیم خوند بیشتر به دلمون بشینه...

فعلا...

--هان یادم رفت بگم... گفتیم اومدیم دانشگاه باکلاس شدیم و امتحاناتمون رو تو تیر میدیم... کشیدن یک خرداد عین بچه مدرسه اییی ها بیستم هم تموم میشه !!-عقده شد!-



مهسا تخریب


سلاااااااااااام...

سال نوتون پساپس مبالک!!!

سال 93 ام پیشاپیش مبارکتون باشه!:دی

داریخمیشدیم اومدم ببینم what do you do?

من خودم مسلط بر 5 زبان زنده ی دنیاماااا

ترکی فارسی عربی انگلیسی وووو

کردی!!!

باور کنین یاد گرفتم کردی!

میدونین ما از اول عیده منتظر یه معجزه ایم بریم مسافرت ولی مهدی لامصب ظهور نمیکنه!!!:دی

ما طلسم شدیم راستش ولی به رو خودمون نمیاریم کماکان سعی میکنیم از این جا بریم

داریخدیماااا...

بعضیا بندرعباسن بعضیا شمالن مشهدن حالا بعضیام به قصد شیراز منزل ترک کردن الان آبادانن

ما ام به قصد خونه مامان بزرگ منزل و ترک میکنیم سر از بازار در میاریم

خوب حرکت بزرگیه اینم برا خودش:دی

حالا یه چی از خاطرات خوابگا بگم

چن وقت پیش داشتیم چشمک بازی میکردیم خوووب ؟

با بچه های اتاقای دیگه خوووب؟

مهسا ام که معرف حضوره خوووب؟

چشای کور بدون عینکشم که مث رقص هنگامه شهره اس خوووب؟

آقا از من هی چشمک از مهسا هی ندیدن من چشمک مهسا ندیدن....

حالا انقد با دقت نیگام میکردا از اون کارا میکرد هی میدونین که کدوما؟

به فشار میفتاد بچه م

خلاصه من با چشم چپ بعد راس بعد دو چشمی با سر بینی روده معده نای مری.... سعی کردم نشد که نشد

انداختم چشمو وسط گفتم مهسا تو کووووووووری

مهسام اینجوری شد

بازی به هم زدم دا مث همیشه!!!

میدونین تو خوابگا مهسا دیر از خواب پا میشه خودزنی میکنه؟؟؟

رسما میزنه تو face خودشا ...

حالا مهسا آرایش غلیظت بماند:دی

خجالت میکشم بات بیام بیرون بماند

دیگه چی؟ هان؟ دیگه چی؟

کلا اینکه دیوونه شدم اومدم تخلیه شم

اینجارو دوس دارم

همتونو خیلییییییییییی دوس دارم

بچه ها من از اول عید 3 کیلو لاغر شدم!!!

مامان میگه میترسم تو خونه گم شی پیدات نتونیم کنیم!

الهامم میگه زرافه چه جوری گم میشه آیا!

نمیدونم انگار مردنی ام!!!!

هی.....

مواظب خودتون باشین! kiss



قراره همیشه یه عنوانی باشه؟


۱-میگماااا دو روز بعد اولین صندلی داغو با حضور مریم شروع کنیم! دیگه تعارف معارفو بذریم کنار و چرا تو نشدی و این یکی رو میگفتنی و اینا.... دو روز بعد راس ساعت ده و یا یازده به نتخاب شما.

۲- میدونین از دبیرستان شهرک ۵ نفر واسه المپ قبول شدند و از مدرسه ی ما ۳ نفر؟؟؟واقعا افسوس خوردم...ببین کیا میرث ماها شدند ... هر چند وقتی فکر هم میکنم این مسئله ها دور از ذهن نبود برام ولی وقتی آدم میدونه و همون اتفاق می افته بیشتر میشکنه... چون یکبار به خاطر دونستن و یه بار به خاطر دیدن همون اتفاق. (فلسفی شد رسما) خلاصه اینکه دلم شدیدا پر هست آخه این مسئله رو تعمیم میدم به خیلی جاها و به خیلی چیزا و به خیلی مسائل دیگه و اونوقت هست که سرم سوووت میکشه و دلمم بیشتر میشکنه -حالا چرا اینارو دارم اینجا میگم؟؟- (آخیردا باتاجاقلار...هامیسی و هامیمیز!)

۳- از عطیه-ک خبری نیست دوستان..... چیکار میکنه و کجاست. از شیما چه خبر؟ هاله-ب کو؟ یگان ... مینا و نیلوووووخر که اصلا جواب نمیده بیشعور.... از بقیه تقریب خبر دارم...

کسی از راضیه آگاه هست آیا؟؟

۴-اینقدررر گفتین که بالاخره خودم دچار شبهات فرهنگی شدم اینجا که یعنی شماها هیییچ کدوم نمیتونین نظراتو ویرایش کنین؟؟؟؟ بعد رفتم دیدم نه باباااااا همه میتونند ولی کسی نمید ویرایش کنه !!

و همچنین امکان عوض کردن قالب و اینا.... فقط به پستهای همدیگه نمیتونین دسترسی داشته باشین ... همین.

(بسه دیگه برم بخوابم...خوابم میاد.   فعلا)



عييدتون مباارررك...



بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به‌حالِ روزگار ...

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشتها

خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌های نیمه باز

خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش بحالِ جانِ لبریز از شراب

خوش بحالِ آفتاب ...

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌پوشی به کام 

باده رنگین نمی‌نوشی ز جام 

نقل و سبزه در میانِ سفره نیست 

جامت از آن می که می‌باید تهی است 

ای دریغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار...

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ ...


دوستااان از گل بهترمم عيدتووون مباااررك  به قول عذرا مارچ مورچ
انشالا امسال به بهترين آرزوهاتون برسين(البته خودم مي دونم آرزوي همه تون رسيدن به آقاي مربوطه س كه انشالا اونم برسين) ديگه اين كه خوشبخت اولاسيززز



آیا میدانستید؟


یادتونه؟؟ یادتونه وختی داشتم این بلاگو میزدم قرار بود هیشکی از وجودش خبر دار نشه ؟؟

اونروز تو وبگذر وبلاگ داشتم گشت میزدم طرف نوشته "طاهره عزیزم " اومده بلاگ ما  طرف نوشته "عذرا" اومده بلاگ ما.... یعنی یک وضعی.... با این سانسور کردن اسامی ای هم که شوما دارین هیــــــــــــــچ احد الناسی نمیفهمه که ما کی هستیم !! (رسما فقط خودمونو اسکل فرض کردیماا !) خولاصه اینکه لازم نیست بنویسی دونه دونه ی اسم دبیرارو ، همین که یه اشاراتی بدین منگل که نیستیم ، همه هم تو یه کلاس بودیم میگیریم چی به چیه !! لازم نیست بنویسی عذرا ... بنویسی عذر-ذ ی عذرا-ف همه میگیرند خب (حالا میتونید به جای عذرا-ذ از عذرا استفاده کرده و به جای عذرا-ف از "یه چیز گرد مشکی " ! استفاده بنومویید !!) این بود مطلب اول.

مطلب دوم اینکه بیایید به چالش بکشیم همدیگه رو . خیلی وقت بود میخواستم یه همچین چیزی رو بگم ولی تا اونموقع که وبلاگ جای خودشو باز نکرده بود نمیشد. العان ولی خوبه وضعیتش.. میگم بیایید یه صندلی داغ راه بندازیم. یه کم عشق و حال کنیم و سوتی بگیریم و فضولی کنیم. نظرتون چیه؟؟ (منکه موثبتم صد در صد)

بعد دوتا مطلبم میذارم ایشالله دا این دم عیدی حال کنین. (آقا که ندارین حداقل اینجارو بخونید یه کم دلتون واااشه !!)



ثسن


یا سلام

اینجانب ثری +سارا+ ندا به عنوان انسان های بس بیکار در انتظار تولد(ایکاد) به امید کیک و آچیلماخ بخت در یک چهاردیواری به نام سایت پشت pc با سرعت نور مشغول تایپ مطالبی بس پربار برای شما دوستان پرکار می باشیم.


صلوااااااااااااااااااااات


دیشب خوابی دیدم جناب قهرمان.ی پ.ور در حال گرفتن وقتمان و ناگهان سر زد از افق قاسم خان.چنان بود که هر دو آن مشغول تدریس تفسیر قرآن بودند و بنده در سهم.یادشان بخیر...


صلوااااااااااااااااااات


امروز سارا کتاب گرفت از اجناس مخالف.واحیایی


و کتاب داد واحیایی


.....


و ثری به من گفت من به این نتیجه رسیدم که دوسته پسر بس بهتر از دوسته دختر است.واااااااااااحیایی


و اما گل گفتم .... نمک میخورند ساراجان نمکدان می شکنند .خو کتابو از اجناس مخالف گرفتندی دیگه


خوب چیکار کنم یالواردی منده یوخ دیمدیم کییییییییی!یازیخییده....


واما برسیم به خاطره....



فیشار کلاس بالا بود.

کمد(کومت) تازه 

نسیم گاشینیر

دانشیار پایه

و انگاه آارام حاضر

آقاسی حاضر

و اما خانم علیزاده کجایند؟

ا... اعلم(دانشیار در ذهن)

دیپ دیپ دیپ دیپ


اللههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه اکبببببببببببببببببببببببببببر


وقت نماز است


صدای اذان در کلا س پیچد

گلدسته های کومت به خود میلرزد

روح پاک ما از این فضای روحانی شادماان گشته


ما وضو با تپش خنده ها می گیریم


قبله ی ما کومت


وحیی آمده است

جبرئیل از کومت خارج شد


و صدای مؤذن خاموش شده و با صدایی شاداب تر می گویند


علیزادهههههههههههه حا اااااا ا اا ا ا ا اا ا ا ضر.


دان.ش.یار  مثل جن زده

بیسمی لاه


و ما همچنان وضو میگیریم و شادابیم.


باتشکر










روز کلاس ما...!!!


امروز اولین 5 اسفند بعد از جدا شدنمونه...
عجب دیوونه هایی بودیم ما! یادتونه دفعه ی اول که جشن روز مهندس گرفتیم چقد برا همه عجیب بود؟!
چه کلاس خاصی داشتیم! جشنامون برا روز مهندس هم یکی از علائم خاص بودنمون بود! کلاسی مثل اون کلاس ما،نبوده و نخواهد بود. دلم برا دیوونه بازیامون تنگ شده :'(
تا آخر عمرم 5 اسفند که بشه یاد شماها میفتم.مهم نیس که اسمش روز مهندسه!مهم اینه که تو اون روز هممون خوشحال بودیم،بهانه ای برا دلخوشی داشتیم.

یاد همه ی خاطره هامون به خیر
این یه اسلایده که نسیم درست کرده بود! یادتون هس؟! من که خیلی دوسش دارم
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

یه عکس هم تو ادامه مطلب گذاشتم

دلم برا با هم بودنمون تنگیده...

به قول خانم کرمانشاهی هیچ بارونی نمیتونه رد پاتونو از خاطرم پاک کنه



دو عقل ناقص


سلام بچه ها منم اومدم از اندر احوالاتمون در دانشکدمون بنویسم...

یادش بخیر اولای ترم و یه کم گذشته بود ولی من و ندا به علت کمبود از ناحیه ی عقلی نتونسته بودیم جای کلاسارو تو دانشکده حفظ کنیم و سر این موضوع کلی خندیدیم یه بار یه کلاسمون که تمومید نیم ساعت بعد کلاس بعدی شروع میشد و ماشاا... نه که اول ترم بود همه تو جو بودیم ردیفای اول بشینیم و بعد کلاس اولی همه میرفتیم برا کلاس بعدی جا بگیریم ...

از در کلاس من و ندا با اعتماد به نفس فراوان بیرون آمدیم کمی جلوی در الاف شدیم چن تا از بچه ها ام در اومدن و حمله به سمت کلاس بعدی آغاز شد که ما مشاهده کردیم همه بچه ها رفتن سمت چپ ...

نسیم : ندا کلاس بعدیمون 265 نیس؟؟

ندا : آره 265 نمیدونم چرا بچه ها اون وری میرن.

نسیم : ااا پس راست درسته دیگه منم مطمئن بودما همه اونوری رفتن شک کردم.

ندا: اشتبا رفتن اونا

ما به راهمون ادامه دادیم و این اعتماد به نفس دو تا منگل کار دستمون داد به دسشویی رسیدیم و از 265 خبری نشد اصلا به رو خودمون نیاوردیم رفتیم و پشت دستمونو داغ گذاشتیم تا به هوش ناقص همدیگه اعتماد نکنیم...

چن روز بعدش من رفتم دانشکده ندا هنوز نیومده بود رفتم جا بگیرم جای کلاس یادم نبود یعنی یادم بودا ترسیدم اشتباه برم مث اون دفعه، جلو کتابخونه یه کم وایسادم تا م.م روکه معرف حضورتون هس مشاهده کردم افتادم دنبالش تا به کلاس برسونه منو رفتیم و رفتیم تاااااا به دسشویی رسیدیم نگو طرف نرسیده چاش داشته یکی نیس بگه مگه چاه خوابگاهتون گرفته بود آخه خلاصه من هر سری ته این راه اشتباه به دسشویی میرسم ما را با جناب توالت چه کار است خدا داند...

یه روز دیگه بود که ندا داشته میومده سر کلاس اصلا یادش نبوده شماره کلاس چنده تو راهرو با یکی از پسرای کلاس سلام علیک میکنه و میان به سمت کلاس ندا که جای کلاسم نمیدونسته از جلو کلاس رد میشه طرف میگه خانوم ... کلاس اینجاستا ندا ام یه داد میزنه سرش که من با آبجیم کار دارم و میرم اونوری خدا آبجیشو نیگه داره که تو اون دانشکده از ریختن آبروی ندا جلوگیری کرده...

این شد دیگه ما دو تا سپردیم دست طبیعت و اعلام کردیم ما دو تا خنگیم و هر سری برا کلاس بعدی کلی پرس و جو میکردیم تا اشتبا نریم




موجودات جزیره ما!!!!!!!!

 

سلام دوستای گلم . با یه دنیا دلتنگی منم بالاخره تصمیم گرفتم یه چی واستون بنویسم و چون میدونم پایه این تصمیم گرفتم براتون از موجودات عجیب جزیرمون بگم یعنی جزیره برق!!! (واسه این میگن جزیره چون دورافتاده ترین دانشکده ی دانشگاهه!!!!)

البته فعلا از بچه های کلاس شروع می کنم مشتری داشت فعالیتو به سطح دانشکده ای گسترش میدیم!!!!!!!

ابتدا از بررسی گونه های مشهور کار رو اغاز می کنیم!!!!!

گونه ی شماره ۱ : گیرمیز :

پسری ست از چهارپایان (یعنی اهل مطالعه ی بسیار!!!!) برخی وی را گوجه نیز نامیده اند...علت نامگذاری گردی اندام و رنگ پوست قرمز پررنگ است!! به گونه ای که در ابتدا به نظر می رسد که از رژ گونه فراوان جهت زیبا سازی استفاده کرده است...ولی بعدها مشخص شد که وی از سرخ پوستان است!! وی بلای جان ادمیان است چرا که با اخذ نمرات باور نکردنی (مثل ۲۰ یا ۱۹.۷۵ ) استاد را ذوق زده کرده و مانع از دادن شیفت به سایر دانش جویان می شود!!! قتل وی از واجبات جامعه ی دانش جویی است...

گونه ی شماره ۲ : رحمت از نوع امامی :

وی از خرد سالان است بطوری که یک بار که در تنگنا بودیم به وی پناه اورده و جواب تمرینات را از وی خواستیم پاسخی که شنیدیم این بود:" بلدم اما رو چاغذ ننوشتم " (قابل توجه دوستان سوالات حلی بود چطور میشه ادم یه سوال حلی رو بدون اینکه رو چاغذ بنویسه بلد باشه؟؟؟!!!!! ) پس از کشمکش فراوان قرار شد فردا ساعتی چند قبل از کلاس جواب را به ما بدهد ولی فردا روز تقریبا همگام با استاد وارد کلاس شد!!! و به روی مبارکش هم نیاورد که ما به او پناه اورده بودیم!!!!!! (این شد که من و نسیم تصمیم گرفتیم که دیگه به افرادی که هنوز دوره ی خرد سالیشونو پشت سر نذاشتن تحت هیچ شرایطی رو نندازیم!!!!)

گونه ی شماره ۳ : ابادانی :

پسری ست از توابع بندر عباس و انگیزه اش از انتخاب چنین مکان دوری از محل زندگیش برای ادامه ی تحصیل مجهول است! وی از سیاه پوستان است! لاغر اندام و دارای شانه هایی افتاده است  که لرزش نامحسوسی دارد (احتمالا به علت رقص محلی بندر عباس است!!!)و دارای عینک زیبایی ست که دو سایز برای صورتش بزرگ است...و ی همواره هنگام ورود به کلاس با شک فراوان به اعضای کلاس نگاهی می اندازد که ایا کلاس را درست امده؟ ایا این ها همان بچه های هم ورودی او هستند؟ایا این همان استادی ست که جلسه ی قبل تدریس می کرد؟!!! و پس از اطمینان نسبی با دیدن چهره های اشنا باشک و تردید وارد کلاس می شود...و پس از مدتی با دیدن استاد وچهره های اشنا تر شک تا حدودی از وی رفع می شود!!! (جای بحث دارد که ایا وی در اینده هنگام ورود به منزلش نیز این چنین با تردید به همسرش خیره خواهد شد؟!!!یا چهره ی همسرش را در حافظه ی دراز مدت خود ثبت خواهد کرد؟!!!!)

گونه ی شماره ۴ :سیبل جان :

دختری ست با سیبیل فراوان که توانایی عقلی وی تعریف چندانی ندارد!!!! شهرت وی علاوه بر سیبیلش وابستگی بسیاری به خنده های دلنشینش دارد...به گفته ی خودش خواستگار فراوان دارد...

گونه ی شماره ۵ : مکانیکی :

پسری ست خوش هیکل و بسیار خوش چهره که علت نامگذاری وی شباهت فراوانی ست که به مکانیک ها (البته مکانیک تجربی. نه مهندسین مکانیک!) دارد...گفته شده که وی از خواستگاران گونه ی سیبل جان است.(راست و دروغش پای کسایی که میگن!  )

گونه ی شماره ۶ : یچه :

یچه (به معنی بسیار بزرگ!) از لحاظ اندام و قیافه به مردان ۳۵ ساله شبیه تر است تا یک پسر بچه ی ورودی...قابل ذکر است وی دارای یک لباس ثابت بود و از ابتدای سال فقط همان یک لباس را می پوشید و روزی که ان لباس را تعویض کرد (انگیزه اش از این اقدام بزرگ هنوز هم بر ما پوشیده است) و با لباسی دیگر به کلاس امد هیچ کس جز عده ی معدودی وی را نشناختند و مدتی طول کشید تا همگان پی ببرند که این همان یچه ی سابق است و فقط لباسش را عوض کرده است...

گونه ی شماره ۷ : م . م :

وی از هم شهریان است. و علت این نام گذاری رمزی شروع شدن اسم و فامیل او با حرف "م" می باشد...وی از روبرویی با من و نسیم گریزان است...و روبرویی با هر کس و هر موقعیتی را به روبه رویی با ما ترجیح می دهد به گونه ای که یک بار بین من و در کلاس گیر کرد. خوردن به در کلاس را به روبه رو شدن با من ترجیح داد ...پس شد انچه شد...

پیوست: از نسیم عزیز خواهشمندم در صورت از قلم افتادن فرد یا ویژگی خاصی ان را یاد اوری کند... ضمنا کل این متنو واسه شوخی و اشناییتون با بچه های باحال کلاسمون نوشتم وگرنه قصد توهین به کسی رو نداشتم ...من و نسیم خودمون پت و مت های کلاسیم ...راستی لطفا تو نظراتون گونه ای که به نظرتون جالب تر بودو انتخاب کنید!(در صورت وجود غلط املایی چشم پوشی کنین!)مرسی! 

 



دلمان تنگ بید !


من میخوام الان یه چی بنویسم !!

ولی چیزی تو چنته ندارم. یعنی دارما به درد اینجا نمیخوره !!!

میخوام بگم "دلم تنگته وای تنگته وای تنگته !!!" بله دیگه خولاصه اینکه دلم یه ذره شده واسه صورت بی سبیل هر کدوم از شماها !

دلم تنگه واسه ......(از به کار بردن لفظ معذوریم شما جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید ) بی سکه ی ندا !

دلم تنگه واسه ریتمهای مریم ! که گاهی با کم اومدن افراد میومد وسط و یه قری میداد !

دلم تنگه واسه نسیم و نمایشهای جالب انگیزناکش !

دلم تنگه واسه طاهره و خزعبلاتش !!!

دلم واسه هاله-ب و عذرا که فــــــــــقـــــــــــــــطـــ فک میزدنو آخرشم نفهمیدم چی به چی شد تنگه !!

دلم واسه سحر و ساعتهاش !!!

واسه عاطفه و تستهای عربیش.

واسه زهرا-م و استعدادهای شکوفا نشدش.

واسه آرام و زاهرا-ع که اون جلو فقط به تابلو نگاه میکردند و بچه مثبت بودند (البته تو کلاس ما اوصلا کسی بچه مثبت نبود !!)

واسه هاله و سارا که حرفای سوسیس کالباسی داشتند.

واسه نیلوخـــــــــــــــر که واقعا خره !!

و یا مینا که همیشه زیست میخوند و اون قسمت از هوای محیط رو آلوده میکرد.

و سوگند همیشه یه عالمه کتاب اضافی تو کیفش حمل و نقل میکرد.

و ژیلا (ای جاااان ) ژیلا... چیزی ندارم که بگم !! ژیلا و بی آقاییش ! ژیلا و بدبختی های سر کلاس . ژیلا و تقلبهامون سر هر گونه جلسه ی نهایی و امتحان و... ژیلا و کتاب زبان خواهرش که دزدیده بود و یه صحنه داشت اولش ، ژیلا و نمایشهای سر زنگ خانوم ر !! هــــــــــــی ژیلا چه روزایی داشتیمااااا

و مهسا و یگان و هرگونه هری پاتر.اعم از کتاب و فیلم.

و عطیه .ک و ثری و شیمااااا !

عطیه همیشه در رو نگه میداشت که کسی به صورت اکشن وارد کلاس نشه. هــــــــــــــی.

و آمارهای مریم !(یعنی اوصولا من هر چی خبری مدرسه ای بود از مریم میشنیدم !)

یاد باد آن روزگاران یاد باد.

هی بابام هی!!!



.:: آخرین مطالب ::.

» خرداد آمد... ( سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 )
» مهسا تخریب ( پنجشنبه هشتم فروردین 1392 )
» قراره همیشه یه عنوانی باشه؟ ( جمعه دوم فروردین 1392 )
» عييدتون مباارررك... ( چهارشنبه سی ام اسفند 1391 )
» آیا میدانستید؟ ( یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 )
» ثسن ( یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 )
» روز کلاس ما...!!! ( شنبه پنجم اسفند 1391 )
» دو عقل ناقص ( سه شنبه دهم بهمن 1391 )
» ( سه شنبه سوم بهمن 1391 )
» دلمان تنگ بید ! ( دوشنبه دوم بهمن 1391 )
» :D... ( سه شنبه پنجم دی 1391 )
» وززززززززززز ( شنبه هجدهم آذر 1391 )